eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
64 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کلاس دومی‌ها رد رنگ‌های سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستش
﷽ 🔻 کلاس دومی‌ها 🔸صدای بلندگوهای اطراف میدان درهم شده بود. حانیه دستش را از توی دستم رها کرد و رفت سمتشان. اولین شبی بود که دخترها را می‌دیدم. جای بساط دخترها هر شب چند تا خیمه سفید می‌دیدم که برای مهدویت فعالیت می‌کردند. زیر پل جایی که شن‌های ریز سفیدی ریخته بودند، دو تا دختر روی بلوک سیمانی بزرگی نشسته بودند. کوله‌ی یاسی رنگی پشت سرشان بود. سه رنگ گواش و سه‌ تا قلم‌مو و یک لیوان یکبار مصرف روی میز عسلی جلویشان توی چشم می‌زد. رد رنگ‌های سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستشان دیده می‌شد. لباس فرم پوشیده بودند با دو رنگ مختلف. حانیه خواست روی لپش نقش پرچم بکشند. 🔸یک بلوک سیمانی صندلیشان شده بود و میز عسلی که از خانه آورده بودند مثل نیمکتی جلویشان. سارینا و نیکا کلاس دومی هستند و همسایه. خانه‌ی یکی ته کوچه است و خانه دیگری سر کوچه. نیکا قلم‌موها را می‌زد توی لیوان آبی که گوشه‌ی میز بود، بعد توی ظرف سبز رنگ تکانش می‌داد. سارینا قلم‌مو را از دست نیکا می‌گرفت و با تمرکز و دقت قلم‌مو را روی صورت حانیه می‌کشید. 🔸از سارینا پرسیدم: هرشب میاید این‌جا؟ کمی فکر کرد و گفت: هر شب که نه، هر وقت بتونیم میایم. قلم ‌موی سبز دست نیکا بود و قلم‌موی سفید دست سارینا. نیکا ‌گفت هر شب بیاییم چند ساعتی می‌مونیم. سارینا با چشم‌هایی که برق می‌زد ‌گفت من عاشق نقاشی هستم. دستش را دیدم که مثل یک نقاش حرفه‌ای، بدون هیچ تکانی رنگ قرمز را کشید روی صورت حانیه. 🔸پرسیدم: مگه شما صبح مدرسه ندارین؟ قلم‌موهاش را کنار هم مرتب کرد و با خنده گفت: کلاس‌مون عصره. سارینا و نیکا نقاشی را دوست داشتند. عاشق نقاشی بودند و همه‌ی عشقشان را آورده بودند به میدان برای مبارزه. مبارزه‌ی دوست‌هایی که هم‌مدرسه‌ای نبودند اما حالا هم‌مسیر شده بودند، دیدنی بود. ✍️روزنگار ؛ به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777975993124705234 🌐https://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاه‌وهشتم.pdf
حجم: 2.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پنجاه‌وهشتم ۱۵/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
کوله‌پشتی جادویی اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گذاشتم. به خیالم وقتی موشک زدند و همه چیز روی سرم آوار شد، زنده بیرون می‌آیم و نشانی کوله‌پشتی را به امدادگران می‌دهم که فقط همان را برایم نجات دهند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کوله‌پشتی جادویی اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گ
﷽ 🔻 کوله‌پشتی اشیاء جادویی 🔸«همون شالی که از اصفهان خریدی بپوش، گفتی ست همین لباسه». یادم نمی‌آمد کدام شال را می‌گفت. هیچ کدام از شال‌ها به لباسی که یک سال است خریدم و نپوشیدم، نمی‌آمد. می‌خواستم شال متناسب بگیرم اما یادم نیست خریدم یا نه. دخترخاله کمی نشانه فرستاد از آن شالی که اصفهان برای همین لباس خریدم. 🔸آلزایمرم رقیق شده و یادم به کوله‌پشتی می‌افتد. روزهای اول جنگ مدارک را در یک پوشه جمع کردم. اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گذاشتم. کوله را دم در قرار دادم تا موقع خروج اضطراری که اسم خودت هم یادت می‌رود، جلوی چشم باشد و خودش بگوید «من را هم ببر». لباس‌های خوب‌تر را برداشتم. آن لحظه‌ای که همه چیز آوار شده، نباید ظاهرم جنگ‌زده و ترحم‌برانگیز به نظر برسد. چند باری فکر می‌کردم جن عاشق دارم و لباس‌هایم را یادگاری برمی‌دارد. شال مثل بقیه اشیا گمشده، از ته کوله‌پشتی بیرون آمد، نه از دست جن عاشق. از جن عاشق هم شانس ندارم. 🔸به خیالم وقتی موشک زده‌اند و همه چیز روی سرم آوار می‌شود، مثل آن بنده‌ی صالح بیرون آمده از شکم نهنگ، من هم زنده بیرون می‌آیم. نشانی کوله‌پشتی را به امدادگران می‌دهم که فقط همان را برایم نجات دهند. لباس‌ها را می‌پوشم و بعدش هم به روستا می‌روم. از لحظه‌ی آتش‌بس تا الان کوله‌پشتی تخلیه نشده است. تنها چیزی است که گوشه‌ی کمدم یادآور روزهای جنگی است. 🔸دخترخاله می‌خواست بیرون برود، کارت اتوبوسم را می‌خواست. توی کیفم پیدا نشد. دوباره یادم به کوله‌پشتی افتاد. عین چراغ جادو سربزنگاه هر چیزی که لازم داری بیرون می‌دهد. دخترخاله می‌خندد و می‌گوید: «مثلا آن لحظه با کارت اتوبوس کجا می‌خواهی بروی؟» به این سوال فکر نکرده بودم. فقط می‌دانستم کیف پول، کلید، کارت اتوبوس همیشه کنار هم بوده‌اند. شاید هم می‌خواستم با داشتن کارت اتوبوس، زندگی روزمره‌ام را حفظ کنم و زندگی را ادامه دهم. ✍️ روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778045460765199277 🌐https://eitaa.com/ghalamro_fk 🌐https://ble.ir/ghalamro_fk ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
آتش آن روز به سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفت خیالت راحت! وقتی بچه‌ها رو پیدا می‌کنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچه‌ها.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آتش آن روز به سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفت خیالت راحت! وقتی بچه‌ها
﷽ 🔻 آتش آن روز 🔸_آقا حمید مجرد بود! ما چند مدت قبل از شروع جنگ رفتیم خواستگاری. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد پنجم عید مراسم عقدشون رو برگزار کنیم. علی، برادر حمید نیم نگاهی به مادر می‌اندازد و دوباره رو به مجری می‌کند: _ نُه اسفند که به بچه ها خبر می‌رسه و فراخوان میدن، حمید تند تند شروع میکنه به جمع کردن وسایلش. توی مدت زمان کمی آمادهٔ رفتن میشه. مادر می‌گوید وقتی توی حیاط از هم خداحافظی کردیم، چند قدمی که رفت سمت در، یک دفعه ایستاد. دوباره برگشت. رسید به من و محکم منو تو آغوش گرفت. 🔸نمی‌دانم. شاید علی هم دلتنگِ آغوش برادر شد که یکهو بغض کرد و ساکت شد. میکروفون را پایین گرفت. اشک هایش را پاک کرد و دوباره ادامه داد: _ مادرم تعریف می‌کنن که چند ثانیه محکم من رو تو آغوشش گرفته بود. بعد منو از خودش جدا کرد و یک دفعه گفت: "مامان من فکر می‌کنم این سفر، سفرِ آخر من باشه." علی باز بغض کرد. اما ساکت نشد. با همان لرزش صدا ادامه داد: _مادر بهش گفته اینجوری نگو حمید! من میخوام وقتی برگشتی برات عروسی بگیرم. این حرفارو نزن. ولی حمید گفته نه مامان. این سفر آخر منه‌. برو یه تیکه کاغذ برام بیار میخوام وصیت کنم. 🔸مردِ جلویی ام، دستش را روی چشمهایش می‌گذارد و شانه‌هایش می‌لرزد. آنقدر گریه‌اش طولانی می‌شود که حس می‌کنم از یک جایی به بعد برای خودش گریه کرد. _من به فرمانده نیرو دریایی که تو این اعزام همراهشون بود و می‌شناختمشون، سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفتم مراقب این داداش ما باش و هواشو داشته باش. ایشون هم گفتن خیالت راحت. حواسم بهش هست. بعد از شهادتشون بهم ثابت شد که سردار به قولی که به من داد عمل کرد‌. 🔸باز نگاهم می‌رود سمت نمایشگر و عکس حمید. میکروفون دست گرفته و مداحی می‌کند. چشم می‌گردانم توی سالن. نگاهم گره می‌خورد به کتیبهٔ بزرگ هیئت عشاق الزهرا (س). بچه های هیئت هم آمده اند. یادم می‌افتد به صحبت های برادرش که اول مراسم، با بغض گفت: حمید خیلی صدای خوبی داشت. 🔸_اون روز بچه ها توی سازه امنی که ساخته بودن برای مواقع خاص، پناه گرفته بودن. ۱۹ نفر بودن. ۱۹ تا از بچه های نیرو دریایی. آتیش دشمن، سازه رو هدف میگیره. سه تا موشک اصابت میکنه به ابتدا و انتها و میانه‌ی سازه. بچه ها از هر طرفی که می‌خواستن فرار کنن نمی‌شده. از همه طرف آتیش به سمتشون می‌اومده. 🔸به اینجای روایت که می‌رسد، ساکت می‌شود. انگار که می‌خواهد سخت ترین جملات عمرش را به زبان بیاورد. کمی روی صندلی جا به جا می‌شود. دستی روی صورتش می‌کشد و دوباره میکروفون را به دهانش نزدیک می‌کند و به سختی و بریده بریده جملات را به زبان می‌آورد: _وقتی بچه‌ها هیچ راهی نمی‌بینن، یه جا جمع می‌شن. حلقه می‌زنن. هر ۱۹ نفرشون دست میندازن دور گردن همدیگه و می‌شینن. یه پتو پیدا می‌کنن. میندازن روی خودشون برای اینکه شدت آتیش کمتر اذیتشون کنه. 🔸به گریه می‌افتد. نه تنها او که همه سالن به گریه می افتند. هیچ کس ساکت نیست. انگار که آتشِ آن روز، تا اینجا زبانه کشیده و به دل‌های همه ما رسوخ کرده. _وقتی بچه هارو پیدا می‌کنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچه‌ها. شهید بختیاری تا آخرین نفس، با تمام وجودش از بچه ها مراقبت کرد. 🔸روضهٔ گودال و قتلگاه که پخش می‌شود، صدای هق‌هق و گریه‌ی زن و مرد، سالن را پر می‌کند. علی، میکروفون را روی پا می‌گذارد و صورتش را میان دستانش پنهان می‌کند. بعد هم یک دل سیر اشک می‌ریزد. همه اشک می‌ریزند؛ اما حالا برای سیدالشهدا. ✍️ روزنگار ؛ روایت از نهمین برنامه سوشون با حضور خانواده 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778064054955755157 🌐https://ble.ir/revaayatevesal ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجاه‌ونهم.pdf
حجم: 2.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره پنجاه‌ونهم ۱۶/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
خانوادهٔ جاشو رحمان دل‌آرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسینیه را چند بار دوید، بعد ایستاد زیر پنجرهٔ آشپزخانه. تازه توانستم نوشته روی کاغذ را ببینم: _«دختران جان‌فدای ایران»_
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانوادهٔ جاشو رحمان دل‌آرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسین
﷽ 🔻 *خانواده جاشو رحمان* 🔸*سي اي خــاک. خـــــاک. اصن مِی آدم مادِرِشْ ول می‌کنه؟!* معصومه، زن جاشو رحمان دستش را محکم کوبید روی فرش سجاده‌ای حسینیه و این‌ها را در جواب «چرا اومدی؟!» گفت. با بچه‌های کارگروه ناداستان قرار گذاشتیم این شب‌ها که می‌رویم تجمع، چشم تیز کنیم پیِ سوژه و پروژهٔ «پنج چرا» را اجرا کنیم. اول می‌پرسیم چرا آمدی؟! بعد براساس جوابی که می‌دهد یک چرای دیگر می‌پرسیم. این‌طوری می‌توانیم با قالبی مشترک، محتوا تولید کنیم و متفاوت‌تر بیاییم وسط میدان جنگ روایت‌ها. 🔸ادعایی ندارم اما توی مصاحبه آدم مچ‌گیری‌ام؛ به روش خودم البته و خیلی نرم. اگر حس کنم طرف دارد شعار می‌دهد یا می‌خواهد جواب‌های کلیشه‌ای بدهد، جوری می‌پیچانمش که مجبور شود شیرجه بزند توی عمق خودش و یک جواب درست‌درمان عمیق بدهد. معصومه اما _«سي اي خــاک»_ را جوری گفت و دستش را طوری به زمین کوبید که فهمیدم خاک برایش نه شعار است و نه کلیشه؛ به خاک و به وطن و به مادر ایمان دارد. 🔸کار به «چرا»های بعدی نرسید و داشتم فکر می‌کردم این مردم توی هیچ پروژه‌ای نمی‌گنجند که سخنران اعلام کرد کم‌کم آماده شویم برای حدیث کسا. خانم‌ها جمع‌تر نشستند. ریحان پرچمش را داد زیر چادرم و من چشمم رفت پی دل‌آرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسینیه را چند بار دوید. بعد ایستاد زیر پنجرهٔ آشپزخانه. خانم سبزهٔ‌نمکی که سینی چای را از آشپزخانه گرفت و رفت سمت جمعیت، تازه توانستم نوشته روی کاغذ را ببینم: _«دختران جان‌فدای ایران»_ بعد با همین کاغذ آمد نشست کنارمان. ‌ 🔸حواسم را دادم به لباسش و دیدم چقدر این دختر واقعی است و چقدر خودش است؛ نه فانوسقه و لباس پلنگیِ صورتی پوشیده، نه از جیپ صورتی آویزان شده و نه کِلاش صورتی دست گرفته. یک دختر جان‌فدای روستایی‌ست با تی‌شرت خردلی و شلوار جین. 🔸چای دوم را که گرداندند حرف من و معصومه رسیده بود به خرج و گرانی. معصومه برایم از جاشو گفت. گفت جاشو یعنی کارگر؛ کارگر روی لنج. گفت جاشو رحمان از دیروز رفته دریا و تا دیشب که گوشی آنتن می‌داده و احوالش را گرفته خوب بوده. اما از امروز که تنگه شلوغ شده، آنتن هم رفته و نگران شوهر شصت‌سالهٔ خسته‌اش است. بعد هم گفت حقوق جاشوها آن‌قدری نیست؛ برنج را یک‌جورهایی گِرَمی می‌پزد و مرغ -اگر باشد- میلیمتری مثلا. گوشت هم که هیچ. اما اگر رحمان بخواهد پایش را از گلیمِ نانِ حلال درازتر کند، خودش پایش را قطع می‌کند. این‌ها را جدی گفت؛ بدون ترس‌های معمولِ یک زن خیلی مطیع و خیلی بی‌زبانِ جنوبی نسبت به مردش. 🔸بعد توی چشمانم زل زد و گفت خدا گفته من اگر کـُـرِحرام را ببخشم، لقمه حرام را نمی‌بخشم. چون اولی دست خودش نبوده اما دومی دست خودش بوده. مثل یکی‌دوتا از فامیل‌های شاسی‌بلندسوارشان، که یک بار توی همین اوضاع جنگی بدوبی‌راه به ایران گفته‌اند و از آن روز تصمیم گرفته دیگر خانه‌شان نرود. اعتراف می‌کنم این حجم از فهــــم را نمی‌فهمم و «چرا آمدی؟!» پررنگ‌تر شد برایم. 🔸حدیث کسا تمام شد و انگار یک قدم به «فازُوا و سُعِدُوا» نزدیک‌تر شده بودیم که آقای سیاه‌پوش شروع کرد شعار دادن. ریحانه پرچم را از زیر چادرم کشید به چرخاندن و دل‌آرام هم با جمعیت شعار داد: _«اباالفضل علمدار خامنه‌ای نگه دار»_. 🔸شعارها که تمام شد کشیدمش سمت خودم: _دل‌آرام، مگه آقای خامنه‌ای رو می‌شناسی؟ دل و چشمش پیِ پرچمی بود که امیرسام داشت می‌چرخاند: _ها که می‌شناسـُـم. آقامه. آقــــــام. خندیدم. با انگشت اشاره زدم روی بینی‌اش: _آقات که آقا رحمانه! امیرسام آمد پرچم را داد دستش: _ سِد مژتبی هم آقای خُمه، هم آقای آقام. باز هم کار به «چرا» نرسید. دخترک پنج‌ساله درست مثل مادرش نقطه‌زن جواب داد؛ محکم، بدون ادا اطوار. ✍️روزنگار ، روایت از سفر به بوشهر 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778150427885189101 🌐https://ble.ir/baahaarnaranj ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار_شماره شصتم.pdf
حجم: 2.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصتم ۱۷/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصت‌ویکم.pdf
حجم: 3.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصت‌ویکم ۱۸/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
پل‌ها سرزمین مادری‌اند خبرگزاری ها نوشتند «بعد از چند هفته آتش‌بس هنوز ترس بر سرزمین‌های اشغالی حاکم است و زندگی به حالت طبیعی برنگشته!» آن وقت ایرانی‌ها صبحی که فهمیدند آتش‌بس شده گریه کردند! آدم‌هایی که زیر بارش موشک و تهدیدهای ترامپ روی پُل‌ها سپر انسانی می‌شدند، چون پُل‌ها هم سرزمین مادری‌اند!