غروب، تنها، اتاقِتاریکم، خیرهشدنبهسقفودیوارها، نگرانی، دلتنگی، حسرت، و فکرهایتویمغزم..
خانه ات سرد است؟ خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت میفرستم.
ستارهٔ کوچکی در کلمهای بگذار و به آسمانم روانه کن.
-بسیار تاریکم.-
" همین خاطرهها کافیه تا دیوونهم کنن. من خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم میرود اما بیجونم، گُمَم. دلم میخواد بزنم حتی بیرون از خودم. فردا رو ندارم، از دیروزم پُرَم. تو ام دلتنگمی میدونم خودم.. اگه داری غَم گاهی میدونم..؛ "
تو دوری. بعیدی. دیوارِ جلالت بلند است. من کوتاهم، کودکم.. روی پنجه میایستم؛ به شوقِ خرمای لبت.
دست میاندازم، قد میکشم، کلاه از سرم میافتد، خم میشوم، زانو بغل میگیرم، گریه میکنم..
من مشتاق تو ام. تو اما دوری..، بعیدی.
مرا وعدهی شیرینی بده؛ به رطب ِبوسههایت...