بعد از گرفتن مقداری پول از اون بیرون رفتم. جلوی خونه جاده طولانی ای بود که اطرافش رو درخت های زیادی پوشونده بودند. جاده به شهر میرسید. مسیر رو پشت سر گذاشتم و حدود نیم ساعت فقط بین مغازه ها دنبال مغازه شیرینی فروشی میگشتم. وارد شدم و چند شیرینی انتخاب کردم. مرد فروشنده با دیدن من گفت:«به ظاهرت نمیخوره اهل اینحا باشی» گفتم:«نه.. تازه اومدم. بخاطر آب و هواش» پوزخندی زد و گفت:«همه از اینجا فرار میکنن» پرسیدم:«منظورتون چیه؟» گفت:«بیخیال» بعد شیرینی رو داخل جعبه گذاشت. درحالی که تو فکر فرو رفته بودم از مغازه خارج شدم. این بار شهر طور دیگه ای بنظر میرسید. پر از مغازه، پر از جاده، پر از آدم... نه میدونستم از کجا اومدم، و نه میدونستم کجا باید برم؟ مدتی دور خودم توی شهر گشتم تا راه خونه رو پیدا کنم. هرجا که میرفتم احساس میکردم درخت ها، سنگ ها، جاده ها، برگ ها، خورشید و تمام چیزهایی که وجود داشت نگاهم میکنند. انگار که اون ها نفس میکشند و همه حرفی برای گفتن دارند. شاید اون هاهم شنونده هایی دارند. افرادی مثل مامان بزرگ؛ افرادی که چیزهایی که از چشم ما مخفی هست رو میبینند. کم کم از شهر فاصله گرفتم و به جاده طولانی رسیدم. خوشحال شدم و به سمت خونه دویدم. خورشید غروب کرده بود و میتونستم نور چراغ های نارنجی رنگ باغ رو ببینم. ناگهان متوجه همون مرد دیشبی شدم که کنار یک درخت ایستاده بود. ایستادم و درحالی که جعبه شیرینی رو به سینم می فشردم با دقت نگاهش کردم. لباس هایی داشت که انگار سالهاست عوضش نکرده. چهره اش منو میترسوند برای همین به سرعت وارد خونه شدم. مامان بزرگ با دیدن من گفت:«دیر اومدی... خیلی دیر» گفتم:«معذرت میخوام. راهو گم کردم» گفت:«لوییس رفت تو باغ. اون داره گریه میکنه»
#خط_خطی
همه کار کرد تا دوست داشته شود اما دیگر کسی در دنیایش نمانده بود که او را دوست بدارد.
آن شب، فریاد حزن انگیز کلاغ های سیاه سکوت را غارت کرد. آن شب عشق از شانه های خشکیده سرو پر کشید و پی میزبان می گشت. و او بود که زیر سایه بال هایی که کلاغ ها گشوده بودند آسمان را پیمود تا از پیرامون گسترده نفس های نفرت در امان باشد و از میان نرود. او بود که میزبانش را در سرزمینی از حادثه ها یافت و ناگهان سابق ها در میان مذاب شدند و راه خروج عشق را نیافتند. همه چیز به کجا میرود وقتی ما هنوز اینجا هستیم؟ چرا پنجره ها را به روی عشق بستیم درحالی که میدانستیم کلاغ ها شیشه را می شکنند؟ و یاد گرفتیم همه چیز در چشم ها خلاصه می شود.
_پناهگاه