روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
به اندازه کافی نمیشناختمش با خنده گفتم: نرجس نگرانم! اگر زد و این وسط من مُردم چی؟! خندید و گفت: م
﷽
🔻 به اندازه کافی نمیشناختمش
🔸قبلا اسمش را از دوستانم در دانشگاه شیراز و دانشگاه بهشتی شنیده بودم، ولی به اندازه کافی نمیشناختمش. به چند نفر از دوستان مشترک و گروههای دانشگاه پیام دادم تا پازل روایت نرجس را کامل کنیم. این پازل یک رنگ مشترک داشت به نام حسن خلق؛ و یک جمله ای که بلا استثنا از همه شنیدم: خیلی خوش اخلاق بود! من یک بار یاد ندارم اخمش را دیده باشم. همیشه لبخند به لبش بود.
روایتهای دوستان نرجس از او پر از افعال ماضی خوب بود. خوب درس خواند، هر جا به هر کس میتوانست کمک کرد، برخاست، یاری داد، راهگشود، امید کاشت، روشن کرد، وفا کرد، از خود گذشت و در صفحه دلباختگان عالم ماندگار شد.
🔸از روزی که به چند گروهِ مرتبط و دوستانم پیام دادم تا از خاطراتِ نرجس بگویند، روزی نبود که به صفحاتِ مجازی سر بزنم و پیام یا صوتِ تازهای از کسانی که با او خاطرهای ساخته بودند، در انتظارم نباشد؛ هر کس با بغضی در گلو و حسرتی در دل، گوشهای از مهربانیاش را روایت میکرد. یکی از لبخندی که در سختترین لحظهها به او میبخشید میگفت و دیگری از دستی که بیهیچ چشمداشتی میگرفت، و آنیک از حضوری که بیصدا اما عمیق، در زندگیاش اثر گذاشته بود. حافظهی جمعیِ این آدمها، با فعلهایی از جنسِ محبت گره خورده بود.
🔸هماتاقیهای او در دوره دکتری میگفتند نرجس مامان اتاق بود! انگار هر اتفاقی در اتاق میافتاد باید برای چارهاش سراغ نرجس میرفتیم. با این وجود که حجم درسش خیلی زیاد بود و از ساعتی قبل از اذان صبح مشغول مطالعه درسهایش بود ولی اهتمام عجیبی هم به کارهای فرهنگی خوابگاه و دانشگاه داشت. بعد از حضور نرجس در خوابگاه کارهای فرهنگی رونق گرفته بود.
🔸میگفتند با کلی دوندگی بالاخره یک امام جماعت پیدا کرد تا هرروز در نمازخانه خوابگاه نماز جماعت برگزار شود و این سنت نماز جماعت در خوابگاه ماندگار شد. هر مناسبتی هم که میشد نرجس دوندگیهایش را میکرد تا بودجه جمع کند و لااقل یک صوت راه بیندازد و یک میز ایستگاه صلواتی مختصر ورودی خوابگاه داشته باشند.
🔸یکی از دوستانش تعریف میکرد که یک روز صبح نرجس در اتاقم را زد و گفت فلانی! امروز روز میلاد است. بچهها هم گفتند تو شله زرد پختن بلدی. سریع بیا امروز برای بچههای خوابگاه شله زرد بپزیم. من هم که آن روز خیلی حوصله نداشتم بهانههایی آوردم که نرجس، بیا و امروز را بیخیال شو! دیگ نداریم و گاز آشپزخانه کوچک است و... ولی نرجس کوتاه نیامد که نیامد. هر درخواستی داشتم با سرعت میرفت به هر زحمتی بود از آشپزخانه مسجد یا حتی همسایهها امانت میگرفت و میآمد. بالاخره آن روز شلهزرد آماده شد و با صوتی که نرجس لحظه پخش شلهزرد ها از بلندگوهای خوابگاه پخش کرد حال و هوای جشن بین بچهها جان گرفت. ظرفها دستبهدست چرخید و صدای تبریکها فضای خوابگاه را پر کرد.
🔸اگر تصمیم میگرفت کاری را انجام دهد، موانعی که در مسیر بود او را منصرف نمیکرد. در روزهای پر التهاب آشوبهای سال ۴۰۱ درس خواندن برای برخی از بچهها سخت شده بود. مواضع برخی از اساتید آنها را دلسرد کردهبود. اما نرجس مصمم تر از همیشه مشغول انجام امور درسی بود و ذرهای از سرعت پیشرفتش کم نشد. میگفت عامل حرکت باید درون خود آدم باشد. هر روز از صبح علی الطلوع مشغول مطالعه بود. به جز صبحهای جمعه که از روز قبل به بچهها پیشنهاد میداد اگر سختتان است برای دعای ندبه بیدار شوید من بیدارتان میکنم تا با هم به دعای ندبه برویم.
🔸یکی از دوستان نرجس تعریف میکرد: یک سال که برای نمایشگاه کتاب با هم هممسیر بودیم متوجه شدم نرجس دائم به دنبال کتابهایی با موضوع شناخت اسرائیل و تاریخچه یهود است. برایم تعجب شده بود که دانستن از این مسائل چه فایدهای برایش دارد؟ بالاخره کاسه صبرم لبریز شد و پرسیدم. جوابش کوتاه و قانع کننده بود. آدم باید دشمنش را بشناسد!
🔸با گروه چشمروشنی دانشگاه زیاد به دیدار خانواده شهدا میرفتیم. نرجس هم همیشه پایه ثابت این محافل بود. برای خانواده شهدا خیلی ارزش و احترام قائل بود. همیشه میگفت دوست دارم آدمی باشم که دشمن به خونم تشنه باشد! میگفت عمویم شهید شده و آرزو دارم من هم عاقبتم مثل ایشان باشد.
🔸نهم اسفند که خبر حمله آمریکا به ایران را شنیدم با نگرانی با نرجس تماس گرفتم که مثل
همیشه قوت قلب روزهای خوش و ناخوش بود. چند دقیقهای با هم حرف زدیم. آخر کار با خنده گفتم: نرجس نگرانم! اگر زد و این وسط من مردم چی؟! خندید و گفت: مگه بده؟ شهید میشیم... فکر کرده بودم یک شوخی بیشتر نباشد. قطع کردم. ولی آن تماس، آخرین تماس بود.
هنوز هم نمیدانم نسبت نرجس در طول زندگی با شهادت چه بود؟ اما این را میدانم که نرجس آنگونه زندگی کرد که بالاخره قوارهاش اندازه لباس تک سایز شهادت شد.
✍️روزشمار #جنگ_رمضان به روایت #اسماء_پاداشنیک
روادار-شماره چهلونهم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلونهم
۶/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
حالا تمام عراق، ایرانْ دوست پدر صوت دوست عراقیمان را پخش میکند. توی دانشگاه ادبیات فارسی خوانده.
﷽
🔻 حالا همه عراق، ایران ْدوست
🔸آب گلدان را عوض میکنم. دسته گل رز را که پدر برای روز دختر خریده، میگذارم داخلش. چند تکه یخ برمیدارم. میاندازم توی گلدان شیشهای.
در کابینت را باز میکنم. میخواهم دو حبه قند بردارم. پدر که توی سالن نشسته، کنترل تلویزیون را توی دستش تکان میدهد و صدا را کم میکند. گوشی را میگذارد روی حالت بلندگو و صوت را پخش میکند.
🔸آقای «ن» است. دوست عراقیمان. توی دانشگاه ادبیات فارسی خوانده. روان صحبت میکند اما هنوز هم بعد از حدود پانزده سال، فعلها را حذف میکند. گاهی وقتها هم حروف اضافه را جابهجا میگوید.
🔸پدر صوتش را پخش میکند: «سلام استاد. انشاالله خوب. اینجا استاد «ص» به من حال شما پرسید. گفتم خوب. گفتم ایران همهچیز. غذا و آب و برق…
من مطمئنم ایران پیروز. انشاءالله نَنتَصِر. انشاءالله نَنتَصِر. اینجا همه ایران دوست. قبلا بعضی از عراقیها ایران ندوست. اما حالا تمام عراقیها ایران دوست. ایران قوی. ایران پیروز. ما برای شما دعا.»
🔸حبههای قند را میاندازم توی گلدان. مینشینم پشت میز آشپزخانه.به گلها خیره میشوم. «ایران قوی. ایران پیروز. حالا تمام عراقیها ایران دوست.»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سیده_زهرا_حسینی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون (مهمان نهم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید حمید مرادی
● شعرخوانی آقای سجاد حیدری
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۹ اردیبهشت ماه
⏰ ساعت ۱۷
📍پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنجرههای صیقل خورده
آقای زارع، نجارمان، یک پنجره از حرم امام رضا جان سفارش گرفته بود. گفت اگر کسی دوست دارد، میتواند یک گوشهی کار را دست بگیرد اثرش بماند. چند سمباده و دو پنجره روی میز بود. نوبتی سمباده میکشیدند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پنجرههای صیقل خورده آقای زارع، نجارمان، یک پنجره از حرم امام رضا جان سفارش گرفته بود. گفت اگر کسی
﷽
🔻پنجرههای صیقل خورده
🔸چرا زودتر خبر ندادند؟ ساعت دو تا چهار سر کار هستم. به مدیرم پیام دادم کاری پیش آمده میتوانم سرکار نباشم؟ موافقت کرد. مگر چند بار این تجربه برایمان اتفاق میافتد؟ آقای زارع، نجارمان، یک پنجره از حرم امام رضا جان سفارش گرفته بود. گفت اگر کسی دوست دارد، میتواند یک گوشهی کار را دست بگیرد اثرش بماند. کار پنجره تمام بود. فردا میخواست تحویل بدهد.
🔸وارد کارگاهی نجاری آقای زارع شدیم. همین کارگاه هم برای من جذابیت داشت. شبیه هیچ کدام از کارگاههایی نبود که از تلویزیون دیده بودم. قابهایی از انواع گرههای چینی روی دیوار آجری نصب بود. یخچال زیر خاک چوب مدفون بود. همینطور بقیهی وسایل کارگاه. شاید اگر اتفاقی از کنار کارگاه رد میشدم، فکر میکردم یک مکان متروکه و رها شده است.
🔸چند سمباده و دو پنجره روی میز بود. نوبتی سمباده میکشیدند. هم آقایان، هم خانمها و هم بچهها. دلم نمیآمد محکم بکشم. ولی لذت کار به این است مثلا آخرین تکهی گره چینی را بزنی و صلوات بفرستی. بعد هم یواشکی بگویی «کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد.» چشمم دنبال خاک چوب بود. زبانم باز نشد بگویم این خاکها را میخواهم. گاهی لالمونی میگیرم.
🔸محو کارگاه و پنجرهها بودم. حواسم به گفتگوها نبود. در خاطرم نماند اما به گمانم دوستانم گفتند این پنجره متعلق به صحنِ زیرزمینِ زیرزمین است. راستای پنجره فولاد، در جهت رسیدن به هستهی زمین. دفعهی بعدی که به زیارت آقا بروم، مشخص است دنبال کدام پنجره خواهم گشت. پنجرهای که دعاهایمان را لابهلای گرههای چینی قایم کرد و برد تا به دست امام برساند. پنجرهای که منبتکاریاش را هنرمندی از آباده انجام داد. گرههای چینی و وصل را آقای زارع. سمبادهاش را اعضای هیئتمان.
🔸در چوبی اتاقم گوشهی کارگاه بود. به گمانم تا یک ماه آینده نصب شود. شاید هم یک سال دیگر. سال نوری ما سفارش دهندهها با سال زمینی استادکارها یکسان نیست. یک ثانیه ما، یک روز آنهاست.
از این تاخیر در نصب راضیام. همنشین پنجره حرم آقا شد. خاک چوبهای پنجرهی حرم رویش نشسته. هر وقت دلتنگ شوم، قربان در اتاقم میروم که از این به بعد برایم معمولی نیست. دری است که یک خاطره را در ذهنم تداعی میکند.
🔸یک پنجره را، گره گره دعاهای ریز و درشت را. آخرین جرعه چای و بیسکوییت را قورت دادم. همه چیز آنقدر سریع و کوتاه بود که بعضی دعاها یادم رفت. شاید اگر در کارگاه تنها بودم بهتر میچسبید. مثل همهی لحظههایی که دوست دارم تنها زیارت بروم.
✍️ به روایت #فاطمه_کشاورزی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777266801111476686
🌐https://ble.ir/ghalamro_fk
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهم
۷/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار میکند:
🔰*کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه*
چگونه با عکس روایتگری کنیم
✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی،
چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس
⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲
📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس
📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان
اطلاعات بیشتر و ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جنایتِ خیابانِ جاجرودی مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و ص
﷽
🔻جنایتِ خیابانِ جاجرودی
🔸قدش برای یک زن بلند به نظر میرسید. با عینک دودی و لچک مشکی رنگی که روی سرش گذاشته بود، شکل حقوقیها شده بود؛ احتمالا وکیلی چیزی بود.
داشت وسط خیابان شهید جاجرودی و بین آن چهار آپارتمان بیست واحدیای که با موشک، دل و رودهاش بیرون زده و سقفهایش روی هم ریخته شده بود، برای مرد کنار دستش توضیح میداد که «اسراییل همه 'تارگت'هایش را نقطهای انتخاب میکند» و نمیداند چرا این چهار ساختمان را که همه ساکنانش غیرنظامی بوده را مورد اصابت قرار داده.
🔸من کجا بودم؟ ده دوازده متر جلوتر. در فاصله دو ساختمان اول و دوم؛ بعد از نوار خطر زرد، داشتم از کفش اسکیت صورتی و عروسک خرس قرمز وسط آوار عکس میگرفتم و همزمان به توضیحات آن زن هم گوش میدادم که صدای مردانه بلندی، آنقدر بلندتر که دیگر چیزی از فرکانس صحبتهای زن نشنیدم، حواسم را برد سمت خودش: «آقای محترم! آقاا! ما این نوار خطر رو برای شما گذاشتیما. بیا عقب. اونجا خطرناکه. ممکنه آوار بریزه رو سرت.»
🔸در فاصله زمانی و مکانی برگشت به سمت صدا، خودم را جمعوجور کردم و دو سه دلیل هم تراشیدم: «دیدم کارگرا دارن آوار توی ساختمونا رو تخلیه میکنن، این خط زرد هم که شُل و ول شده، رفتم جلو.»
نذاشتم رد عصبانی چشمهایش بهم اصابت کند. بلافاصله پرسیدم: «شما از نیروهای جهادی هستین؟»
'جهادی' را یکطور باافتخاری ادا کردم، جوریکه ابروهای هفتی و چهره درهمش، حالت عادی گرفت و با همان صدای بم و تکان دادن سر بهم جواب مثبت داد.
مرد، چهارشانه و قدبلند بود. آنقدر بلند که از من هم چند سانتی بالاتر رفته بود.
ریشهای جوگندمیاش هم تا وسطهای گردنش میرسید.
🔸«میتونم توی ساختمونا برم؟ هرچی از نزدیکتر، جزییات رو ببینم، حرفِ برای گفتنم بیشتره.»
چند ثانیه به چهرهام خیره شد و انگار تصمیمش را گرفته باشد، ساختمان روبرویی را نشانم داد: «بیا بریم اینجا. طبقه بالاییش رو نریا. خطرناکه.»
🔸یک دستش دستکش پلاستیکی داشت و توی دست دیگرش پلاستیک شفاف دستهداری گرفته بود. کمی ازش دور شدم و رفتم سمت وسایلی که داخل خانه بود. کف حیاط چند تا کتاب روی هم تلنبار شده بود: توضیحالمسائل محمدتقی بهجت، صحیفه سجادیه و چند کتاب دیگر. 'شاهجنگ ایرانیان' ذبیحالله منصوری را هم توی یکی از اتاقها دیدم با یک من خاکی که رویش نشسته بود.
🔸داخل هال رفتم. صدای خرد شدن آوار زیر کفش و خاک و خُلی که توی حلقم میرفت، دهانم را تلخ کرد. زیر چند بند انگشت آوار، صورت خاک گرفته فرش لاکیرنگ خانه را هم دیدم.
در فریزر توی آشپزخانه باز بود و بوی گندیدگی غذاها و مگسهایی که دورشان میچرخیدند، صحنه مشمئزکنندهای ساخته بود.
🔸مرد توی حیاط با گوشیاش حرف میزد: «علی جان! حرکت کردی؟! این تیکه گوشت رو نبردی که!» و پلاستیک دستهدارش را چند سانت بالاتر گرفت.
🔸چشمهایم گرد شد و قلبم مچاله: «اینا گوشت انسانن؟»
سرش را به علامت تایید تکان داد. خودم را نباختم. تلخاب دهانم را قورت دادم: «از کجا بین این همه آوار، تشخیص میدین؟!»
صدایش از آرامی به بیخیالی میزد ولی مطلقا بیحس نبود: «دیگه بعد از این همه وقت توی آوار گشتن و جنازه دیدن، از بافت و رنگش تشخیص میدیم. حتی گوشت انسان و حیوان رو هم میفهمیم.»
🔸به گوشت جزغاله و سیاه توی پلاستیک نگاه کردم و پشت سرش به در ساختمان رسیدم.
خانم حقوقی ایستاده بود همانجا. جلو رفتم و به یادمانی که برای شهدای آن چهار ساختمان درست کرده بودند، خیره شدم. خانم حقوقی رفت سمت آقای جهادی. نمیدانم بحثشان چه بود. ذهنم درگیر خرابیهایی بود که دیده بودم. ولی از یک جای بحث به بعد تُن صدا یا محتوای حرفهای زن، گوشهایم را تیز کرد:
«میتونم ازش عکس بگیرم؟!»
رو برگرداندم. به گوشتهای جزغاله اشاره میکرد.
🔸مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و صدم ثانیهای بعد از آنکه صدای شاتر دوربینش آمد، گریه کرد؛ نه گریه معمولی. اگر تُن صدای زنانه را ازش حذف میکردی، الگوی گریهاش مثل مردها بود. مَفصل بازو و مچ را روی صورتش گرفت و های و های ضجه میزد. چند بار وسط اشکهایش اسراییل را لعنت کرد و دوباره به گریهاش ادامه داد.
🔸از آنچه به سر زن آمده بود، جا نخوردم. انتظارش را داشتم ولی نه اینقدر. جزییات همیشه اثربخش است. هرچه دور بایستی و آرماتورهایی که مثل دل و روده از ساختمان بیرون ریخته را نگاه کنی، حسی نمیگیری. تمام احساسات در همین جزییات است. در همان اسکیت صورتی، خرس عروسکی قرمز، همان توضیحالمسائل محمدتقی بهجت و همین گوشتهای سوخته توی پلاستیک دستهدار شفاف.
جزییات، آدم را بیچاره میکند.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #محمدحسین_عظیمی از مشهد شهدای خیابان جاجرودی تهران
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777288765173918016
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh