eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
این میشه رستوران رفتن؟! «اصلا کسی که رستوران میره که نباید هی لیست قیمتها رو ببینه. باید ندید سفارش بده. نباید نگران پول باشه. این میشه رستوران رفتن.» خیلی سعی می‌کنم که نخندم. اما آن ته‌توهای دلم هِرهِر دارد می‌خندد. یک آن منوی رستوران‌ها جلوی چشمم می‌آید. چرتکه می‌اندازم که چند بار لیست قیمت‌های رستوران‌ها را بالا و پایین کرده‌ام.
﷽ 🔻این میشه رستوران رفتن؟! 🔸دور و بر را نگاهی می‌اندازم. مهمانپذیر قشنگی است. حیاط جمع و جوری دارد. سرم را بالا می‌گیرم. درب اتاق‌ها، دورتادور ایوان طبقه‌ی دوم دیده می‌شود. همه‌ی درها ضد سرقت هستند. شیک و تمیز. همه جا برق می‌زند. روبه‌رویم دفتر مدیریت است با دیوار شیشه‌ای. در اتاق بسته است. کسی هم داخلش دیده نمی‌شود. از این پیشخوان‌ها که برای مشتری هست هم ندارد. سمت چپ ابتدای راه‌پله‌ها دیده می‌شود. آنچنان سوت و کور است که نگو. همینطور بلاتکلیف ایستاده‌ام که خانواده‌ای از پله‌ها پایین می‌آیند. مادر، پدر، دختر و پسری کوچک. بی‌توجه به من از کنارم رد می‌شوند و می‌روند. 🔸بالاخره مردی از یکی از اتاق‌ها بیرون می‌آید. میانسال به نظر می‌آید. تیشرت قرمز و شلوار لی پوشیده. فکر نمی‌کردم مدیر مهمانپذیر باشد اما هست. تعجب می‌کنم. پس منشی و خدمه کجا هستند؟ با سردی و بی‌تفاوتی قبول میکند که حرف بزنیم. شاکی و دلخور است. می‌گوید از وقتی جنگ شروع شده مهمانپذیر هم یک جورهایی رو به تعطیلی رفته. یعنی زمانی که باید مهمانپذیر پر از مسافر قد و نیم‌قد باشد، موشک و پهپادها مهمان ناخوانده شده‌اند. صاحبان مهمانپذیر هفت نفر هستند. چندتایی‌شان شغل دوم یا اول هم دارند. ولی دو نفرشان درآمدشان فقط از اینجاست. 🔸هر سال از یک ماه قبل از عید تا آخرهای فروردین مهمانپذیر پر از مسافر است. امسال اما... می‌خندد و می‌گوید امسال توی جنگ فقط یک مسافر آمده. آن هم یک شب مانده و صبح رفته. می‌گوید صبح، وقت رفتن پرسیدم: «به این زودی دارید میرید؟» مسافر که جنگ غافلگیرش کرده بوده می‌گوید: «بله دیگه. اینجا بمونم برای چی؟ کجا برم؟ همه جا تعطیله.» خلاصه که کل زمان جنگ اصلا خبری از مهمان و رفت‌وآمد نبوده. 🔸حقوق کارکنان را قطع نکرده. ولی می‌گوید: «اگه دوباره جنگ بشه مجبورم نیروهام رو کم کنم.» ظاهرا صنف‌شان همکاری نکرده برایشان. بار قبلی که دچار کسادی شده‌اند زمان کرونا بوده. که صنف وام می‌داده بهشان. بعد یکدفعه می‌پرسد: «شما آخرین عروسی که رفتی کی بوده؟» کمی جا می‌خورم. تا بیایم حساب کنم کی بوده، ادامه می‌دهد: «من خودم دوسال است عروسی نرفته‌ام. چرا؟ چون جوانها نمی‌توانند ازدواج کنند. چون دخل جوان‌ها با خرجشان جور در نمی‌آید.» به نظر می‌رسد تازه رفته سراغ موضوعی که ذهنش را درگیر کرده. 🔸دوباره می‌گوید: «اصلا دیگه کسی مهمونی میده؟» بعد با حسرت به بیرون نگاه می‌کند: «قدیما رو یادتون میاد؟ بچه بودیم. چقدر مهمونی می‌رفتیم و مهمونی می‌دادیم. خونه‌ی ما که همیشه پر از مهمون بود. سفره‌ی بابام همیشه پهن بود.» 🔸چند لحظه‌ای خیره می‌شود. می‌گویم: «پس پدرتون سفره‌دار بودن؟» سرش را بالا و پایین می‌کند. ادامه می‌دهد: «باور کنید من خیلی نگران آن دو تا شریکی هستم که شغل دیگه‌ای ندارن. بندگان خدا زن و بچه دارن.» گُلهای وجودش دارد بیرون می‌زند. حرف که می‌زند فکر می‌کنی دلش بند کسی یا جایی نیست. ولی بعد خودش را لو میدهد. 🔸از حرفهایش معلوم است که زندگی لاکچری داشته. اینکه هر وقت گرسنه می‌شده، تندی می‌رفته رستوران و غذای آنچنانی می‌خورده ولی حالا نمی‌تواند. می‌گوید: «اصلا کسی که رستوران میره که نباید هی لیست قیمتها رو ببینه. باید ندید سفارش بده. نباید نگران پول باشه. این میشه رستوران رفتن.» خیلی سعی می‌کنم که نخندم. اما آن ته‌توهای دلم هِرهِر دارد می‌خندد. یک آن منوی رستوران‌ها جلوی چشمم می‌آید. چرتکه می‌اندازم که چند بار لیست قیمت‌های رستوران‌ها را بالا و پایین کرده‌ام. با خودم فکر می‌کنم گاهی اتفاقاتی که آدم را از روتین و عادت‌هایش بیرون می‌اندازد. ته‌اش به نفعش تمام می‌شود. فهم آدم از زندگی بیشتر می‌شود انگار. 🔸می‌پرسم: «الان ناامید شدید؟» شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گويد که دیگر برایش مهم نیست. هر چی می‌خواهد پیش بیاید، بیاید. اما پشتش نیم‌نگاهی به ریخت و ظاهر من می‌کند و می‌گوید: «خانم مردم ما که ضد انقلاب نیستن. اگه اقتصاد درست بشه. مردم مشکلی ندارن با نظام. حالا هم ان‌شاءالله که مشکالت حل بشه» می‌گویم: «پس خیلی هم ناامید نیستید؟» حرفی نمی‌زند فقط لبخند کوچکی. توی راه هی به خودم گفته‌ام که مبادا حرف بزنی. فقط گوش کن. اما باز فضولی می‌کنم: «میدونید آقا! من همیشه ته دلم امید دارم به بهتر شدن همه چیز.» باز بیرون را نگاه می‌کند: « ان‌شاءالله.» 🔸می‌خواهم خداحافظی کنم که: «راستی الان چی؟» یکهو امید توی صدایش سرریز می‌شود: «از زمانی که آتش‌بس شده مسافرا دارن میان.» شکر خدایی حواله‌اش می‌کنم. وقت خداحافظی دیگر یخش باز شده و گرمتر حرف می‌زند. موقع بیرون رفتن دعا می‌کنم که خیلی زود همه‌ی این اتاق‌ها پر از مهمان شوند. ✍️روزنگار به روایت ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبرهای سفید کوچک شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند. یکی پدربزرگی که هر روز نوه‌اش را به مدرسه می‌برده و می‌آورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمک‌های اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده.
﷽ 🔻 قبرهای سفید کوچک 🔸با محمدامین شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بر خلاف انتظارم در کنار برخی قبرها هیچ‌کس نبود. علتش را که پرسیدم با لهجه جنوبی اش گفت: «خیلی از‌ این بچه ها مال روستاهای اطرافن. خانواده‌ها هم بچه‌هاشون بردن همون جا پیش خودشون. ای سَنگا هم فقط برا یادبوده.» 🔸قدم می‌زدیم و محمدامین برایم از این شهدای دهه نودی می‌گفت. هر کدام قصه‌ای داشتند و دنیایی. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند، بعضی مادر و دختر بودند، بعضی پدر و پسر، بعضی دو خواهر و بعضی خواهر و برادر و تنها فرزندان خانواده. یکی پدربزرگی که هر روز نوه اش را به مدرسه می‌برده و می‌آورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمک‌های اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده. 🔸از محمدامین پرسیدم: «حالا واقعا مدرسه کنار پادگان بوده؟» انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت: «تا حالا صد تا از همکارا تو پالایشگاه اینو ازم پرسیدن. اینجا قبلا مقر یه تیپ نیرو دریایی بوده. ولی اونا ده دوازده سال پیش جمع کردن رفتن بندر. هر کدوم از ساختموناش هم دادن یه جا. یکی‌اش رو کردن درمونگاه، یکیش رو کردن مدرسه، سوله هاش رو هم دادن تعاونی آموزش پرورش و زمین ورزشی.» خیلی دوست داشتم باور کنم اطلاعات اسرائیل مربوط به همان زمان است و هیچ‌کس در عالم توان چنین جنایتی را ندارد، اما مگر می شد؟ 🔸پرسیدم: «برای آواربرداری خودت هم رفتی؟» گفت: «من دل دیدن ای چیزا رو ندارم. پسرداییم هم بهم زنگ زد که باهاش برم برا کمک، ولی نرفتم. این جور که میگن بیشترش دست و پای بریده در آوردن. یه نفر گفته بود دست یکی از این خانم معلم‌ها رو زیر آوار دیدم. خواستم بکشمش بیرون که دیدم فقط یک دست بریده از بازو اومد بیرون.» 🔸از حال و روز بقیه کودکان پرسیدم. آنها که جان سالم به در برده‌اند. گفت هیچ کدام حال خوبی ندارند. هر روز بهانه دوستان و خانم معلم‌هایشان را می‌گیرند. هروقت مداد و پاک کنی که از دوستانشان قرض گرفته بودند را می بینند گریه می‌کنند. مدام می‌خواهند به کلاس درس و پیش همکلاسی هایشان برگردند. گاهی ساعت ها گریه می کنند و هیچ‌کس نمی تواند کاری برایشان کند. وضعیت بعضی‌هایشان بدتر است. گاهی با شنیدن صداهای خیلی بلند آن روز شوم در ذهن شان تداعی می‌شود و سراسیمه از خانه فرار می‌کنند؛ تا جایی که نفس داشته باشند می‌دوند و جیغ می کشند و فریاد می زنند. و خدا می‌داند تا پدر و مادرها به آنها برسند و آرامشان کنند، به دل خودشان چه می‌گذرد. 🔸او می‌گفت و من غصه می‌خوردم. زمین و زمان را نفرین می‌کردم و باعث و بانی را لعنت. مدام هم از خود می پرسیدم: «مگر این کودکان هشت ساله و نه ساله، از جنگ ما آدم بزرگ ها چه می دانستند که اینگونه زیر موشک و گلوله رفتند و روح و روان شان پریشان شد؟» حرف‌هایمان که تمام شد به میان دسته سینه‌زنی رفتم. این بار "مرگ بر آمریکا" را از عمق وجود و بلندتر از همیشه گفتم. ادامه دارد... ✍️روزنگار ؛ روایت از سفر به میناب، قسمت سوم. 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777894184706281067 🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990 🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاه‌وهفتم.pdf
حجم: 3M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پنجاه‌وهفتم ۱۴/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار می‌کند: 🔰کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکــــــــ
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار می‌کند: 🔰کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه چگونه با عکس روایتگری کنیم ⁉️این کارگاه برای چه کسانی است؟ 💯اگر روایت‌نویس یا نویسنده باشید، شما مخاطب اصلی این کارگاهید؛ ◀️ چون قراره نگاه و فلسفه‌ی لزوم عکس‌برداری برای یه قلم به دست رو به چالش بکشیم، ◀️جزئیات و ایده‌های کمک‌کننده برای یه عکاسی خلاق رو به قدر نیازمون یاد بگیریم، ◀️کمی از تئوری‌های عکاسی و اصول و قواعد کلی اون بدونیم، ◀️ از دست عکس‌های کج، ساده و ایستا خلاص بشیم ◀️ و ضرباهنگ و ریتم عکس‌های چشم‌نواز رو با هم بررسی کنیم. ⏪ همه‌ی اینا قراره با یه گوشیِ ساده انجام بشه ولی در بالاترین نمره‌ای که قراره به دست بیاریم 😊 ✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی، چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس ⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲ 📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس 📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
کلاس دومی‌ها رد رنگ‌های سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستشان دیده می‌شد. لباس فرم پوشیده بودند با دو رنگ مختلف. سارینا و نیکا عاشق نقاشی بودند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کلاس دومی‌ها رد رنگ‌های سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستش
﷽ 🔻 کلاس دومی‌ها 🔸صدای بلندگوهای اطراف میدان درهم شده بود. حانیه دستش را از توی دستم رها کرد و رفت سمتشان. اولین شبی بود که دخترها را می‌دیدم. جای بساط دخترها هر شب چند تا خیمه سفید می‌دیدم که برای مهدویت فعالیت می‌کردند. زیر پل جایی که شن‌های ریز سفیدی ریخته بودند، دو تا دختر روی بلوک سیمانی بزرگی نشسته بودند. کوله‌ی یاسی رنگی پشت سرشان بود. سه رنگ گواش و سه‌ تا قلم‌مو و یک لیوان یکبار مصرف روی میز عسلی جلویشان توی چشم می‌زد. رد رنگ‌های سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستشان دیده می‌شد. لباس فرم پوشیده بودند با دو رنگ مختلف. حانیه خواست روی لپش نقش پرچم بکشند. 🔸یک بلوک سیمانی صندلیشان شده بود و میز عسلی که از خانه آورده بودند مثل نیمکتی جلویشان. سارینا و نیکا کلاس دومی هستند و همسایه. خانه‌ی یکی ته کوچه است و خانه دیگری سر کوچه. نیکا قلم‌موها را می‌زد توی لیوان آبی که گوشه‌ی میز بود، بعد توی ظرف سبز رنگ تکانش می‌داد. سارینا قلم‌مو را از دست نیکا می‌گرفت و با تمرکز و دقت قلم‌مو را روی صورت حانیه می‌کشید. 🔸از سارینا پرسیدم: هرشب میاید این‌جا؟ کمی فکر کرد و گفت: هر شب که نه، هر وقت بتونیم میایم. قلم ‌موی سبز دست نیکا بود و قلم‌موی سفید دست سارینا. نیکا ‌گفت هر شب بیاییم چند ساعتی می‌مونیم. سارینا با چشم‌هایی که برق می‌زد ‌گفت من عاشق نقاشی هستم. دستش را دیدم که مثل یک نقاش حرفه‌ای، بدون هیچ تکانی رنگ قرمز را کشید روی صورت حانیه. 🔸پرسیدم: مگه شما صبح مدرسه ندارین؟ قلم‌موهاش را کنار هم مرتب کرد و با خنده گفت: کلاس‌مون عصره. سارینا و نیکا نقاشی را دوست داشتند. عاشق نقاشی بودند و همه‌ی عشقشان را آورده بودند به میدان برای مبارزه. مبارزه‌ی دوست‌هایی که هم‌مدرسه‌ای نبودند اما حالا هم‌مسیر شده بودند، دیدنی بود. ✍️روزنگار ؛ به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777975993124705234 🌐https://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاه‌وهشتم.pdf
حجم: 2.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پنجاه‌وهشتم ۱۵/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
کوله‌پشتی جادویی اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گذاشتم. به خیالم وقتی موشک زدند و همه چیز روی سرم آوار شد، زنده بیرون می‌آیم و نشانی کوله‌پشتی را به امدادگران می‌دهم که فقط همان را برایم نجات دهند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کوله‌پشتی جادویی اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گ
﷽ 🔻 کوله‌پشتی اشیاء جادویی 🔸«همون شالی که از اصفهان خریدی بپوش، گفتی ست همین لباسه». یادم نمی‌آمد کدام شال را می‌گفت. هیچ کدام از شال‌ها به لباسی که یک سال است خریدم و نپوشیدم، نمی‌آمد. می‌خواستم شال متناسب بگیرم اما یادم نیست خریدم یا نه. دخترخاله کمی نشانه فرستاد از آن شالی که اصفهان برای همین لباس خریدم. 🔸آلزایمرم رقیق شده و یادم به کوله‌پشتی می‌افتد. روزهای اول جنگ مدارک را در یک پوشه جمع کردم. اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گذاشتم. کوله را دم در قرار دادم تا موقع خروج اضطراری که اسم خودت هم یادت می‌رود، جلوی چشم باشد و خودش بگوید «من را هم ببر». لباس‌های خوب‌تر را برداشتم. آن لحظه‌ای که همه چیز آوار شده، نباید ظاهرم جنگ‌زده و ترحم‌برانگیز به نظر برسد. چند باری فکر می‌کردم جن عاشق دارم و لباس‌هایم را یادگاری برمی‌دارد. شال مثل بقیه اشیا گمشده، از ته کوله‌پشتی بیرون آمد، نه از دست جن عاشق. از جن عاشق هم شانس ندارم. 🔸به خیالم وقتی موشک زده‌اند و همه چیز روی سرم آوار می‌شود، مثل آن بنده‌ی صالح بیرون آمده از شکم نهنگ، من هم زنده بیرون می‌آیم. نشانی کوله‌پشتی را به امدادگران می‌دهم که فقط همان را برایم نجات دهند. لباس‌ها را می‌پوشم و بعدش هم به روستا می‌روم. از لحظه‌ی آتش‌بس تا الان کوله‌پشتی تخلیه نشده است. تنها چیزی است که گوشه‌ی کمدم یادآور روزهای جنگی است. 🔸دخترخاله می‌خواست بیرون برود، کارت اتوبوسم را می‌خواست. توی کیفم پیدا نشد. دوباره یادم به کوله‌پشتی افتاد. عین چراغ جادو سربزنگاه هر چیزی که لازم داری بیرون می‌دهد. دخترخاله می‌خندد و می‌گوید: «مثلا آن لحظه با کارت اتوبوس کجا می‌خواهی بروی؟» به این سوال فکر نکرده بودم. فقط می‌دانستم کیف پول، کلید، کارت اتوبوس همیشه کنار هم بوده‌اند. شاید هم می‌خواستم با داشتن کارت اتوبوس، زندگی روزمره‌ام را حفظ کنم و زندگی را ادامه دهم. ✍️ روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778045460765199277 🌐https://eitaa.com/ghalamro_fk 🌐https://ble.ir/ghalamro_fk ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
آتش آن روز به سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفت خیالت راحت! وقتی بچه‌ها رو پیدا می‌کنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچه‌ها.