ببخشیددد کاغذ داستان همراهم نبود فرداشب پارت بعدی رو میذارم.
یچیزی هم نوشتم الان وقت ندارم اونم فردا میذارم.
اشک برای سقوط تقلا میکرد. چشمها بودند که در انتظار بوسههای خیس اشک حروف را پژمردهتر میکردند. اما آغوشِ اندوه، برای بغضهای شکننده ما بازمانده تا نفس هایمان را با شکنجهگر های دلتنگی خفه کند و آنقدر خفه کند تا اشکها هم در سقوطی پایان ناپذیر به دلتنگی بیاثر ختم شود. آنها اجتماع سقوط تمام اشکها را پیوند زدند و دلتنگی را کنار عشق نوشتند. ما هم آماده غرق شدن بودیم.
نباید هردومون شرمنده هم میشدیم. اما این تقصیر ما نیست. پس کی مقصره؟ مگه فرق ما با بقیه چیه که این اتفاقا باید برای ما بیوفته؟ این سوال رو با خودم تکرار کردم...
اما این درست نبود.
در رو باز کردم و افراد به سرعت وارد خونه شدند. مامان بزرگ رو روی برانکارد گذاشتند و سوار ماشین آمبولانس شدیم. توی راه مامان بزرگ زیر لب تکرار میکرد:«عمدی نبود، من نمیخواستم این اتفاق بیوفته... لوییس»
به بیمارستان رسیدیم. مامان بزرگ رو بردند و من جلوی در منتظر موندم. از پنجره بیمارستان بیرون رو تماشا میکردم. هوا سرد بود و بارون میبارید. به ساعتم نگاهی انداختم. فقط سه ساعت تا طلوع خورشید فرصت داشتیم. با نگرانی قدم میزدم و بی قرار بودم. حدود نیم ساعت گذشت و هیچ خبری نشد. از انتظار خسته شده بودم. به طرف اتاق رفتم و پرستار رو صدا زدم. چند دقیقه گذشت و وقتی سرش خلوت شد اومد. ازش پرسیدم:«حالش چطوره؟ کی میتونیم بریم؟» گفت:«شوک شدیدی بهش وارد شده. احتمالا چند روز باید بستری شه» گفت:«متاسفم، اما اون خیلی حالش بده. امکانش نیست که امشب مرخص بشه» بعد در اتاق رو باز کزد و تا خواست وارد بشه به سرعت متوقفش کردم و گفتم:«یعنی هیچ راهی وجود نداره؟ لطفا...» با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت:«خیلی متاسفم» بعد وارد شد و در رو بست. با اندوه به دیوار تکیه دادم و زیرلب گفتم:«اما من به لوییس قول دادم» ساعت سه و نیم بود و فقط دو ساعت تا طلوع باقی مونده بود. از شدت عجله کاپشنم رو فراموش کرده بودم و داشتم از سرما میلرزیدم. گوشه ای نشستم و دستام رو دور زانوهام پیچیدم. از پنجره روبهرو به آسمون نگاه میکردم و دعا میکردم خورشید طلوع نکنه. نیم ساعت دیگه هم گذشت و من هنوز منتظر بودم. آسمون کم کم تاریکی خودشو از دست داد. امیدم رو از دست دادم. بیمارستان اون ساعت سوت و کور بود و صدای پاهام که از استرس به زمین میکوبیدم پخش میشد. همون لحظه در اتاق باز شد و پرستار با عجله بیرون اومد. بعد با دکتری مشغول صحبت شد. به طرفش رفتم و حال مامان بزرگ رو پرسیدم. اما جواب نداد. دوباره گفتم:«ما باید بریم خواهش میکنم» رو به من کرد و گفت:«شرایط اصلا خوب نیست. فعلا از اینجا برو» این حرف رو که شنیدم ته دلم خالی شد. با لکنت گفتم:«ی.. یعنی... یعنی... امکان داره... ا... اون..» سکوت کرد و نگاهش رو دزدید. بغض گلوم رو فشرد و فقط به طرف اتاق دویدم. پرستار دنبالم اومد اما زودتر از اون وارد شدم. مامان بزرگ نفس نفس میزد و ضربان قلبش تند شده بود. فقط درباره لوییس حرف میزد اما بین نفس هاش شنیده نمیشد. شنیدم که میگفت:«من... ک.. کشتم... من لوییس رو... کشتم»