-پناهگاه𓏲࣪.
کاش یه پیرزن بودم که به بچه ها شکلات میدادم.
کاش یه کرگدن تک شاخ تو نپال بودم که استرس امتحان حضوری نداشتم.
پشت سرش را نگاه کرد و او را دید. نمیخواست این مسیر در انتهای پایان یک شب فراموش شود؛ و تا ماه دوباره خود را به آنها بسپارد به انتظار بنشیند. نمی دانست حتی سایهٔ عشق روی کدام دیوار نقش بسته. نمی دانست قصه هایش را لابه لای کدام کدام کاغذ گم کرده است. تنها میخواست این مسیر را تا ابد با او ادامه دهد. این بار مسیرِ خانه تغییر کرده بود. این بار چیزی سنگین تر از تعلق در وجودش احساس میکرد. او راه خانه را وارونه پیمود اگرچه...
این همان حقیقت احمقانهٔ جاده ها بود!
_پناهگاه
-میدونی آنجلا، نویسنده قصه های ما یکی نیست. اما هردوشون به معنای واقعی گند زدن. انگار دستشون خورد به دوات و کل جوهر ریخت روی کاغذ.
-داستان سرزمین ساحره ها-
ببخشیددد کاغذ داستان همراهم نبود فرداشب پارت بعدی رو میذارم.
یچیزی هم نوشتم الان وقت ندارم اونم فردا میذارم.
اشک برای سقوط تقلا میکرد. چشمها بودند که در انتظار بوسههای خیس اشک حروف را پژمردهتر میکردند. اما آغوشِ اندوه، برای بغضهای شکننده ما بازمانده تا نفس هایمان را با شکنجهگر های دلتنگی خفه کند و آنقدر خفه کند تا اشکها هم در سقوطی پایان ناپذیر به دلتنگی بیاثر ختم شود. آنها اجتماع سقوط تمام اشکها را پیوند زدند و دلتنگی را کنار عشق نوشتند. ما هم آماده غرق شدن بودیم.