مینابیها راست میگفتند
۱۶۴ شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آنقدر زیاد که همه مردم شهر یا داغی به دل دارند یا شاهد عینی آن جنایت بودهاند. یا یکی از اقوام و هممحلهایهایشان را از دست دادهاند یا برای کمک و آواربرداری رفتهاند و تکههای دست و پا از لابلای خاک و آوار بیرون آوردهاند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مینابیها راست میگفتند ۱۶۴ شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آنقدر زیاد که همه
﷽
🔻 مینابیها راست میگفتند
🔸عکسهایم را که گرفتم متوجه نگاهها و پچپچهایشان شدم. هر دو روی تخت نشسته بودند. یکی پیرمردی قلیان به لب که گاهی زیر چشمی مرا می پایید. دیگری هم جوانی که وانمود میکرد مشغول گوشی است، اما همه حواسش به من بود.
کار بدی نکرده بودم. برای گردش به شهری دیگر رفته بودم و آنجا از یک دکه کباب و قلیان عکس گرفته بودم، آن هم آشکارا و علنی.
🔸چند لحظه نگذشت که صاحب دکه را صدا زدند و چیزی در گوش او گفتند. حتم داشتم که درباره من حرف میزنند، اما توجهی نکردم. میخواستم به دکه کناری بروم که صاحب دکه اول صدایم زد. از دور و با همان لهجه جنوبیاش پرسید: «چرا داشتی عکس می گرفتی؟»
_ من اومدم سفر و دارم برای خودم عکس می گیرم. اشکالی داره؟
مِن و مِنی کرد و گفت: «تو همی طوری عکس نمی گیریی. به پاسدارا و اطلاعاتی ها و بازرسای بهداشت می خوری.»
ناخودآگاه خنده ام گرفت. با چند قسم خیالش را راحت کردم که بازرس اداره بهداشت نیستم و قرار نیست برایش دردسر درست کنم. به پلاک ماشینم اشاره کردم و گفتم: «من اصلا اهل این طرفا نیستم. خیالت راحت باشه. برای کار و کاسبیت دردسری ندارم.»
🔸نوجوان دکه بغلی تازه کارش را شروع کرده بود. زغال های آتش زده را جلوی باد منقل گذاشته بود تا گُر بگیرند. بنر روی دیوار دکه توجهم را جلب کرد. پرسیدم:
- فامیلتون هستند؟
: دایی و پسرداییم.
- داییت معلم بود؟
: نه بنده خدا. بمب اول که می خوره تو مدرسه داییم سریع میره که ببینه چی شده. همون موقع بمب دوم رو می زنن نامردا.
کلمه "نامردا" رو با حرص خاصی گفت. حرصی که با عصبانیت و کینه قاطی شده باشد.
دلم نیامد بیش از این سوال کنم و دلش را بسوزانم. دنبال حرف را نگرفتم و به تماشای جرقه های آتش نشستم.
🔸این بار یکی از آن همان دو نفر صدایم زد. قبل از آنکه چیزی بگویم هم با صراحت گفتند:
- تو واقعا برا چی داری عکس می گیری؟
: همین جوری. من تو مسافرتا عکس زیاد می گیرم.
- خب باید معلوم بشه کی هستی که داری عکس میگیری یا نه؟
: خب حالا مگه اینجا چی داره که من نباید عکس می گرفتم؟
- همین پشتسرمون یه بیمارستانه. توی جنگ قبلی پهپاد اومده بود که اون یکی بیمارستان میناب رو بزنه. از کجا معلوم تو عکس نمی گیری که این دفعه این یکی رو بزنن؟
🔸کلاهم را که قاضی کردم دیدم راست میگویند. بیمارستان که هیچ، با همین مدرسه ای که در جنگ زدهاند مینابیها حق دارند تا ابد به هر غریبهای که از هرجای این شهر عکس و فیلم می گیرد بدبین باشند.
شروع کردم به توضیح دادن. این که اهل نوشتن هستم. به میناب آمدهام تا از میناب و مردمش بنویسم و به اندازه توانم منتشر کنم. و اینکه از طرف هیچ جایی نیستم و خودم هستم و خودم. گوشی ام را هم در آوردم و کانالی که نوشتههایم را منتشر میکنم نشان شان دادم. با شنیدن حرفهایم کمی نرم شدند.
🔸حرف را به مدرسه و آن روز تلخ کشاندم. ۱۶۴ شهید برای یک شهر کوچک خیلی زیاد است. خیلی خیلی زیاد. آنقدر زیاد که همه مردم شهر یا داغی به دل دارند یا شاهد عینی آن جنایت بودهاند. یا یکی از اقوام و هممحلهای هایشان را از دست دادهاند یا برای کمک و آواربرداری رفتهاند و تکههای دست و پای پسربچه ها و دختربچه ها را از لابلای خاک و آوار بیرون آوردهاند. با خونِ دل هم حرف میزدند.
بهشان حق میدادم. در دلم گفتم مارگزیده باید هم از ریسمان سیاه و سفید هم بترسد.
کمی که گپ زدیم، بلند شدم و خداحافظی کردم. جوان نزدیکم آمد و عکسی را که مخفیانه از پلاک ماشینم گرفته بود پاک کرد. من هم به گرمی در آغوششان گرفتم و رفتم.
(ادامه دارد.)
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777630268867616891
🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990
🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
یواشکی راننده ساینای سفید به ما که رسید سرعتش را کم کرد. یک لبخند از ته دل نشاند روی صورتش و آرام ل
﷽
🔻 یواشکی
🔸دختر بچه ای روبرویم ایستاد و با یک لبخند شیرین، پلاستیک بزرگ آبنبات را جلویم گرفت.
_ بفرمایید! عیدتون مبارک
لبخند زدم و یکی برداشتم. هنوز طعم ترش آبنبات توی دهانم بود که با لبخند پر مهر خانم کم حجاب روبرویم مواجه شدم.
🔸راننده ساینای سفیدی بود. به ما که رسید سرعتش را کم کرد. یک لبخند از ته دل نشاند روی صورتش و آرام لب هایش را به هم زد:
_خسته نباشید! ایول دارید همتون
انگار که از واکنش تند ماشین های کناریاش ترسید. یا نمیدانم، شاید هم کسی توی ماشین بوده که فقط آهسته لب زد و ما هم توانستیم لبخوانی کنیم و درجوابش لبخند بزنیم. هرچه که بود حسابی به دلم نشست.
🔸خیلی طول نکشید که خانمی با همان تیپ و ظاهر، روی صندلی شاگرد یک تیبا، دستش را از مچ هی خم و راست کرد و بعد همزمان با حرکت دستش، آرام و پنهانی لب زد که "خاک بر سرتان". حرکت آهستهی لبهایش و پنهانی لب زدنش، عین خانم راننده ساینا بود.
با این حرکتش، حس خوب چند دقیقه پیش برایم زنده شد و در جواب چهرهٔ در هم کشیده و "خاک بر سرتان" گفتنهایش لبخند پررنگی کل صورتم را پر کرد.
خودم هم فکرش را نمیکردم در جواب یک ناسزا اینچنین از ته دل بخندم. نگاهم به او بود و ذهنم پیش ساینا و خانمِ رانندهاش.
🔸چقدر شبیه هم بودند. هر دو، شالشان تا نصفه روی سرشان بود و ادامهاش را همینطور دور گردنشان انداخته بودند. هر دوتایشان هم وقتی ما را خطاب قرار دادند، انگار که میخواستند از چیزی یا کسی پنهان شوند. اما چهرهشان هیچ، شبیه هم نبود. چهره یکی، لبخند را پخش میکرد میان تمام اجزای صورتت و چهرهٔ آن یکی هم رُسِ لبخند هایت را میکشید.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777702669414738918
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 خدا میرساند
🔸خانم کنار دستیام گفت: «حاج خانم رو میبینی؟ بهم میگفت از خونه میام بیرون و میگم خدا خودش میرسوندم.»
نزدیک دو ماه گذشته و هرشب، هر طور شده خودش را میرساند به تجمع. با دوست یا همسایهای همراه میشود، واکِرش را خودش یا با کمک دیگران از ماشین پیاده میکند و آرام آرام قدم برمیدارد و توی موکب مینشیند، قرآن و دعا میخواند.
🔸وقتی بین مداحیها اسم اهل بیت میآید، سر و دستانش را بالا میگیرد و با اشک صدایشان میزند و برای سربلندی ایران دعا میکند.
پرچم ایران همیشه کنار دستش است.
به روحیه و همتش غبطه میخورم. دلم میخواهد اگر به پیری میرسم روحیهی او را داشته باشم.
🔸خانم کنار دستیام گفت: «حاج خانم رو میبینی؟ بهم میگفت: «از خونه میام بیرون و میگم خدا خودش میرسوندم.» »
حاج خانم درست میگوید، خدا همهی ما را میرساند به محل قرار شبانهمان با پرچم ایران.
✍️روزشمار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_رمضانی
#شیراز
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777720253975636173
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهوپنجم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهوپنجم
۱۲/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهوششم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهوششم
۱۳/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
🔴تمدیــــــــــــــــــــــــــد شد🔴
📌تا ۲٠ اردیبهشت
💠دفتر روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
🇮🇷خیابــــــان با مـــــــــا
فراخوان روایتنویسی حضور میدانی در جنگ تحمیلی سوم
🔖محورها:
▪️حضور در تجمعات شبانه
▪️حضور در کاروانهای خودرویی
▪️حضور در فعالیتهای میدانی و جهادی
🗓️ مهلت ارسال آثار: ۱۵ اردیبهشت
📌نکات حائز اهمیت در ارسال اثر:
🔹 تعداد کلمات بین ۳۰۰ تا ۱۵٠٠ کلمه.
🔹هر فرد میتواند نهایتا دو اثر ارسال نماید.
🔹ارسال اثر در قالب فایل word به همراه درج نام، نامخانوادگی، شهر محل روایت و شمارۀ تماس.
🔹راه ارتباطی و ارسال اثر در پیامرسان بله و ایتا:
٠۹۳۷۹٠۷۱۶۹۶
🔺 آثار نهایی تایید شده، در کتابی توسط حوزه هنری استان فارس با نام نویسندهٔ اثر چاپ خواهد شد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
صحن امام رضایی کمی آن طرفتر قبرهای کوچک سفید در محوطهای خاکی در چند ردیف خودنمایی می کردند. قبرها
﷽
🔻صحن امام رضایی
🔸 «محمد امین» زنگ زد که می خواهد به گلزار شهدا برود. از من هم خواست اگر دوست دارم بروم. دیروز با او آشنا شدم. در استراحتگاه بین راهی قبل از میناب، وقتی برای نماز مغرب و رفع خستگی ایستاده بودم. از آن جنوبی های خون گرم که با یک سلام آشنا می شوند و با علیک بعدش دوست صمیمی.
جوانی هم سن و سال خودم، هم رشته ای خودم، اهل میناب است و اهل دل. و چه چیزی برای یک محقق بهتر از یک راهنمای بومی؟ آن هم در شهر غریب!
🔸خودم را به گلزار شهدا رساندم. پیدا کردنش در آن شهر کوچک زیاد سخت نبود. ماشین را پشت دیوارهای کوتاهش پارک کردم و پیاده شدم. در را که باز کردم، صدای مداحی غم آلودی از روی دیوارها خودش را به من رساند و یکباره همه آنچه شنیده بودم از خاطرم عبور کرد. گفتن و شنیدن از بزرگترین جنایت ها کار آسانی است، اما مواجه شدن با آن چطور؟ بیش از صد کودک تکهتکه شده، بعضی ها مفقود و بعضی ها جانباز.
🔸غروبها به خودی خود حزیناند و وای اگر قرار باشد این حزن با شنیدن آن مداحی محزون و ایستادن بالای مزار کودکان بیگناه و معصوم گره بخورد. و وای اگر قرار باشد خانوادههایشان هم کنار قبرها باشند. و وایتر اگر قرار باشد همکلاسیهای این کودکان را هم در کنار قبرها ببینی. الآن به درستی صحبت دوستم پی بردم. او که قبل از من به میناب آمده بود و گفت: «جای روضه کودکان میناب، فقط و فقط ظهر عاشوراست.» و من نمی دانستم قرار است چگونه با این همه غم روبرو شوم.
🔸چند دقیقه در ورودی ایستادم تا به فضا عادت کنم. سن بزرگ، تعداد زیاد صندلی و چند پهپاد روی تریلی نشان می داد امشب برنامه دارند.
کمی این طرف تر هم قبرهای کوچک سفید که در محوطه ای خاکی در چند ردیف خودنمایی می کردند. قبرهایی که اغلب در حلقه خانوادهها آرام گرفته بودند.
🔸کمی که گذشت به محمد امین زنگ زدم. نزدیک بود و خودش را به من رساند. برایم سوال بود که چرا این کودکان را جایی جدای از شهدای میناب خاک کردهاند، آن هم در این زمین خاکی. او هم گفت انگار قرار است آستان قدس رضوی این زمین خاکی را بسازد، و اینجا بشود یکی از صحنهای حرم امام رضا.
ادامه دارد...
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777797283699227130
🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990
🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون (مهمان دهم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید رحمان رضایی
● شعرخوانی آقای ایوب پرندآور
● مرثیه خوانی حاج عباس زحمتکشان
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه
⏰ ساعت ۱۷
📍پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
▪️هیئت لثارات الحسین (ع) شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
هدایت شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار میکند:
🔰کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه
چگونه با عکس روایتگری کنیم
✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی،
چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس
⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲
📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس
📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان
اطلاعات بیشتر و ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴