من به تکتکِ رفتارها فکرمیکنم.
به جزئی ترین نگاه فکرمیکنم، به لحنِ حرفزدن ها دقتمیکنم، به احساساتِ پشتِ کلمهها فکر میکنم، به خصوصیاتِ آدما فکرمیکنم..
من حواسم به همهچیز هست و دقیقاً غمانگیزترین قسمتِ زندگیم همینجاست؛ من خیلی زیاد فکرمیکنم...
غروب، تنها، اتاقِتاریکم، خیرهشدنبهسقفودیوارها، نگرانی، دلتنگی، حسرت، و فکرهایتویمغزم..
خانه ات سرد است؟ خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت میفرستم.
ستارهٔ کوچکی در کلمهای بگذار و به آسمانم روانه کن.
-بسیار تاریکم.-
" همین خاطرهها کافیه تا دیوونهم کنن. من خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم میرود اما بیجونم، گُمَم. دلم میخواد بزنم حتی بیرون از خودم. فردا رو ندارم، از دیروزم پُرَم. تو ام دلتنگمی میدونم خودم.. اگه داری غَم گاهی میدونم..؛ "