امروز تاکسی از جلوی مدرسهی قبلی رد شد و در جریان تصادفی که پیش اومده بود، شنیدم که دوتا دختر با استرس و گریه داشتن در مورد این که فردا باید برن دفتر مدیر تعهد بدن صحبت میکردن.
فقط به این فکر کردم که کاش تموم شه. کاش اون نظام آموزشی از ریشه نیست و نابود بشه. از بیخ و بن و پایه این حجم استرسو از بین ببرن همین.
تو همین نظام آموزشی هم آدم درست با فکر درست هستا. ولی مشکل اینه یه میدون خیلی بزرگ میدن به تویی که روی مسائل "پرورشی" سختگیرتری.
حالا مسائل پرورشی چیان؟
استعدادیابی؟ خیر.
آموزش مهارتهای زندگی؟ خیر.
ذرهای اخلاق مداری؟ خیر.
پرورش شامل همون حیطههای چادر و مو و ناخن و جوراب و مقنعهاست.
ذهنا همینقدر کوچیک. همینقدر.
رواننشناس.
از خستگی واقعا یه خاطره ازم مونده
اون موقعی که این پیامو نوشتم هنوز اتوبوس اشتباهی سوار نشده بودم
رواننشناس.
اون موقعی که این پیامو نوشتم هنوز اتوبوس اشتباهی سوار نشده بودم
و اون موقعی که این پیامو نوشتم هنوز مدت بیرون بودنم به ۱۵ ساعت نرسیده بود
اولین روز زندگیم بود که از خواب پا میشدم و هیچکدوم از چیزای عجیبی که یادم میومد کابوس نبود و واقعیت بود🤣