﷽
🔻 خدا میرساند
🔸خانم کنار دستیام گفت: «حاج خانم رو میبینی؟ بهم میگفت از خونه میام بیرون و میگم خدا خودش میرسوندم.»
نزدیک دو ماه گذشته و هرشب، هر طور شده خودش را میرساند به تجمع. با دوست یا همسایهای همراه میشود، واکِرش را خودش یا با کمک دیگران از ماشین پیاده میکند و آرام آرام قدم برمیدارد و توی موکب مینشیند، قرآن و دعا میخواند.
🔸وقتی بین مداحیها اسم اهل بیت میآید، سر و دستانش را بالا میگیرد و با اشک صدایشان میزند و برای سربلندی ایران دعا میکند.
پرچم ایران همیشه کنار دستش است.
به روحیه و همتش غبطه میخورم. دلم میخواهد اگر به پیری میرسم روحیهی او را داشته باشم.
🔸خانم کنار دستیام گفت: «حاج خانم رو میبینی؟ بهم میگفت: «از خونه میام بیرون و میگم خدا خودش میرسوندم.» »
حاج خانم درست میگوید، خدا همهی ما را میرساند به محل قرار شبانهمان با پرچم ایران.
✍️روزشمار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_رمضانی
#شیراز
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777720253975636173
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهوپنجم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهوپنجم
۱۲/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاهوششم.pdf
حجم:
3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجاهوششم
۱۳/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
🔴تمدیــــــــــــــــــــــــــد شد🔴
📌تا ۲٠ اردیبهشت
💠دفتر روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
🇮🇷خیابــــــان با مـــــــــا
فراخوان روایتنویسی حضور میدانی در جنگ تحمیلی سوم
🔖محورها:
▪️حضور در تجمعات شبانه
▪️حضور در کاروانهای خودرویی
▪️حضور در فعالیتهای میدانی و جهادی
🗓️ مهلت ارسال آثار: ۱۵ اردیبهشت
📌نکات حائز اهمیت در ارسال اثر:
🔹 تعداد کلمات بین ۳۰۰ تا ۱۵٠٠ کلمه.
🔹هر فرد میتواند نهایتا دو اثر ارسال نماید.
🔹ارسال اثر در قالب فایل word به همراه درج نام، نامخانوادگی، شهر محل روایت و شمارۀ تماس.
🔹راه ارتباطی و ارسال اثر در پیامرسان بله و ایتا:
٠۹۳۷۹٠۷۱۶۹۶
🔺 آثار نهایی تایید شده، در کتابی توسط حوزه هنری استان فارس با نام نویسندهٔ اثر چاپ خواهد شد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
صحن امام رضایی کمی آن طرفتر قبرهای کوچک سفید در محوطهای خاکی در چند ردیف خودنمایی می کردند. قبرها
﷽
🔻صحن امام رضایی
🔸 «محمد امین» زنگ زد که می خواهد به گلزار شهدا برود. از من هم خواست اگر دوست دارم بروم. دیروز با او آشنا شدم. در استراحتگاه بین راهی قبل از میناب، وقتی برای نماز مغرب و رفع خستگی ایستاده بودم. از آن جنوبی های خون گرم که با یک سلام آشنا می شوند و با علیک بعدش دوست صمیمی.
جوانی هم سن و سال خودم، هم رشته ای خودم، اهل میناب است و اهل دل. و چه چیزی برای یک محقق بهتر از یک راهنمای بومی؟ آن هم در شهر غریب!
🔸خودم را به گلزار شهدا رساندم. پیدا کردنش در آن شهر کوچک زیاد سخت نبود. ماشین را پشت دیوارهای کوتاهش پارک کردم و پیاده شدم. در را که باز کردم، صدای مداحی غم آلودی از روی دیوارها خودش را به من رساند و یکباره همه آنچه شنیده بودم از خاطرم عبور کرد. گفتن و شنیدن از بزرگترین جنایت ها کار آسانی است، اما مواجه شدن با آن چطور؟ بیش از صد کودک تکهتکه شده، بعضی ها مفقود و بعضی ها جانباز.
🔸غروبها به خودی خود حزیناند و وای اگر قرار باشد این حزن با شنیدن آن مداحی محزون و ایستادن بالای مزار کودکان بیگناه و معصوم گره بخورد. و وای اگر قرار باشد خانوادههایشان هم کنار قبرها باشند. و وایتر اگر قرار باشد همکلاسیهای این کودکان را هم در کنار قبرها ببینی. الآن به درستی صحبت دوستم پی بردم. او که قبل از من به میناب آمده بود و گفت: «جای روضه کودکان میناب، فقط و فقط ظهر عاشوراست.» و من نمی دانستم قرار است چگونه با این همه غم روبرو شوم.
🔸چند دقیقه در ورودی ایستادم تا به فضا عادت کنم. سن بزرگ، تعداد زیاد صندلی و چند پهپاد روی تریلی نشان می داد امشب برنامه دارند.
کمی این طرف تر هم قبرهای کوچک سفید که در محوطه ای خاکی در چند ردیف خودنمایی می کردند. قبرهایی که اغلب در حلقه خانوادهها آرام گرفته بودند.
🔸کمی که گذشت به محمد امین زنگ زدم. نزدیک بود و خودش را به من رساند. برایم سوال بود که چرا این کودکان را جایی جدای از شهدای میناب خاک کردهاند، آن هم در این زمین خاکی. او هم گفت انگار قرار است آستان قدس رضوی این زمین خاکی را بسازد، و اینجا بشود یکی از صحنهای حرم امام رضا.
ادامه دارد...
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777797283699227130
🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990
🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون (مهمان دهم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید رحمان رضایی
● شعرخوانی آقای ایوب پرندآور
● مرثیه خوانی حاج عباس زحمتکشان
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه
⏰ ساعت ۱۷
📍پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
▪️هیئت لثارات الحسین (ع) شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
هدایت شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار میکند:
🔰کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه
چگونه با عکس روایتگری کنیم
✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی،
چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس
⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲
📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس
📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان
اطلاعات بیشتر و ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
این میشه رستوران رفتن؟!
«اصلا کسی که رستوران میره که نباید هی لیست قیمتها رو ببینه. باید ندید سفارش بده. نباید نگران پول باشه. این میشه رستوران رفتن.»
خیلی سعی میکنم که نخندم. اما آن تهتوهای دلم هِرهِر دارد میخندد. یک آن منوی رستورانها جلوی چشمم میآید. چرتکه میاندازم که چند بار لیست قیمتهای رستورانها را بالا و پایین کردهام.
﷽
🔻این میشه رستوران رفتن؟!
🔸دور و بر را نگاهی میاندازم. مهمانپذیر قشنگی است. حیاط جمع و جوری دارد. سرم را بالا میگیرم. درب اتاقها، دورتادور ایوان طبقهی دوم دیده میشود. همهی درها ضد سرقت هستند. شیک و تمیز. همه جا برق میزند. روبهرویم دفتر مدیریت است با دیوار شیشهای. در اتاق بسته است. کسی هم داخلش دیده نمیشود. از این پیشخوانها که برای مشتری هست هم ندارد. سمت چپ ابتدای راهپلهها دیده میشود. آنچنان سوت و کور است که نگو. همینطور بلاتکلیف ایستادهام که خانوادهای از پلهها پایین میآیند. مادر، پدر، دختر و پسری کوچک. بیتوجه به من از کنارم رد میشوند و میروند.
🔸بالاخره مردی از یکی از اتاقها بیرون میآید.
میانسال به نظر میآید. تیشرت قرمز و شلوار لی پوشیده. فکر نمیکردم مدیر مهمانپذیر باشد اما هست. تعجب میکنم. پس منشی و خدمه کجا هستند؟ با سردی و بیتفاوتی قبول میکند که حرف بزنیم.
شاکی و دلخور است. میگوید از وقتی جنگ شروع شده مهمانپذیر هم یک جورهایی رو به تعطیلی رفته. یعنی زمانی که باید مهمانپذیر پر از مسافر قد و نیمقد باشد، موشک و پهپادها مهمان ناخوانده شدهاند. صاحبان مهمانپذیر هفت نفر هستند. چندتاییشان شغل دوم یا اول هم دارند. ولی دو نفرشان درآمدشان فقط از اینجاست.
🔸هر سال از یک ماه قبل از عید تا آخرهای فروردین مهمانپذیر پر از مسافر است. امسال اما... میخندد و میگوید امسال توی جنگ فقط یک مسافر آمده. آن هم یک شب مانده و صبح رفته. میگوید صبح، وقت رفتن پرسیدم: «به این زودی دارید میرید؟»
مسافر که جنگ غافلگیرش کرده بوده میگوید: «بله دیگه. اینجا بمونم برای چی؟ کجا برم؟ همه جا تعطیله.» خلاصه که کل زمان جنگ اصلا خبری از مهمان و رفتوآمد نبوده.
🔸حقوق کارکنان را قطع نکرده. ولی میگوید: «اگه دوباره جنگ بشه مجبورم نیروهام رو کم کنم.»
ظاهرا صنفشان همکاری نکرده برایشان. بار قبلی که دچار کسادی شدهاند زمان کرونا بوده. که صنف وام میداده بهشان.
بعد یکدفعه میپرسد: «شما آخرین عروسی که رفتی کی بوده؟» کمی جا میخورم. تا بیایم حساب کنم کی بوده، ادامه میدهد: «من خودم دوسال است عروسی نرفتهام. چرا؟ چون جوانها نمیتوانند ازدواج کنند. چون دخل جوانها با خرجشان جور در نمیآید.»
به نظر میرسد تازه رفته سراغ موضوعی که ذهنش را درگیر کرده.
🔸دوباره میگوید: «اصلا دیگه کسی مهمونی میده؟» بعد با حسرت به بیرون نگاه میکند: «قدیما رو یادتون میاد؟ بچه بودیم. چقدر مهمونی میرفتیم و مهمونی میدادیم. خونهی ما که همیشه پر از مهمون بود. سفرهی بابام همیشه پهن بود.»
🔸چند لحظهای خیره میشود. میگویم: «پس پدرتون سفرهدار بودن؟» سرش را بالا و پایین میکند. ادامه میدهد: «باور کنید من خیلی نگران آن دو تا شریکی هستم که شغل دیگهای ندارن. بندگان خدا زن و بچه دارن.»
گُلهای وجودش دارد بیرون میزند. حرف که میزند فکر میکنی دلش بند کسی یا جایی نیست. ولی بعد خودش را لو میدهد.
🔸از حرفهایش معلوم است که زندگی لاکچری داشته. اینکه هر وقت گرسنه میشده، تندی میرفته رستوران و غذای آنچنانی میخورده ولی حالا نمیتواند. میگوید: «اصلا کسی که رستوران میره که نباید هی لیست قیمتها رو ببینه. باید ندید سفارش بده. نباید نگران پول باشه. این میشه رستوران رفتن.» خیلی سعی میکنم که نخندم. اما آن تهتوهای دلم هِرهِر دارد میخندد. یک آن منوی رستورانها جلوی چشمم میآید. چرتکه میاندازم که چند بار لیست قیمتهای رستورانها را بالا و پایین کردهام.
با خودم فکر میکنم گاهی اتفاقاتی که آدم را از روتین و عادتهایش بیرون میاندازد. تهاش به نفعش تمام میشود. فهم آدم از زندگی بیشتر میشود انگار.
🔸میپرسم: «الان ناامید شدید؟» شانهای بالا میاندازد و میگويد که دیگر برایش مهم نیست. هر چی میخواهد پیش بیاید، بیاید. اما پشتش نیمنگاهی به ریخت و ظاهر من میکند و میگوید: «خانم مردم ما که ضد انقلاب نیستن. اگه اقتصاد درست بشه. مردم مشکلی ندارن با نظام. حالا هم انشاءالله که مشکالت حل بشه» میگویم: «پس خیلی هم ناامید نیستید؟» حرفی نمیزند فقط لبخند کوچکی. توی راه هی به خودم گفتهام که مبادا حرف بزنی. فقط گوش کن. اما باز فضولی میکنم: «میدونید آقا! من همیشه ته دلم امید دارم به بهتر شدن همه چیز.» باز بیرون را نگاه میکند: « انشاءالله.»
🔸میخواهم خداحافظی کنم که: «راستی الان چی؟» یکهو امید توی صدایش سرریز میشود: «از زمانی که آتشبس شده مسافرا دارن میان.» شکر خدایی حوالهاش میکنم. وقت خداحافظی دیگر یخش باز شده و گرمتر حرف میزند. موقع بیرون رفتن دعا میکنم که خیلی زود همهی این اتاقها پر از مهمان شوند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #معصومه_کلانتری
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبرهای سفید کوچک
شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند. یکی پدربزرگی که هر روز نوهاش را به مدرسه میبرده و میآورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمکهای اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده.
﷽
🔻 قبرهای سفید کوچک
🔸با محمدامین شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بر خلاف انتظارم در کنار برخی قبرها هیچکس نبود. علتش را که پرسیدم با لهجه جنوبی اش گفت: «خیلی از این بچه ها مال روستاهای اطرافن. خانوادهها هم بچههاشون بردن همون جا پیش خودشون. ای سَنگا هم فقط برا یادبوده.»
🔸قدم میزدیم و محمدامین برایم از این شهدای دهه نودی میگفت. هر کدام قصهای داشتند و دنیایی. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند، بعضی مادر و دختر بودند، بعضی پدر و پسر، بعضی دو خواهر و بعضی خواهر و برادر و تنها فرزندان خانواده. یکی پدربزرگی که هر روز نوه اش را به مدرسه میبرده و میآورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمکهای اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده.
🔸از محمدامین پرسیدم: «حالا واقعا مدرسه کنار پادگان بوده؟» انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت: «تا حالا صد تا از همکارا تو پالایشگاه اینو ازم پرسیدن. اینجا قبلا مقر یه تیپ نیرو دریایی بوده. ولی اونا ده دوازده سال پیش جمع کردن رفتن بندر. هر کدوم از ساختموناش هم دادن یه جا. یکیاش رو کردن درمونگاه، یکیش رو کردن مدرسه، سوله هاش رو هم دادن تعاونی آموزش پرورش و زمین ورزشی.»
خیلی دوست داشتم باور کنم اطلاعات اسرائیل مربوط به همان زمان است و هیچکس در عالم توان چنین جنایتی را ندارد، اما مگر می شد؟
🔸پرسیدم: «برای آواربرداری خودت هم رفتی؟» گفت: «من دل دیدن ای چیزا رو ندارم. پسرداییم هم بهم زنگ زد که باهاش برم برا کمک، ولی نرفتم. این جور که میگن بیشترش دست و پای بریده در آوردن. یه نفر گفته بود دست یکی از این خانم معلمها رو زیر آوار دیدم. خواستم بکشمش بیرون که دیدم فقط یک دست بریده از بازو اومد بیرون.»
🔸از حال و روز بقیه کودکان پرسیدم. آنها که جان سالم به در بردهاند. گفت هیچ کدام حال خوبی ندارند. هر روز بهانه دوستان و خانم معلمهایشان را میگیرند. هروقت مداد و پاک کنی که از دوستانشان قرض گرفته بودند را می بینند گریه میکنند. مدام میخواهند به کلاس درس و پیش همکلاسی هایشان برگردند.
گاهی ساعت ها گریه می کنند و هیچکس نمی تواند کاری برایشان کند. وضعیت بعضیهایشان بدتر است. گاهی با شنیدن صداهای خیلی بلند آن روز شوم در ذهن شان تداعی میشود و سراسیمه از خانه فرار میکنند؛ تا جایی که نفس داشته باشند میدوند و جیغ می کشند و فریاد می زنند. و خدا میداند تا پدر و مادرها به آنها برسند و آرامشان کنند، به دل خودشان چه میگذرد.
🔸او میگفت و من غصه میخوردم. زمین و زمان را نفرین میکردم و باعث و بانی را لعنت. مدام هم از خود می پرسیدم: «مگر این کودکان هشت ساله و نه ساله، از جنگ ما آدم بزرگ ها چه می دانستند که اینگونه زیر موشک و گلوله رفتند و روح و روان شان پریشان شد؟»
حرفهایمان که تمام شد به میان دسته سینهزنی رفتم. این بار "مرگ بر آمریکا" را از عمق وجود و بلندتر از همیشه گفتم.
ادامه دارد...
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب، قسمت سوم.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777894184706281067
🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990
🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar