ببخشیددد کاغذ داستان همراهم نبود فرداشب پارت بعدی رو میذارم.
یچیزی هم نوشتم الان وقت ندارم اونم فردا میذارم.
اشک برای سقوط تقلا میکرد. چشمها بودند که در انتظار بوسههای خیس اشک حروف را پژمردهتر میکردند. اما آغوشِ اندوه، برای بغضهای شکننده ما بازمانده تا نفس هایمان را با شکنجهگر های دلتنگی خفه کند و آنقدر خفه کند تا اشکها هم در سقوطی پایان ناپذیر به دلتنگی بیاثر ختم شود. آنها اجتماع سقوط تمام اشکها را پیوند زدند و دلتنگی را کنار عشق نوشتند. ما هم آماده غرق شدن بودیم.
نباید هردومون شرمنده هم میشدیم. اما این تقصیر ما نیست. پس کی مقصره؟ مگه فرق ما با بقیه چیه که این اتفاقا باید برای ما بیوفته؟ این سوال رو با خودم تکرار کردم...
اما این درست نبود.