روادار-شماره چهلوششم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوششم
۳/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب اول؛ حکایتهای ۳۵ و ۳۶
🗓زمان:
دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوهفتم.pdf
حجم:
1.5M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوهفتم
۴/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جنگ، فیبرنوری و بقیه قضایا گفت: «نه، صدای تخریب نیس، ماشین اومده کوچه رو می کنه برای فیبر نوری و کا
﷽
🔻جنگ، فیبرنوری و بقیه قضایا
🔸زنگ در به صدا در آمد. از صفحه آیفون خانمی را دیدم که با تخته شاسی و کلاه سایباندار پشت در ایستاده. با خودم گفتم حتما از خیریهای چیزی آمده. گوشی را برداشتم. خانم سوالاتی در مورد ثبت نام فیبر نوری و این جور چیزها پرسید، با بدبینی با خودم گفتم «توی این جنگی دیگه بهانه ای برای کلاهبرداری ندارن ، فیبر نوری رو بهانه کردن. آخه الان ما تو جنگیم چرا دولت باید عوض جنگ به فیبر نوری برای منازل فکر کنه.»
🔸برای اینکه فقط دست به سرش کرده باشم، گفتم نه احتیاجی نداریم. تشکر کرد و رفت.
فردای آن روز از حدود ساعت ۹ صبح صداهای عجیب و غریبی از پشت خانهمان شنیدیم، صدایی مثل بیل مکانیکی و... احساس میکردم کل خانه می لرزد.
به همسرم گفتم: «چقدر مردم دل خجستهای دارن، توی جنگ دارند خونشون رو می کوبن، آپارتمان بسازن.»
🔸یک ساعتی گذشت، انگار صدا نزدیکتر میشد. آقای همسر داخل کوچه رفت و سرو گوشی آب داد. برگشت و گفت: «نه، صدای تخریب نیس، ماشین اومده کوچه رو می کنه برای فیبر نوری و کابل میندازه و هم زمان جاشو پر می کنه و میره.»
تعجب کردم. یعنی واقعا آن خانم هم برای ثبت نام آمده بود؟ آخه تا دو سه ماه پیش که نقشه فیبر نوری را از سایت نگاه کردم اصلا نزدیک محله ما نبود. بیشتر سمت بالای شهر بود. به آقای همسر گفتم: «دمشون گرم، برنامه هاشون بدون وقفه جلو میره، کاری به جنگ و این چیزا ندارن.»
🔸 البته این دمشون گرم را باید به شهرداری و فضای سبز و.. هم گفت، که توی این جنگی هم فضای سبز شهر را رها نکردند و هم بیشتر نردههای پل ها و جدول خیابانها هم رنگ آمیزی کردند.
به نظرم اگر آدم ناشنوا باشد و موبایل هم نداشته باشد نمیفهمد شیراز جنگ بوده یا نه!!!
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مریم_ذوالقدر
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777011241761317720
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
اینهمانی در شبهای وطن حسین رو ندیده بودم. زمستون ۶۵ شهید شد. سید علی خامنهای هم زمستون رفت. عکس
﷽
🔻اینهمانی در شبهای وطن
🔸گفتم حتمی برادری، داییای، عموییاش است که قاب به این بزرگی دست گرفته آمده توی شلوغی.
وقتی نسبتش را پرسیدم گفت حسین پسرخالهٔ پدرش است و توی چهاردهسالگی، کربلای چهار شهید شده.
🔸سنوسالش نمیخورد شهید را دیده باشد؛ چه برسد به آشنایی و همنشینی. نسبتش هم که همچین نزدیک نبود. آدمها معمولا عکسِ آدمهای خاصِ زندگیشان را فریاد میزنند و این نسبت، با منطق من جور درنیامد.
🔸_چرا با عکس این شهید اومدید؟
منظورم را فهمید.
_-حسین رو ندیده بودم. زمستون ۶۵ شهید شد. سیـ..د...
صدایش لرزید. مکث کرد.
_سید علی خامنهای...
نفس گرفت.
_توی دهنم نمیچرخه
گفتم میفهمم.
محکم پلک زد.
_سید علی خامنهای هم زمستون رفت. عکس شهیدمون رو آوردم بگم این زمستون ادامه همون زمستونه. پرچم همونه، خون همونه، وطن همونه.
🔸زاویه نگاهش را دوست داشتم. این شبها آدمها به چه چیزهایی و چطور که فکر نمیکنند.
شهید حسین نجمیجعفرلو
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_افضلی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777096087171208877
🌐https://ble.ir/baahaarnaran
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جایی کمی دورتر آقای کمالی به زن.ها میگوید: «این بنده خدا فقط از تفنگا عکس گرفته!» اما زنها ول کن
﷽
🔻جایی کمی دورتر
🔸مگه منافقا چه شکلی ان!»
تنفر توی مردمک چشم های خانم مارپِل دو دو می زند. توی تک تک اجزای صورتش. به تعداد مهره دوز ی های سر آستین مانتواش. خانم مارپِل همان زنی است که شک ندارد جاسوس گرفته! آداب مسلمانی دست و پاش را بسته و گرنه...
🔸بین میز کلاش ها و اهالی مسجد محاصره شدم. کم کم سر و کله امام جماعت و چند تا مرد دیگر هم پیدا میشود.
آقای کمالی که بار اول است می بینمش به زن ها می گوید: «این بنده خدا فقط از تفنگا عکس گرفته!» اما زنها ول کن نیستند. خانم مارپِل هی گُر میگیرد که اصلا از کجا فهمیدم اینجا کلاس چی بوده!
حلقه محاصره تنگتر میشود.
🔸میگویم «امشب جلو در مسجد ندیدمتون از آقای سیستم صوتی پرسیدم گفته داخل کلاسه!»
نمی گویم خلوتی جلو در مسجد را که دیدم نگران شدم که یک شبه تجمع ریزش کرده و ازین حرفها.
کار از دست آقای کمالی در آمده و حریف ناراحتی زن ها نمیشود!
🔸«خانم کارت شناسایی داری؟»
به جز تصویر کارت ملی چیزی همراهم نیست...
پسر جوانی که جفتِ آقای کمالی ایستاده از روی فامیلم می پرسد «آقای فرید رو میشناسی؟»
«میشناسم»
اما از نظر او فایده ای ندارد...
تند تند سوال می پرسد که به تته پته بیفتم و دستم رو شود! عین شب اولِ حراستِ موکب جامعه پزشکی.
حسابی توی هچل گیر افتادم.
🔸خانم های مسجد دارند گمانهزنی میکنند که از سلطنتطلبها هستم یا سازمان منافقین.
تیپم به منافقین بیشتر میخورد تا سلطنتطلبها. می خواهم بهشان راهنمایی برسانم اما آقای کمالی گفته فاصله بگیر و حرف نزن.
🔸کانالم را نشانش می دهم. آخرین پستم درباره دکتر اسکندریِ شورای شهر است. آقای کمالی می گوید« دکتر اسکندری میشناستت؟»
و شماره اش را می گیرد. دکتر اسکندری پیام میدهد توی جلسه ام.
آقای کمالی که بدش نمی آید زودتر غائله ختم بخیر شود میگوید «از بچه های خبرگزاری فارس با کسی آشنایی؟»
می گویم «خانم حبی....» اما راه نزدیکتری به ذهنم می رسد. شماره آقای عظیمی دفتر روایت را می گیرم. آقای کمالی حتما میشناسدش.
🔸گوشی را میگیرد و چند قدمی از میز کلاشها فاصله می گیرد. طولی نمیکشد که برمی گردد و رو به زنها می گوید: «حل شد!»
کم کم از محاصره در می آیم. جمعیت زنها متفرق می شوند. خانم مارپل هنوز سرجاش ایستاده و از خیال آرامیِ آقای کمالی حسِ ناکافی بودن می گیرد.
🔸دوست دارم خانم مارپل را از نگرانی در بیاورم و بگویم «خدایی کدوم بی وطنی با دو تا ماسک و کاپشنی که زیپشُ تا زیر گلوش بالا کشیده می ره منافق بازی وسط کلاس آموزش باز و بسته کردن کلاش؟»
🔸به آدمها حق می دهم! نزدیک چهل شب توی سرما و باران ، با زبان روزه، با بچه و سر و همسر، زندگی را بوسیدند گذاشتند یک گوشه و جمبل شده اند توی خیابان! زخمی که وطن فروشی به دلشان گذاشته از زخمِ جنگِ با آمریکا و اسراییل بیشتر درد دارد.
🔸دوهفته بعد یکی از خانمهای مسجد را توی کوچه می بینم. خانم مارپل به او گفته «چرا با این دختره خوش و بش کردی؟»
وسط کوچه سر می کنیم توی گوش هم و زرت زرت میخندیم.
🔸احتمالا خانم های مسجد هنوز خبرهای امروز را ندیدند!
از صبح سر کلاس آنلاین چند نفر پیام گذاشتند «جاسوسی که تازه گرفتنُ دیدی؟ فامیلش فریدِ!»
جاسوسِ توی عکس نه ماسک دارد نه کاپشنی که زیپش را تا زیر گلو داده باشد بالا. اما هم عینک دارد و هم فامیلش فرید است!
فرید یعنی مفرد! تک و تنها! این را پدر بزرگم که تنها بازمانده «وبا» از بین بچه های مادرش بوده خوب فهمیده! خواسته اسم و رسمش با هم جور در بیاید! فامیلش «حیدری» نامی بوده انگار. تغییرش داده.
🔸 اذان ظهر است. دارم میروم مسجد.
یکی پیامک گذاشته: «اخبارو دیدی؟ یه جاسوس گرفتن! اسمش مهدی فریدِ! کی تونه؟»
یادم می افتد به خانم مارپِل. به اینکه حتما تا حالا خبرها را دیده...
سر ماشین را کج می کنیم یک ورِ دیگر.
مسجدِ یک خیابان دورتر.
(عکس یادداشت را یکی گرفته و گفته دست بالای دست بسیار است از پشت ماسک هم پیدایی)
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777116656977609522
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
🌐https://ble.ir/tayebefarid
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوهشتم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوهشتم
۵/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
به اندازه کافی نمیشناختمش با خنده گفتم: نرجس نگرانم! اگر زد و این وسط من مُردم چی؟! خندید و گفت: م
﷽
🔻 به اندازه کافی نمیشناختمش
🔸قبلا اسمش را از دوستانم در دانشگاه شیراز و دانشگاه بهشتی شنیده بودم، ولی به اندازه کافی نمیشناختمش. به چند نفر از دوستان مشترک و گروههای دانشگاه پیام دادم تا پازل روایت نرجس را کامل کنیم. این پازل یک رنگ مشترک داشت به نام حسن خلق؛ و یک جمله ای که بلا استثنا از همه شنیدم: خیلی خوش اخلاق بود! من یک بار یاد ندارم اخمش را دیده باشم. همیشه لبخند به لبش بود.
روایتهای دوستان نرجس از او پر از افعال ماضی خوب بود. خوب درس خواند، هر جا به هر کس میتوانست کمک کرد، برخاست، یاری داد، راهگشود، امید کاشت، روشن کرد، وفا کرد، از خود گذشت و در صفحه دلباختگان عالم ماندگار شد.
🔸از روزی که به چند گروهِ مرتبط و دوستانم پیام دادم تا از خاطراتِ نرجس بگویند، روزی نبود که به صفحاتِ مجازی سر بزنم و پیام یا صوتِ تازهای از کسانی که با او خاطرهای ساخته بودند، در انتظارم نباشد؛ هر کس با بغضی در گلو و حسرتی در دل، گوشهای از مهربانیاش را روایت میکرد. یکی از لبخندی که در سختترین لحظهها به او میبخشید میگفت و دیگری از دستی که بیهیچ چشمداشتی میگرفت، و آنیک از حضوری که بیصدا اما عمیق، در زندگیاش اثر گذاشته بود. حافظهی جمعیِ این آدمها، با فعلهایی از جنسِ محبت گره خورده بود.
🔸هماتاقیهای او در دوره دکتری میگفتند نرجس مامان اتاق بود! انگار هر اتفاقی در اتاق میافتاد باید برای چارهاش سراغ نرجس میرفتیم. با این وجود که حجم درسش خیلی زیاد بود و از ساعتی قبل از اذان صبح مشغول مطالعه درسهایش بود ولی اهتمام عجیبی هم به کارهای فرهنگی خوابگاه و دانشگاه داشت. بعد از حضور نرجس در خوابگاه کارهای فرهنگی رونق گرفته بود.
🔸میگفتند با کلی دوندگی بالاخره یک امام جماعت پیدا کرد تا هرروز در نمازخانه خوابگاه نماز جماعت برگزار شود و این سنت نماز جماعت در خوابگاه ماندگار شد. هر مناسبتی هم که میشد نرجس دوندگیهایش را میکرد تا بودجه جمع کند و لااقل یک صوت راه بیندازد و یک میز ایستگاه صلواتی مختصر ورودی خوابگاه داشته باشند.
🔸یکی از دوستانش تعریف میکرد که یک روز صبح نرجس در اتاقم را زد و گفت فلانی! امروز روز میلاد است. بچهها هم گفتند تو شله زرد پختن بلدی. سریع بیا امروز برای بچههای خوابگاه شله زرد بپزیم. من هم که آن روز خیلی حوصله نداشتم بهانههایی آوردم که نرجس، بیا و امروز را بیخیال شو! دیگ نداریم و گاز آشپزخانه کوچک است و... ولی نرجس کوتاه نیامد که نیامد. هر درخواستی داشتم با سرعت میرفت به هر زحمتی بود از آشپزخانه مسجد یا حتی همسایهها امانت میگرفت و میآمد. بالاخره آن روز شلهزرد آماده شد و با صوتی که نرجس لحظه پخش شلهزرد ها از بلندگوهای خوابگاه پخش کرد حال و هوای جشن بین بچهها جان گرفت. ظرفها دستبهدست چرخید و صدای تبریکها فضای خوابگاه را پر کرد.
🔸اگر تصمیم میگرفت کاری را انجام دهد، موانعی که در مسیر بود او را منصرف نمیکرد. در روزهای پر التهاب آشوبهای سال ۴۰۱ درس خواندن برای برخی از بچهها سخت شده بود. مواضع برخی از اساتید آنها را دلسرد کردهبود. اما نرجس مصمم تر از همیشه مشغول انجام امور درسی بود و ذرهای از سرعت پیشرفتش کم نشد. میگفت عامل حرکت باید درون خود آدم باشد. هر روز از صبح علی الطلوع مشغول مطالعه بود. به جز صبحهای جمعه که از روز قبل به بچهها پیشنهاد میداد اگر سختتان است برای دعای ندبه بیدار شوید من بیدارتان میکنم تا با هم به دعای ندبه برویم.
🔸یکی از دوستان نرجس تعریف میکرد: یک سال که برای نمایشگاه کتاب با هم هممسیر بودیم متوجه شدم نرجس دائم به دنبال کتابهایی با موضوع شناخت اسرائیل و تاریخچه یهود است. برایم تعجب شده بود که دانستن از این مسائل چه فایدهای برایش دارد؟ بالاخره کاسه صبرم لبریز شد و پرسیدم. جوابش کوتاه و قانع کننده بود. آدم باید دشمنش را بشناسد!
🔸با گروه چشمروشنی دانشگاه زیاد به دیدار خانواده شهدا میرفتیم. نرجس هم همیشه پایه ثابت این محافل بود. برای خانواده شهدا خیلی ارزش و احترام قائل بود. همیشه میگفت دوست دارم آدمی باشم که دشمن به خونم تشنه باشد! میگفت عمویم شهید شده و آرزو دارم من هم عاقبتم مثل ایشان باشد.
🔸نهم اسفند که خبر حمله آمریکا به ایران را شنیدم با نگرانی با نرجس تماس گرفتم که مثل
همیشه قوت قلب روزهای خوش و ناخوش بود. چند دقیقهای با هم حرف زدیم. آخر کار با خنده گفتم: نرجس نگرانم! اگر زد و این وسط من مردم چی؟! خندید و گفت: مگه بده؟ شهید میشیم... فکر کرده بودم یک شوخی بیشتر نباشد. قطع کردم. ولی آن تماس، آخرین تماس بود.
هنوز هم نمیدانم نسبت نرجس در طول زندگی با شهادت چه بود؟ اما این را میدانم که نرجس آنگونه زندگی کرد که بالاخره قوارهاش اندازه لباس تک سایز شهادت شد.
✍️روزشمار #جنگ_رمضان به روایت #اسماء_پاداشنیک