﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
نشست برخط
«خیابانِ متصل به میدان»
چطور اینشبهای خیابان را روایت کنیم
🔰با ارائه سرکار خانم «زهرا کاشانیپور»
نویسنده و مهندس شهرسازی
🗓زمان: یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ساعت ۱۵
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
⏰مهلت ثبتنام: شنبه ۱۲ اردیبهشت
این نشست به منظور انتقال تجربه و نحوه مشارکت در فراخوان روایتنویسی «خیابان با ما» نیز میباشد.
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
۰۹۳۷۹۰۷۱۶۹۶
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
💢 رویداد: سووَشون (مهمان نهم) عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن 🔸مهمان: ● خانواده محترم شهید حمید مرا
🔺🔺🔺🔺🔺
یادآوری
شهید حمید مرادی از پاسداران نیروی دریایی بودند
هم ورزشکار،
هم هیئتی،
و هم مداح
این برنامه پُرنور رو از دست ندید
روادار شماره پنجاهودوم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهودوم
۹/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جنگ جنگ تا پیروزی موبایل به دستِ کاپشنآبی بود و با سرعت دکمههای صفحه را فشار میداد تا از جنگ ناب
﷽
🔻 جنگ جنگ تا پیروزی
🔸درد خفیفی در مچ راستم پیچید، میله پرچم را به دست چپم دادم.
مداح با صدایش کاری کرده بود که مردم پرچمها را با اشتیاق در آسمان به اهتزاز درآورند.
خانم روبهرویم کنار رفت و نگاهم به دو پسر نشسته روی زمین و آسمان افتاد.
یکی کاپشن آبی با طرح شخصیتهای انیمیشنی به تن کرده بود، دیگری هم کاپشنی داشت ساده و به رنگ طوسی.
🔸موبایل به دستِ کاپشنآبی بود و با سرعت دکمههای صفحه را فشار میداد تا از جنگ نابرابری که واردش شده بود، زنده بیرون بیایید.
کاپشنطوسی هم خودش را به او چسبانده بود و سعی میکرد با نگاه کردن به صفحه موبایل چیزی از تماشای جنگ دوستش را از دست ندهد.
حدس میزدم کاپشآبی فرمانده و کاپشنطوسی حکم معاون فرمانده را داشته باشد.
🔸مداح میخواند و آن دو میجنگیدند.
کاپشنطوسی به گوشهی صفحه اشاره کرد و گفت «اونجاست، حواست باشه...» کاپشن آبی سرش را تکان داد و گفت «حواسم هست...».
🔸هیجان بازیشان من را هم درگیر کرده بود و پاک فراموشم شد که دیگر مچ دستم درد نمیکند و میتوانم پرچم را دوباره تکان دهم. پرچم را بالا بردم، ولی تمام حواسم روی آن دو نفر متمرکز بود.
🔸مداح خواند «ای لشگر صاحب الزمان آمادهایم، آمادهایم...» و من نگاهم به دو کودکی بود که در وسط جنگ بودند و قصد نداشتند جز زمانی که پیروز شوند، دست از بازی بردارند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #نرجس_رستاخیز
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777524088542435878
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهوسوم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهوسوم
۱۰/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
ماجـــــــــرای جنــــــــــــــــــگ
نشست حضوری روایتی از ابعاد سیاسیاجتماعی جنگ رمضان
با حضور جناب آقای «روحالله نجابت»؛ دبیر کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجه مجلس.
🗓️زمان:
شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهوچهارم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهوچهارم
۱۱/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
مینابیها راست میگفتند
۱۶۴ شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آنقدر زیاد که همه مردم شهر یا داغی به دل دارند یا شاهد عینی آن جنایت بودهاند. یا یکی از اقوام و هممحلهایهایشان را از دست دادهاند یا برای کمک و آواربرداری رفتهاند و تکههای دست و پا از لابلای خاک و آوار بیرون آوردهاند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مینابیها راست میگفتند ۱۶۴ شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آنقدر زیاد که همه
﷽
🔻 مینابیها راست میگفتند
🔸عکسهایم را که گرفتم متوجه نگاهها و پچپچهایشان شدم. هر دو روی تخت نشسته بودند. یکی پیرمردی قلیان به لب که گاهی زیر چشمی مرا می پایید. دیگری هم جوانی که وانمود میکرد مشغول گوشی است، اما همه حواسش به من بود.
کار بدی نکرده بودم. برای گردش به شهری دیگر رفته بودم و آنجا از یک دکه کباب و قلیان عکس گرفته بودم، آن هم آشکارا و علنی.
🔸چند لحظه نگذشت که صاحب دکه را صدا زدند و چیزی در گوش او گفتند. حتم داشتم که درباره من حرف میزنند، اما توجهی نکردم. میخواستم به دکه کناری بروم که صاحب دکه اول صدایم زد. از دور و با همان لهجه جنوبیاش پرسید: «چرا داشتی عکس می گرفتی؟»
_ من اومدم سفر و دارم برای خودم عکس می گیرم. اشکالی داره؟
مِن و مِنی کرد و گفت: «تو همی طوری عکس نمی گیریی. به پاسدارا و اطلاعاتی ها و بازرسای بهداشت می خوری.»
ناخودآگاه خنده ام گرفت. با چند قسم خیالش را راحت کردم که بازرس اداره بهداشت نیستم و قرار نیست برایش دردسر درست کنم. به پلاک ماشینم اشاره کردم و گفتم: «من اصلا اهل این طرفا نیستم. خیالت راحت باشه. برای کار و کاسبیت دردسری ندارم.»
🔸نوجوان دکه بغلی تازه کارش را شروع کرده بود. زغال های آتش زده را جلوی باد منقل گذاشته بود تا گُر بگیرند. بنر روی دیوار دکه توجهم را جلب کرد. پرسیدم:
- فامیلتون هستند؟
: دایی و پسرداییم.
- داییت معلم بود؟
: نه بنده خدا. بمب اول که می خوره تو مدرسه داییم سریع میره که ببینه چی شده. همون موقع بمب دوم رو می زنن نامردا.
کلمه "نامردا" رو با حرص خاصی گفت. حرصی که با عصبانیت و کینه قاطی شده باشد.
دلم نیامد بیش از این سوال کنم و دلش را بسوزانم. دنبال حرف را نگرفتم و به تماشای جرقه های آتش نشستم.
🔸این بار یکی از آن همان دو نفر صدایم زد. قبل از آنکه چیزی بگویم هم با صراحت گفتند:
- تو واقعا برا چی داری عکس می گیری؟
: همین جوری. من تو مسافرتا عکس زیاد می گیرم.
- خب باید معلوم بشه کی هستی که داری عکس میگیری یا نه؟
: خب حالا مگه اینجا چی داره که من نباید عکس می گرفتم؟
- همین پشتسرمون یه بیمارستانه. توی جنگ قبلی پهپاد اومده بود که اون یکی بیمارستان میناب رو بزنه. از کجا معلوم تو عکس نمی گیری که این دفعه این یکی رو بزنن؟
🔸کلاهم را که قاضی کردم دیدم راست میگویند. بیمارستان که هیچ، با همین مدرسه ای که در جنگ زدهاند مینابیها حق دارند تا ابد به هر غریبهای که از هرجای این شهر عکس و فیلم می گیرد بدبین باشند.
شروع کردم به توضیح دادن. این که اهل نوشتن هستم. به میناب آمدهام تا از میناب و مردمش بنویسم و به اندازه توانم منتشر کنم. و اینکه از طرف هیچ جایی نیستم و خودم هستم و خودم. گوشی ام را هم در آوردم و کانالی که نوشتههایم را منتشر میکنم نشان شان دادم. با شنیدن حرفهایم کمی نرم شدند.
🔸حرف را به مدرسه و آن روز تلخ کشاندم. ۱۶۴ شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آنقدر زیاد که همه مردم شهر یا داغی به دل دارند یا شاهد عینی آن جنایت بودهاند. یا یکی از اقوام و هممحلهای هایشان را از دست دادهاند یا برای کمک و آواربرداری رفتهاند و تکههای دست و پای پسربچه ها و دختربچه ها را از لابلای خاک و آوار بیرون آوردهاند. با خونِ دل هم حرف میزدند.
بهشان حق میدادم. در دلم گفتم مارگزیده باید هم از ریسمان سیاه و سفید هم بترسد.
کمی که گپ زدیم، بلند شدم و خداحافظی کردم. جوان نزدیکم آمد و عکسی را که مخفیانه از پلاک ماشینم گرفته بود پاک کرد. من هم به گرمی در آغوششان گرفتم و رفتم.
(ادامه دارد.)
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777630268867616891
🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990
🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
یواشکی راننده ساینای سفید به ما که رسید سرعتش را کم کرد. یک لبخند از ته دل نشاند روی صورتش و آرام ل
﷽
🔻 یواشکی
🔸دختر بچه ای روبرویم ایستاد و با یک لبخند شیرین، پلاستیک بزرگ آبنبات را جلویم گرفت.
_ بفرمایید! عیدتون مبارک
لبخند زدم و یکی برداشتم. هنوز طعم ترش آبنبات توی دهانم بود که با لبخند پر مهر خانم کم حجاب روبرویم مواجه شدم.
🔸راننده ساینای سفیدی بود. به ما که رسید سرعتش را کم کرد. یک لبخند از ته دل نشاند روی صورتش و آرام لب هایش را به هم زد:
_خسته نباشید! ایول دارید همتون
انگار که از واکنش تند ماشین های کناریاش ترسید. یا نمیدانم، شاید هم کسی توی ماشین بوده که فقط آهسته لب زد و ما هم توانستیم لبخوانی کنیم و درجوابش لبخند بزنیم. هرچه که بود حسابی به دلم نشست.
🔸خیلی طول نکشید که خانمی با همان تیپ و ظاهر، روی صندلی شاگرد یک تیبا، دستش را از مچ هی خم و راست کرد و بعد همزمان با حرکت دستش، آرام و پنهانی لب زد که "خاک بر سرتان". حرکت آهستهی لبهایش و پنهانی لب زدنش، عین خانم راننده ساینا بود.
با این حرکتش، حس خوب چند دقیقه پیش برایم زنده شد و در جواب چهرهٔ در هم کشیده و "خاک بر سرتان" گفتنهایش لبخند پررنگی کل صورتم را پر کرد.
خودم هم فکرش را نمیکردم در جواب یک ناسزا اینچنین از ته دل بخندم. نگاهم به او بود و ذهنم پیش ساینا و خانمِ رانندهاش.
🔸چقدر شبیه هم بودند. هر دو، شالشان تا نصفه روی سرشان بود و ادامهاش را همینطور دور گردنشان انداخته بودند. هر دوتایشان هم وقتی ما را خطاب قرار دادند، انگار که میخواستند از چیزی یا کسی پنهان شوند. اما چهرهشان هیچ، شبیه هم نبود. چهره یکی، لبخند را پخش میکرد میان تمام اجزای صورتت و چهرهٔ آن یکی هم رُسِ لبخند هایت را میکشید.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777702669414738918
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar