به طرف در پشتی دویدم و وارد باغ شدم. در ابتدای باغ یک تاب فلزی زنگ زده وجود داشت. یک مجسمه فرشته شکسته هم چند متر جلوتر بود. هرچقدر جلوتر میرفتم تکه های شکسته آینه روی زمین بیشتر میشد. درست در وسط باغ یک چاه قرار داشت. وقتی داخلش رو نگاه کردم چیزی حز تاریکی مطلق ندیدم. چند قدم جلوتر رفتم و متوجه همون درخت بزرگ و عجیب جلوی پنجره شدم. سوراخ نسبتا بزرگی روی تنه درخت بود و اطراف اون لکه های خشک شده خون وجود داشت. زیر لب گفتم:«اینجا چه خبره؟» سعی کردم از سوراخ، وارد درخت بشم. اما تار عنکبوت ها و برگ ها مانعم شد. دریچه ای که سوراخ ایجاد کرده بود به اتاقک کوچیکی زیر درخت راه داشت. ریشه های درخت مسیر رو مسدود کرده بودند. همچنین صداهای نامفهومی از پایین به گوش میرسید. سعی کردم صداها رو بشنوم. صدای گریه بود، انگار کسی پایین درخت گریه میکرد. صدام را بلند کردم و گفتم:«کی اونجاست؟ کسی هست؟؟» صدای گریه قطع شد. همون لحظه مامان بزرگ صدام کرد. به سختی از درخت خارج شدم و پاسخ دادم. گفت:«زودباش برو شیرینی بخر. لوییس دلش شیرینی میخواد.» با عصبانیت از باغ خارج شدم. بین غر زدنام میگفتم:«لوییس دیگه کیه؟!»
ولی من حتی اگه یه پرنده بودم بالم شکسته بود و تا ابد زمین گیر بودم.
حتی اگه یه ستاره بودم سقوط میکردم و میمردم.
حتی اگه آدم فضایی بودم سفینمو گم میکردم.
حتی اگه عشق بودم یک طرفه بودم.
من در هیچ حالتی نمیتونم کامل باشم و کسی رو ناامید نکنم.
هدایت شده از درختها نیز غروب میکنند.
امیدوارم یک روز برای کسی ارزشمند باشم و توی ورقههای سررسیدش از من بنویسه. از خودم.
بعد از گرفتن مقداری پول از اون بیرون رفتم. جلوی خونه جاده طولانی ای بود که اطرافش رو درخت های زیادی پوشونده بودند. جاده به شهر میرسید. مسیر رو پشت سر گذاشتم و حدود نیم ساعت فقط بین مغازه ها دنبال مغازه شیرینی فروشی میگشتم. وارد شدم و چند شیرینی انتخاب کردم. مرد فروشنده با دیدن من گفت:«به ظاهرت نمیخوره اهل اینحا باشی» گفتم:«نه.. تازه اومدم. بخاطر آب و هواش» پوزخندی زد و گفت:«همه از اینجا فرار میکنن» پرسیدم:«منظورتون چیه؟» گفت:«بیخیال» بعد شیرینی رو داخل جعبه گذاشت. درحالی که تو فکر فرو رفته بودم از مغازه خارج شدم. این بار شهر طور دیگه ای بنظر میرسید. پر از مغازه، پر از جاده، پر از آدم... نه میدونستم از کجا اومدم، و نه میدونستم کجا باید برم؟ مدتی دور خودم توی شهر گشتم تا راه خونه رو پیدا کنم. هرجا که میرفتم احساس میکردم درخت ها، سنگ ها، جاده ها، برگ ها، خورشید و تمام چیزهایی که وجود داشت نگاهم میکنند. انگار که اون ها نفس میکشند و همه حرفی برای گفتن دارند. شاید اون هاهم شنونده هایی دارند. افرادی مثل مامان بزرگ؛ افرادی که چیزهایی که از چشم ما مخفی هست رو میبینند. کم کم از شهر فاصله گرفتم و به جاده طولانی رسیدم. خوشحال شدم و به سمت خونه دویدم. خورشید غروب کرده بود و میتونستم نور چراغ های نارنجی رنگ باغ رو ببینم. ناگهان متوجه همون مرد دیشبی شدم که کنار یک درخت ایستاده بود. ایستادم و درحالی که جعبه شیرینی رو به سینم می فشردم با دقت نگاهش کردم. لباس هایی داشت که انگار سالهاست عوضش نکرده. چهره اش منو میترسوند برای همین به سرعت وارد خونه شدم. مامان بزرگ با دیدن من گفت:«دیر اومدی... خیلی دیر» گفتم:«معذرت میخوام. راهو گم کردم» گفت:«لوییس رفت تو باغ. اون داره گریه میکنه»