داستان: کتابخانه آن دونفر
داستان درباره دختری با یک کتابخونه بزرگ در زیر زمین خونشونه. تمام کتابهای اون کتابخونه توسط خودش نوشته شده و در دنیای داستانهای خودش سیر میکنه. اون با پدربزرگش زندگی میکنه و دوستان زیادی نداره. برای همین تنها خودش اجازه ورود به کتابخونه رو داره. یک شب که مثل همیشه در کتابخونه قدم میزد و کتابهاشو بررسی میکرد متوجه کتابی با یه نویسنده متفاوت شد. اون هیچوقت همچین کتابی ننوشته بود. و از پشت قفسه دختری بیرون اومد که نویسنده همون کتاب بود. اونها باهم آشنا میشن و شروع به نوشتن یک کتاب مشترک میکنند. هنوز هم اون کتاب رو کسی نخونده...
(چون ادمینها دونفر هستند و وقتی وارد چنلتون میشم حس میکنم وارد یه کتابخونه شدم)
داستان: استرنجر تینگز
احتمالا اگه استرنجر تینگز یه کارکتر دیگه هم داشت اون شما بودی!
یه دختر به ظاهر سرد. با و موهای آبی تیره که زیر نور به بنفش میزنه.
در ابتدا توی یه شهر دیگه زندگی میکرد و در کودکی پدر و مادرشو از دست داد. بعد از اون حادثه به یک مرکز درمانی میره و چندسال اونجا میمونه. اما بعد به طرز عجیبی اونجا رو آتش میزنه و مخفیانه فرار میکنه. در نهایت به هاوکینز میرسه و با الون آشنا میشه. و بعد به گروه میپیونده.
شاید همین استعدادش توی بازی با آتش در کشتن دمو ها نقش داشته باشه...کی میدونه؟
(صرفا خیالی و بر اساس وایب چنل این رو نوشتم)
داستان: کلمات نیمهشخصی
داستان شما درباره یک دختر نویسندهست که خودش رو توی اتاقش زندانی کرده. تنها کسی که اجازه ورود به اون اتاقو داره نور خورشیده. اون هم تنها به شرطی که از بین قسمت پاره شده کاغذهایی که روی پنجره چسبونده وارد بشه. دوست نداره نویسنده خطاب بشه. به عقیده خودش کلماتی که اون ازش استفاده میکنه کلماتی نیست که بقیه نویسندهها استفاده میکنند. از نظرش کلمات میتونن دروغ بگن. اما یکبار تصمیم میگیره یکی از کتابهاشو به چاپ برسونه تا مردم بتونن روی دومی از چهره نیمه شخصی کلماتش رو ببیند. در طول مراحل چاپ با دردسرهای زیادی مواجه میشه. اما وقتی ویراستار به نوشتههاش میگه چرندیات این رو به حساب تعریف میذاره و حتی خودشم دلیلش رو نمیدونه. و داستان طی به چاپ رسوندن اونها ادامه پیدا میکنه.
(وایبی که چنل بهم میداد رو در اتاق توصیف و در تصویر خلاصه کردم)
داستان: شهر موازی
این داستان درباره دختریه که با خانواده پر جمعیتی داخل یه دهکده کوچیک زندگی میکنند. موهای بلندی داره که زیر نور آفتاب خرمایی رنگ میشه. بیشتر وقتش رو با برادر کوچیکش یا دنبال کردن پروانهها میگذرونه. عقبتر از خونه، یه خونه درختی کوچیک هم داره که اون رو با گل و گیاه تزئین و پوشش داده. همچنین پروانههای رنگی دست سازی از سرتاسر اون آویزون شدند. میشه گفت اون مکان محل ثبت خاطراتشه. معمولا دوستانش رو به خونه درختی دعوت میکنه و اونجا باهم وقت میگذرونند. اما همهچیز از طوفان اون شب شروع میشه که خونه درختی رو کاملا نابود میکنه. و برادرش هم گم میشه. در طول داستان اون به دنبال برادرش به جنگل میره اما خودش هم مسیر رو گم میکنه. و پشت درختهای زیادی یک شهر موازی پیدا میکنه که ورژن دیگهای از دهکده و خونهدرختی در اون وجود دارند...
(خونه درختی بر اساس وایب چنل شما وارد داستان شده)
فعلا تا اینجا داشته باشید
چنلهایی که هنوز نذاشتم نیاز به سوزوندن فسفرهای بیشتری داره پس نهایتا تا امشب یا فردا صبر کنید🙏🏻
هیچ اشکالنداره اگه میخواین خفم کنید چون خیلی زود و به موقع دارم تقدیمیارو میدم😘