eitaa logo
-پناهگاه𓏲࣪.
259 دنبال‌کننده
143 عکس
11 ویدیو
0 فایل
'میتونی بارون رو به یاد بیاری؟' انباری: @secretrin «کپی از عکسا و آهنگا آزاده اما نوشته ها نه»
مشاهده در ایتا
دانلود
همه کار کرد تا دوست داشته شود اما دیگر کسی در دنیایش نمانده بود که او را دوست بدارد.
I ☁️ you :)
آن شب، فریاد حزن انگیز کلاغ های سیاه سکوت را غارت کرد. آن شب عشق از شانه های خشکیده سرو پر کشید و پی میزبان می گشت. و او بود که زیر سایه بال هایی که کلاغ ها گشوده بودند آسمان را پیمود تا از پیرامون گسترده نفس های نفرت در امان باشد و از میان نرود. او بود که میزبانش را در سرزمینی از حادثه ها یافت و ناگهان سابق ها در میان مذاب شدند و راه خروج عشق را نیافتند. همه چیز به کجا میرود وقتی ما هنوز اینجا هستیم؟ چرا پنجره ها را به روی عشق بستیم درحالی که میدانستیم کلاغ ها شیشه را می شکنند؟ و یاد گرفتیم همه چیز در چشم ها خلاصه می شود. _پناهگاه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Paradox 𓂀
دوست عزیز من رو شما کراشم🚬
آهنگای دکاموند😭🛐
-پناهگاه𓏲࣪.
اینو که انقدر گوش دادم ازش بالا میارم
قسمت ششم
بعد از خوردن شام مامان بزرگ گفت:«یادته که دیشب چی بهت گفتم، سریع برو بخواب» به طبقه بالا رفتم و از سر کنجکاوی از پنجره بیرون رو نگاه کردم. اون مرد هنوز اونجا ایستاده بود. یکدفعه چند قدم جلو اومد و از محوطه سایه درخت خارج شد. درحال برانداز کردنش بودم که همون لحظه به طرف در خونه هجوم آورد. بدنش رو محکم به در میکوبید و سعی میکرد بازش کنه. خیلی ترسیدم و به سرعت پایین رفتم. مامان بزرگ رو دیدم که یک صندلی جلوی در گذاشته بودو سعی میکرد مانع باز شدنش بشه. من رو ندید اما متوجه حضورم شد. رو به من گفت:«برای چی نخوابیدی؟» جلو اومدم و سعی کردم کمک کنم. گفتم:«این کیه؟ چی میخواد؟» گفت:«نگران نباش. نمیتونه وارد بشه.» مرد هربار محکم تر به در میکوبید. هردو باهم در رو نگه داشته بودیم. مامان بزرگ زیر لب میگفت:«دیگه فایده ای نداره..دیگه فایده ای نداره..» چند دقیقه گذشت و مرد متوقف شد. من و مامانبزرگ هم از در جدا شدیم. او گفت:«لطفا به لوییس چیزی نگو. فقط برو بخواب» خیلی کنجکاو شده بودم. میخواستم سردربیارم چه اتفاقاتی داره میوفته. اما برخلاف میلم به طبقه بالا رفتم و خوابیدم. با صدای جیغ و فریاد از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم. سه و نیم بود. صدا از طبقه پایین بود. مامان بزرگ داشت تو خواب فریاد میزد و میگفت:«اون گفت رهام نمیکنه! گفت تا ابد عذابم میده» اعتنایی نکردم. پتو رو از روی تخت برداشتم و دور خودم پیچیدم. بعد وارد بالکن شدم. باغ تماما تاریک بود و چیزی مشخص نبود. مثل همیشه دستام رو دور نرده ها پیچیدم و اونجا ایستادم. همونطور که فکر میکردم با انگشترم بازی میکردم. انگشتری که بابا بهم داده بود. اون رو هیچوقت از خودم جدا نمیکردم. در همون حال یکدفعه انگشتر از دستم رها شد و توی باغ افتاد. خیلی شوکه شدم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم تصمیم گرفتم به باغ برم و انگشتر رو بردارم...