روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
حالا تمام عراق، ایرانْ دوست پدر صوت دوست عراقیمان را پخش میکند. توی دانشگاه ادبیات فارسی خوانده.
﷽
🔻 حالا همه عراق، ایران ْدوست
🔸آب گلدان را عوض میکنم. دسته گل رز را که پدر برای روز دختر خریده، میگذارم داخلش. چند تکه یخ برمیدارم. میاندازم توی گلدان شیشهای.
در کابینت را باز میکنم. میخواهم دو حبه قند بردارم. پدر که توی سالن نشسته، کنترل تلویزیون را توی دستش تکان میدهد و صدا را کم میکند. گوشی را میگذارد روی حالت بلندگو و صوت را پخش میکند.
🔸آقای «ن» است. دوست عراقیمان. توی دانشگاه ادبیات فارسی خوانده. روان صحبت میکند اما هنوز هم بعد از حدود پانزده سال، فعلها را حذف میکند. گاهی وقتها هم حروف اضافه را جابهجا میگوید.
🔸پدر صوتش را پخش میکند: «سلام استاد. انشاالله خوب. اینجا استاد «ص» به من حال شما پرسید. گفتم خوب. گفتم ایران همهچیز. غذا و آب و برق…
من مطمئنم ایران پیروز. انشاءالله نَنتَصِر. انشاءالله نَنتَصِر. اینجا همه ایران دوست. قبلا بعضی از عراقیها ایران ندوست. اما حالا تمام عراقیها ایران دوست. ایران قوی. ایران پیروز. ما برای شما دعا.»
🔸حبههای قند را میاندازم توی گلدان. مینشینم پشت میز آشپزخانه.به گلها خیره میشوم. «ایران قوی. ایران پیروز. حالا تمام عراقیها ایران دوست.»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سیده_زهرا_حسینی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون (مهمان نهم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید حمید مرادی
● شعرخوانی آقای سجاد حیدری
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۹ اردیبهشت ماه
⏰ ساعت ۱۷
📍پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنجرههای صیقل خورده
آقای زارع، نجارمان، یک پنجره از حرم امام رضا جان سفارش گرفته بود. گفت اگر کسی دوست دارد، میتواند یک گوشهی کار را دست بگیرد اثرش بماند. چند سمباده و دو پنجره روی میز بود. نوبتی سمباده میکشیدند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پنجرههای صیقل خورده آقای زارع، نجارمان، یک پنجره از حرم امام رضا جان سفارش گرفته بود. گفت اگر کسی
﷽
🔻پنجرههای صیقل خورده
🔸چرا زودتر خبر ندادند؟ ساعت دو تا چهار سر کار هستم. به مدیرم پیام دادم کاری پیش آمده میتوانم سرکار نباشم؟ موافقت کرد. مگر چند بار این تجربه برایمان اتفاق میافتد؟ آقای زارع، نجارمان، یک پنجره از حرم امام رضا جان سفارش گرفته بود. گفت اگر کسی دوست دارد، میتواند یک گوشهی کار را دست بگیرد اثرش بماند. کار پنجره تمام بود. فردا میخواست تحویل بدهد.
🔸وارد کارگاهی نجاری آقای زارع شدیم. همین کارگاه هم برای من جذابیت داشت. شبیه هیچ کدام از کارگاههایی نبود که از تلویزیون دیده بودم. قابهایی از انواع گرههای چینی روی دیوار آجری نصب بود. یخچال زیر خاک چوب مدفون بود. همینطور بقیهی وسایل کارگاه. شاید اگر اتفاقی از کنار کارگاه رد میشدم، فکر میکردم یک مکان متروکه و رها شده است.
🔸چند سمباده و دو پنجره روی میز بود. نوبتی سمباده میکشیدند. هم آقایان، هم خانمها و هم بچهها. دلم نمیآمد محکم بکشم. ولی لذت کار به این است مثلا آخرین تکهی گره چینی را بزنی و صلوات بفرستی. بعد هم یواشکی بگویی «کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد.» چشمم دنبال خاک چوب بود. زبانم باز نشد بگویم این خاکها را میخواهم. گاهی لالمونی میگیرم.
🔸محو کارگاه و پنجرهها بودم. حواسم به گفتگوها نبود. در خاطرم نماند اما به گمانم دوستانم گفتند این پنجره متعلق به صحنِ زیرزمینِ زیرزمین است. راستای پنجره فولاد، در جهت رسیدن به هستهی زمین. دفعهی بعدی که به زیارت آقا بروم، مشخص است دنبال کدام پنجره خواهم گشت. پنجرهای که دعاهایمان را لابهلای گرههای چینی قایم کرد و برد تا به دست امام برساند. پنجرهای که منبتکاریاش را هنرمندی از آباده انجام داد. گرههای چینی و وصل را آقای زارع. سمبادهاش را اعضای هیئتمان.
🔸در چوبی اتاقم گوشهی کارگاه بود. به گمانم تا یک ماه آینده نصب شود. شاید هم یک سال دیگر. سال نوری ما سفارش دهندهها با سال زمینی استادکارها یکسان نیست. یک ثانیه ما، یک روز آنهاست.
از این تاخیر در نصب راضیام. همنشین پنجره حرم آقا شد. خاک چوبهای پنجرهی حرم رویش نشسته. هر وقت دلتنگ شوم، قربان در اتاقم میروم که از این به بعد برایم معمولی نیست. دری است که یک خاطره را در ذهنم تداعی میکند.
🔸یک پنجره را، گره گره دعاهای ریز و درشت را. آخرین جرعه چای و بیسکوییت را قورت دادم. همه چیز آنقدر سریع و کوتاه بود که بعضی دعاها یادم رفت. شاید اگر در کارگاه تنها بودم بهتر میچسبید. مثل همهی لحظههایی که دوست دارم تنها زیارت بروم.
✍️ به روایت #فاطمه_کشاورزی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777266801111476686
🌐https://ble.ir/ghalamro_fk
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهم
۷/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار میکند:
🔰*کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه*
چگونه با عکس روایتگری کنیم
✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی،
چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس
⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲
📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس
📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان
اطلاعات بیشتر و ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جنایتِ خیابانِ جاجرودی مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و ص
﷽
🔻جنایتِ خیابانِ جاجرودی
🔸قدش برای یک زن بلند به نظر میرسید. با عینک دودی و لچک مشکی رنگی که روی سرش گذاشته بود، شکل حقوقیها شده بود؛ احتمالا وکیلی چیزی بود.
داشت وسط خیابان شهید جاجرودی و بین آن چهار آپارتمان بیست واحدیای که با موشک، دل و رودهاش بیرون زده و سقفهایش روی هم ریخته شده بود، برای مرد کنار دستش توضیح میداد که «اسراییل همه 'تارگت'هایش را نقطهای انتخاب میکند» و نمیداند چرا این چهار ساختمان را که همه ساکنانش غیرنظامی بوده را مورد اصابت قرار داده.
🔸من کجا بودم؟ ده دوازده متر جلوتر. در فاصله دو ساختمان اول و دوم؛ بعد از نوار خطر زرد، داشتم از کفش اسکیت صورتی و عروسک خرس قرمز وسط آوار عکس میگرفتم و همزمان به توضیحات آن زن هم گوش میدادم که صدای مردانه بلندی، آنقدر بلندتر که دیگر چیزی از فرکانس صحبتهای زن نشنیدم، حواسم را برد سمت خودش: «آقای محترم! آقاا! ما این نوار خطر رو برای شما گذاشتیما. بیا عقب. اونجا خطرناکه. ممکنه آوار بریزه رو سرت.»
🔸در فاصله زمانی و مکانی برگشت به سمت صدا، خودم را جمعوجور کردم و دو سه دلیل هم تراشیدم: «دیدم کارگرا دارن آوار توی ساختمونا رو تخلیه میکنن، این خط زرد هم که شُل و ول شده، رفتم جلو.»
نذاشتم رد عصبانی چشمهایش بهم اصابت کند. بلافاصله پرسیدم: «شما از نیروهای جهادی هستین؟»
'جهادی' را یکطور باافتخاری ادا کردم، جوریکه ابروهای هفتی و چهره درهمش، حالت عادی گرفت و با همان صدای بم و تکان دادن سر بهم جواب مثبت داد.
مرد، چهارشانه و قدبلند بود. آنقدر بلند که از من هم چند سانتی بالاتر رفته بود.
ریشهای جوگندمیاش هم تا وسطهای گردنش میرسید.
🔸«میتونم توی ساختمونا برم؟ هرچی از نزدیکتر، جزییات رو ببینم، حرفِ برای گفتنم بیشتره.»
چند ثانیه به چهرهام خیره شد و انگار تصمیمش را گرفته باشد، ساختمان روبرویی را نشانم داد: «بیا بریم اینجا. طبقه بالاییش رو نریا. خطرناکه.»
🔸یک دستش دستکش پلاستیکی داشت و توی دست دیگرش پلاستیک شفاف دستهداری گرفته بود. کمی ازش دور شدم و رفتم سمت وسایلی که داخل خانه بود. کف حیاط چند تا کتاب روی هم تلنبار شده بود: توضیحالمسائل محمدتقی بهجت، صحیفه سجادیه و چند کتاب دیگر. 'شاهجنگ ایرانیان' ذبیحالله منصوری را هم توی یکی از اتاقها دیدم با یک من خاکی که رویش نشسته بود.
🔸داخل هال رفتم. صدای خرد شدن آوار زیر کفش و خاک و خُلی که توی حلقم میرفت، دهانم را تلخ کرد. زیر چند بند انگشت آوار، صورت خاک گرفته فرش لاکیرنگ خانه را هم دیدم.
در فریزر توی آشپزخانه باز بود و بوی گندیدگی غذاها و مگسهایی که دورشان میچرخیدند، صحنه مشمئزکنندهای ساخته بود.
🔸مرد توی حیاط با گوشیاش حرف میزد: «علی جان! حرکت کردی؟! این تیکه گوشت رو نبردی که!» و پلاستیک دستهدارش را چند سانت بالاتر گرفت.
🔸چشمهایم گرد شد و قلبم مچاله: «اینا گوشت انسانن؟»
سرش را به علامت تایید تکان داد. خودم را نباختم. تلخاب دهانم را قورت دادم: «از کجا بین این همه آوار، تشخیص میدین؟!»
صدایش از آرامی به بیخیالی میزد ولی مطلقا بیحس نبود: «دیگه بعد از این همه وقت توی آوار گشتن و جنازه دیدن، از بافت و رنگش تشخیص میدیم. حتی گوشت انسان و حیوان رو هم میفهمیم.»
🔸به گوشت جزغاله و سیاه توی پلاستیک نگاه کردم و پشت سرش به در ساختمان رسیدم.
خانم حقوقی ایستاده بود همانجا. جلو رفتم و به یادمانی که برای شهدای آن چهار ساختمان درست کرده بودند، خیره شدم. خانم حقوقی رفت سمت آقای جهادی. نمیدانم بحثشان چه بود. ذهنم درگیر خرابیهایی بود که دیده بودم. ولی از یک جای بحث به بعد تُن صدا یا محتوای حرفهای زن، گوشهایم را تیز کرد:
«میتونم ازش عکس بگیرم؟!»
رو برگرداندم. به گوشتهای جزغاله اشاره میکرد.
🔸مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و صدم ثانیهای بعد از آنکه صدای شاتر دوربینش آمد، گریه کرد؛ نه گریه معمولی. اگر تُن صدای زنانه را ازش حذف میکردی، الگوی گریهاش مثل مردها بود. مَفصل بازو و مچ را روی صورتش گرفت و های و های ضجه میزد. چند بار وسط اشکهایش اسراییل را لعنت کرد و دوباره به گریهاش ادامه داد.
🔸از آنچه به سر زن آمده بود، جا نخوردم. انتظارش را داشتم ولی نه اینقدر. جزییات همیشه اثربخش است. هرچه دور بایستی و آرماتورهایی که مثل دل و روده از ساختمان بیرون ریخته را نگاه کنی، حسی نمیگیری. تمام احساسات در همین جزییات است. در همان اسکیت صورتی، خرس عروسکی قرمز، همان توضیحالمسائل محمدتقی بهجت و همین گوشتهای سوخته توی پلاستیک دستهدار شفاف.
جزییات، آدم را بیچاره میکند.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #محمدحسین_عظیمی از مشهد شهدای خیابان جاجرودی تهران
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777288765173918016
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 فیلم| گواهی دستها
دستش را موقع شهادت سپر کرده و همینجور باقی مانده بود، کفنش را که بستیم دستش بیرون مانده بود.
📌در سوگ سیاوشها؛ شهدای #جنگ_رمضان به روایت خادمین غسل شهدا
▫️راوی: شیخ #عبدالحمید_ابراهیمنیا
▫️قسمت هفتم: گواهی دستها
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777357796856511385
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهویکم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهویکم
۸/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar