eitaa logo
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
255 ویدیو
3 فایل
🇮🇷 روایت مردم ایران از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامی 🖋 هنر خوب دیدن و خوب نوشتن وابسته به نویسندگان مردمی 🌱 خرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد... ✉️ نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت: ˹ @ravina_ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 حسین امروز بندرعباس مهمان داشت؛ نه یکی، دوتا بلکه ده مهمان عزیز. از صبح زود، روزمرگی‌هایم را تعطیل کردم تا برسم برای بدرقه‌شان؛ بعدش نمی‌دانم کجا آرام می‌گرفتند؟ سوار ماشین که شدم؛ راننده بی‌مقدمه پرسید: "تشییع می‌رید؟" این یعنی شهر خبردار و آماده بود! بله کوتاهی گفتم و دل سپردم به مداحی فاطمیه که از رادیو پخش می‌شد. قبل از پارک شهید دباغیان پیاده شدم. خیلی‌ها قبل از من آمده بودند. السابقون السابقون خودشان بودند نه من که تازه رسیده بودم. توی پیاده‌رو زیر نور آفتابی که جهد کرده بود گرمایش را به رخ مردم جنوب بکشد، قدم زنان راه افتادم. بوی گِشتِه قبل از اسفند توی بینی‌ام پیچید. صدای مداحی "خوش اومدی مسافر من" از بلندگوهای کامیون تبلیغات پخش می‌شد. هر طرف چشم می‌چرخاندم نسل‌های متفاوت در کنار هم می‌دیدم از خانم‌های مسن بندری که چادر ویل مشکی کول زده بودند تا دخترهای جوانی که چادر عربی و قجری حجابشان بود و حتی دختربچه‌هایی که روسری‌های لبنانی پوشیده بودند. مردها هم تغییر کرده بودند از آنها که پیراهن توی شلوار می‌زدند با شلوار دم‌پاگشاد تا حالا که رسیده‌اند به یقه‌سه‌سانتی و شلوار کتان راسته و جوان‌هایی که تی‌شرت لانگ و شلوار لش می‌پوشند. روزگار است دیگر! با راه افتادن موج جمعیت به خود آمدم. کمی از مسیر که رفتم؛ چشمم به خانم مسنی افتاد. سعی داشت قاب عکسی را بالای سر نگه دارد. چفیه با طرح شهید حاج‌قاسم دور شانه‌هایش گره زده بود و قدم‌هایش همگام مردم. به سختی از چند ردیف دورتر خودم را به او رساندم؛ ولی راه کج کرد سمت پیاده‌رو. زنی دستش را گرفت تا از کنارگذر سیمانی رد شود. پیشانی‌اش خیس دانه‌های عرق بود. با یک دست قاب را نگه داشت و دست باندپیچی‌اش را بالا برد تا صورتش را پاک کند. مثل قاشق نشسته گفتم: "سلام حاج‌خانم! جوون شماست؟" دست بالابرده‌اش را پایین آورد و نگاهش را به قاب داد: "آره حسین من! منتظرم برگرده دومادش کنم." از حرفش وا رفتم. کنار پیکرهای بی‌سر قدم برداشته بود؛ ولی هرگز باور نکرده که حسینش برنمی‌گردد! مانده بودم چه بگویم. دست انداختم دور گردنش و با بغض گفتم: "ما رو هم دعا کن!" از او جدا شدم و نگاهم چسبید به ماشین حمل پیکرهای شهدا. کسی چه می‌دانست شاید یکی از آنها حسین بود؟ شهید حسین جمشیدی! زهرا شنبه‌زاده‌سَرخائی پنج‌شنبه | ۱۵ آذر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | ویراستی | شنوتو | اینستا
برکت روز جمعه روایت رنا جمعة | غزه
📌 برکت روز جمعه گرسنگی و قحطی فراگیر شده. شهرِ کلاغ‌های سیاه، سایه‌ی شومی از گرسنگی بر سر مردم شمال گسترانده. مثل همیشه، سحرگاهان برمی‌خیزند تا نمازهایشان را بخوانند، دعا کنند و ذکرهای محافظت را تکرار کنند. اما این سحر متفاوت است؛ این سحرگاه عطر ماه شعبان را با خود داشت؛ ماهی که اعمال به آسمان برده می‌شود. همه مشتاق جلب رضا و بخشش خدا بودند. از خواب برخاستند تا با چند خرمای باقی‌مانده در بازارها، کمی گرسنگی خود را فرونشانند. خرماهایی که با نیت روزه و طلب برکت میل می‌شوند. مردم غزه قوانین استقامت را تعریف می‌کنند، قوانینی که قواعد نیوتن و فیزیک را به چالش می‌کشد. نیرویی که از هیچ زاده شده و پایداری‌ای که از جاذبهٔ کل زمین قوی‌تر است. آن‌ها معانی ایستادگی را رقم می‌زنند. نماز را تمام می‌کنند و روزشان با کار آغاز می‌شود؛ در حالی که خود را با تلاوت قرآن و آیات محافظت احاطه کرده‌اند و با نیروی ایمان مستحکم شده‌اند. تنها دعاهایشان است که به آنها مدد می‌رساند. دیگر خبری از صبحانه‌های مفصل یا فنجان‌های قهوه نیست؛ این‌ها تجملاتی از زندگی بود که کنار گذاشته‌اند و بی آن‌ها به مسیرشان ادامه می‌دهند! کار با جمع‌آوری هیزم و تلاش برای یافتن چند کیلو آرد دامی آغاز می‌شود. زنان غزه از سپیده‌دم به تکاپو می‌افتند. این آرد برای خمیر کردن مناسب نیست، اما برای تهیه‌ی یک وعده‌ «مفتول» کافی است! مفتولِ روز جمعه و افطاری نیمه‌ی شعبان. این مادران -کوه‌های استوار- هزار راه و روش ابداع کرده‌اند تا سفره‌های خانواده‌هایشان با برکت روزه و فضیلت روز جمعه پر شود. ام‌العبد می‌گوید: «مفتول فلسطینی حضورش روی سفره‌های ما ضروری است، به‌ویژه در روز جمعه. آن را از آرد ذرت تهیه می‌کنیم و پس از روزه‌داری در روزهای شعبان می‌خوریم. نه کمبودها ما را می‌شکند و نه دشمن می‌تواند میان ما و برکت جمعه و فضیلت شعبان فاصله بیندازد.» ام‌احمد برایم تعریف کرد که برگ‌های گیاه خبیزه را خریده و از آن خوراکی به نام «دوالی» درست کرده است. ام‌محمد همسر و فرزندانش را با دستور غذایی که آن را «ملوخیه جنگ» نامیده بود، شگفت‌زده کرد. او خبیزه را پخت و در کنار آن یک بشقاب برنج آماده کرد تا وعده‌ای مقوی فراهم کند؛ وعده‌ای که هم خانواده‌اش را گرم کند و هم با آن ثواب افطاری دادن به روزه‌داران را ببرد. شاید اجر این زنان غزه نزد خداوند چندین برابر است! روز جمعه با تلاوت قرآن، صلوات و شادی از سفره‌های ساده اما خوشمزه، پایان یافت. ام‌عمر هم از آردِ «علف» یک نوع پیتزا درست کرد؛ پیتزایی با طعم متفاوت؛ بدون اینکه طعم سنگ‌ریزه یا خرده‌های جو در آن حس شود. ذراتی که نه آسیاب می‌شوند و نه هضم! رنا جمعة جمعه | ۲۰ بهمن ۱۴۰۲ | قصهٔ غزه gazastory.com/author/91 ترجمه: علی مینایی ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | ویراستی | شنوتو | اینستا
چرا فلسطین را قاطی فاطمیه می‌کنید؟! بخش اول روایت محدثه قاسم‌پور | کرج
📌 📌 چرا فلسطین را قاطی فاطمیه می‌کنید؟! بخش اول درست نفهمیدم چرا وسط این همه کار مریض شدم. افتاده بودم توی جا و توان بلندشدن نداشتم. حس می‌کردم ویروس با کفش‌هایش روی تک‌تک سلول‌های بدنم لگد کرده و پایش را سفت کوبیده به گلو و کمرم. چند بار با خودم مرور کردم خدایا، به مسئول برنامه خبر بدهم که نیستم. ولی هی اشک حلقه می‌زد که مسئول برنامه خبر دارد، خودش هم بدنش درد می‌کند. از یک ماه قبل، آماده‌کردن دکور شهادت حضرت زهرا با گروه ما بود. قرار بود شش تا هیئت دانش‌آموزی روز شهادت از تهران و کرج یک‌جا جمع شویم و دور هم عزاداری کنیم.‌ برنامه‌ای که سالی یک‌بار برگزار می‌شود و امید بچه‌ها به همین شکوه و جمع‌شدن کنار بزرگ‌ترهاست.‌ این یک ماه هرچه سایت دکور و کتیبه هیئت بوده را بالا و پایین کرده بودم. کلی طرح و ایده ریخته بود توی ذهنم. هی سبک‌وسنگین کردم که با پول کم بهترین خروجی را داشته باشیم. آخرش رسیدم به یک طرح کلاژ که عاشقش شدم و بدی ماجرا همین‌جاست که وقتی عاشق چیزی باشم دیگر زیبایی هیچ طرحی را نمی‌بینم. کلاژ بر‌خلاف نظر من، به عقیده خادمین گروه فرهنگی بچه‌گانه بود و مناسب شهادت نبود. مجبور شدم پا روی جگرم بگذارم و چون اصل بر کار گروهی‌ست نظر جمع را قبول کنم. جلوتر رفتیم و رسیدیم به اینکه فاطمیه امسال باید "مثل حضرت زهرا پای حق بایستیم". پیشنهاد تم چفیه فلسطینی را دادم و کتیبه‌ی قشنگی را هماهنگ کردم، اما این‌بار هم بچه‌ها، با تعجب به کتیبه نگاه کردند. یکی از بچه‌ها پیام داد؛ "چرا فلسطین را قاطی فاطمیه می‌کنید؟!" اجازه بدهید حداقل فاطمیه برای ما بماند؟! اسم مارپیچ سکوت را شاید شنیده باشید. انسان‌ها گاهی وقت‌ها به مرحله‌ای می‌رسند که نسبت به اتفاق‌های دور و اطراف‌شان حرف دارند، ولی ساکت‌اند. گاهی از ترس و گاهی برای حفظ آبرو. خودم هم بارها افتاده‌ام داخل این مارپیچ پیچ‌درپیچ سکوت. آن روز‌ها که صاحب برنامه سخت از این پهلو به آن پهلو می‌شد، عده‌ای بد کردند؛ ولی اکثریت بد نبودند، فقط ساکت بودند. کربلای دیروز و فلسطین امروز هم ماجرا همین جنایت عده‌ای قلیل و سکوت عده‌ای کثیر بود. نمی‌شد به دختر نوجوانی که عاشق فاطمیه است این همه بنویسم که فاطمیه یعنی ایستادن پای حق و طرف درست تاریخ، امسال ایستادن کنار فلسطین است. ادامه دارد... محدثه قاسم‌پور پنج‌شنبه | ۱۵ آذر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | ویراستی | شنوتو | اینستا
چرا فلسطین را قاطی فاطمیه می‌کنید؟! بخش دوم روایت محدثه قاسم‌پور | کرج