ʀᴇᴊᴇsᴛᴇᴅ
*
؛
امروز متفاوت بود.
اولین باری بود که تنهایی میرفتم کافه و برای خودم تولد میگرفتم.
توی لحظهای که شمع رو فوت کردم هیچکس نبود که دست بزنه یا بهم بگه تولدت مبارک و فقط صدای چاوشی توی فضا پیچیده بود اما من بینهایت از اون موقعیت خوشحال و راضی بودم.
برای اولین بار اولین کادو تولد رو خودم برای خودم خریدم و این خیلی مورد پسندم بود و حس خوبی بهم داد.
نمیدونم امسال قراره چطور بگذره اما امیدوارم خوب باشه و بتونم چیزهای زیاد و جدیدی رو تجربه کنم.
من سالای زیادی بود که از روز تولدم بدم میومد، اما حالا خودم برای خودم تولد میگیرم و میتونم این روز رو دوست داشته باشم؛ و بخاطر این خیلی خوشحالم، خیلی.
.
18 مهر 1405
هدایت شده از ‹مـٰاهِ مَـڹ›
-
برات مینویسم، مثل همهی 18 مهرها.
مثل تموم این سالها که روز تولدت، فکر میکردم به نعمت بودن آدمها و در رأس اونها تو عزیزِ من.
برات مینویسم درحالی که شاهد بزرگ شدن و البته رسیدن میوههای وجودتم، که چقدر بزرگ شدی آجی.
"آجی" کلمهای که منو به دنیای آدمهای خوشبخت وصل میکنه،
و یادم میاره که تنها نبودن و همبازی و همغم و همخنده داشتن توی خونه چه شکلی میتونه باشه.
برات مینویسم آجی، درحالی که حالا اونقدری بزرگ شدی که بدون هیچ مراعاتی میتونم باهات از خیلی چیزا حرف بزنم و خیالم راحت باشه اونقدری عاقل و امنی، که هیچکس نمیتونه مثل تو باشه برای من عزیزکم.
مینویسم که بمونه این کلمات از من برات، تا حتی برای خودم یادآوری باشه و تکراری نشه برام یسری حسهامون، عادت نشه برام دوستداشتنهامون، و فراموش نشه مراقبتهامون از همدیگه موقعی که فقط نگاههامون توی شلوغی میتونن همو بفهمن و هيچکس مثل ما نیست توی دنیا..
بودنت میسازه خونهی وجودمو و بیشک یکی از دیوار های امن و محکم این خونه، که نمیذاره گاهی آوار بشم و خسته، تو هستی آجی.
تو تعریف خونه میتونی باشی برای من، وقتی از همه خستم و بغض تا چشمهام رسیده و فقط با تو میگم همهی چیزایی که به هیچکس نمیشه گفت رو..
زهرای من، بزرگ میشی و همراه تو، من هم. میخوام بدونی اگر یروز تموم دنیا خسته شد ازت، اگر همهی آدمها رهات کردن، اگر از جانب همه طرد شدی و اگر فکر کردی دیگه این دنیا جایی برای تو نداره، یادت نره که من یه تنه وایمیسم جلوی اون دنیا و نمیذارم چیزی یا کسی آوارت کنه.
من هستم برات حتی اگر هيچکس نبود، و دوستت دارم حتی اگر هیچکس دوستت نداشت. چون تو بدون دلیل دوستداشتنی هستی و عزیز.
من مراقبتم، پشتتم، همراه شادی و غمهاتم و اگر روزی فکر کردی دنیا کوه شده در مقابل چشمات برای این که نذاره برسی به خواستههات، یادت بیار که من پشت سرتم که باهم اون کوه رو خراب کنیم تا برسونیم خودمونو به هرچیزی که قلبت برای رسیدن بهش ذوق داره.
تا ابد عزیزی و بزرگترین دلخوشی پاییزی واسم بهارنارنج من.
قدر عمر و این لحظات جوانیت رو بدون و فراموش نکن هرآنچه این روزهای عمرت توی زمین حاصلخیز وجودت بکاری، سرمایهی عمرت و توشهی دنیا و آخرت توئه؛ پس خوب بکار و از این زمین تا میتونی به خوبی و درستی و در راه درست استفاده کن. :))
حالا درحالی که یکسال بزرگتر و البته عاقلتر شدی، شمع تولدتو باهات توی سرم فوت میکنم؛
و از خدا برات میخوام که برسی عزیزِ من. برسی به خواستههات، برسی به علاقههات، برسی به بهترینهایی که توی ذهنت نیست و خدا برات نوشته..
الهی برسی که رسیدن تو، رسیدن من و نهایت ذوق و شادی منه.
عاقبت بخیر و پر نور باشه وجودت و هدایت خدا بدرقهی تموم لحظههای زندگیت باشه زهرای مهربونِ من.
از لحظهی چشم باز کردنت به دنیا تا همین الان و این لحظهی بودنت،
و تا همیشه دوستت دارم عزیزِ قلبِ زینب.
.
دقیقهی آخر روز تولدت میرسونم کلمات رو بهت،
تولدت مبارك زهرای من. :))
•بوقت 18 / 07 / 1405
بیاد اون مهری که مهرخدا، بودنت رو به خونمون هدیه کرد.
[ #زینبِبهار | برای زهرا .. ]
ʀᴇᴊᴇsᴛᴇᴅ
- برات مینویسم، مثل همهی 18 مهرها. مثل تموم این سالها که روز تولدت، فکر میکردم به نعمت بودن آد
یکی از نامههایی که همیشه منتظرشم نامههای توعه چون از طرف توعه و کلماتیه که تو پشت سرهم چیدیشون.
خوشحالم که امسالم برام نوشتی و ممنونم ازت بابت تموم وقتایی که فکر میکردم دنیا به آخر رسیده اما تا پشت سرمو نگاه میکردم تو اونجا بودی و بهم یادآوری میکردی اینطور نیست و کمکم میکردی تا از اون آشفتگی دربیام.
خیلی خیلی خوشحالم که هستی💘
شاید از نظر بقیه اغراق بنظر بیاد اما ما که میدونیم چقدر وجودمون برای هم و برای ادامه دادن ضروریه، مگه نه؟
پس امیدوارم هیچچیز و هیچکس نتونه از هم دورمون کنه چون مطمئنم اون روز، یه بخشی از خودمو گم میکنم.
الناز بهم زنگ زد گفت ده دقیقه دیگه بیا دم در و بعد ده دقیقه وقتی درو باز کردم دیدم که واسم گل و کادو اورده😭😭💘
درسته توی واکنش نشون دادن تقریبا افتضاحم ولی خیلی زیااااد خوشحال شدم و عاشق گلم شدم😭
با توجه به اصراری که توی نامه گرفتن ازش داشتم واسم نامه هم نوشته و من الان هربار که گلمو میبینم و ناممو میخونم دوباره از اول ذوق میکنم))
خدایا واقعا ممنونم که الناز هست./
واقعا باورم نمیشه یه زمانی انقدر جاهل بودم که از چاوشی خوشم نمیومد و این صدای شاهکارو نادیده میگرفتم😧
گریه میکنم چون توی هیچ چیزی خوب نیستم، چون تا یادم میاد ناکافی بودم، چون فکر میکردم کسی واقعا هست که من رو دقیقا همونجوری که هستم دوست داشته باشه اما این نبوده.
گریه میکنم بابتش ولی هیچکاریام از دستم برنمیاد چون همیشه همین بوده.