eitaa logo
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
2.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
294 ویدیو
113 فایل
﷽ هر روز بیشـــــــتر از دیروز💞🌸 ❣️دوستت دارم❣️ بی اجازه کپی نکن حتی شما دوست عزیز 🌺 #کپی_بالینک_کانال ارتباط وتبلیغات @Ad_noor1
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_چهارم ه
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ 🍃 سر ناهار امیر با زیرکی جلو خواهراش خطاب به مادر گفت: +مامان الینا خانم گفت قرار شب یادتون نره...حتما بریم... رنگ دخترا به وضوح پرید! اما مهرناز خانم بیخیال سری تکون داد و گفت: +آره آره...عزیز دلم بالاخره میخواد عروس شه...نمیدونین چقد براش خوشالم...اصن انگار دارم دختر خودمو عروس میکنم...بچم کم سختی نکشید تو این چند ماه!...حالا ایشالا که پسر عمش مث خانواده پدریش نباشه...گرچه به نظرم نیست من پسررو دیدم...خیلی آقاست... مهرناز خانم کماکان ادامه میداد و دخترا فقط به یک چیز فکر میکردن《حرفای مامان کی تموم میشه؟! 》 اما امیرحسین چیزی نمیشنید...از جمله ی چندم قاشق از دستش افتاد و کر شد؟! فقط چند کلمه در ذهنش رژه میرفت... عروس...پسرعمه...خیلی آقاست... چه میگفتند؟!درباره ی که حرف میزدند؟!الینا؟!همین الینا؟!... نه نمیتوانست حقیقت داشته باشد؟! اصلا...اصلا مگر عروسی دختر مسلمان و پسر مسیحی ممکن بود؟! نکند رایان... بازهم امکان نداشت!!!یعنی پسرک غد و کله شقی که خود را پسرعمه و همه کاره ی الینا معرفی میکرد مسلمان شده بود؟! سرش از اینهمه فکر در حال انفجار بود... چشمانش بی هدف به نقطه ای خیره شده بود... با تکان دستهایی چشمانش را بالا آورد: +هان؟! مهرناز بود که گفت: +وا!کجایی امیر؟!میگم تو هم امشب میای؟! انگار هنوز گیج بود!منگ بود!با گیجی زمزمه کرد: +نه!... بعد بدون حرف دیگری در برابر چشمای نگران خواهرهایش و متعجب مادرش به اتاق رفت!... 🍃 یک ساعت دیگر قرار بود همه ی خانواده رادمهر برای مراسم نامزدی به خونه ی الینا برن و درست از نیم ساعت پیش امیرحسین از خونه بیرون زده بود و غیب شده بود! چون الینا امکانات زیادی در خانه نداشت مهرناز خانم و دوقلوها چند بار اصرار کردن که مراسم اونجا برگزار شه اما الینا مخالفت کرد و فقط سفارش کرد که دو سه تا صندلی با خودشون بیارن... ساعت هشت خانواده رادمهر بالا پیش الینا بودن... همه به جز امیرحسینی که هنوز کسی نمیدونست کجا رفته! الینا که از نیومدن امیرحسین متوجه همه چیز شده بود خجالت زده سعی میکرد چشم تو چشم با دخترا نشه... بالاخره لحظات استرس بار به سر رسید و زنگ در زده شد. الینا مثل مرغ آزاد شده از قفس به سمت آیفون پرواز کرد و دکمه در رو فشرد... 🍃 به اصرار بیش از حد دوقلوها تو آشپزخونه نشسته بود و منتظر بود تا برای بردن چای صداش بزنن! دخترها هم برای اینکه تنها نباشه پیشش نشسته بودن به غرهاش گوش میدادن: _اصن من نمیفهمم...این دیگه چه رسم مسخره ایه؟!ینی چی که من بشینم تو آشپزخونه؟!واه!مگه خواستگاری من نیس خب؟!اصن...اصن مگه من عروسم یا گارسون که وقتی صدام زدن چای ببرم؟! اسما و حسنا در حال خندیدن به حرص خوردنای الینا بودن که صدای مهرناز خانم آب سردی شد روی آتش شعله کشیده الینا: +الینا جان؟!عزیزم میای؟! مثل سپند از جا جست و بدون توجه به سینی چایی که حسنا آماده کرده بود رفت تو هال! اسما و حسنا نگاهی به سینی کردن و بلند زدن زیر خنده! الینا وارد هال شد و با سری افتاده سلام کرد... چقدر هوا گرم بود! ‏ کنار مهرناز خانوم نشست که با تعجب گفت: +وا الینا پس چایی کو؟! الینا مثل برق گرفته ها سرشو بالا آورد و گفت: _واای! مهرناز خانم خندشو قورت داد و گفت: +خیل خب حالا!دخترا میارن! صدای آقای رادمهر بلند شد: +الینا جان دخترم...من همه ی حرفای لازم رو به آقا رایان گفتم...تو هم مثل دختر خودم... مکثی کرد و گفت: +اگه حرفی چیزی نیس تا بریم سر اصل مطلب...صیغه و ... بعد از مکث کوتاهی خطاب به الینا گفت: +هان حرفی که ندارین دارین؟! الینا سرخ شده و تب کرده سرشو تکون داد و زیر لب گفت نه... رایان محو گونه های سرخ شده الینا لبخند زد... هنوز برایش سوال بود که از کی دیوانه شده بود!...دیوانه ی همین فرشته ی روبرو... اسما و حسنا از ظهر در یکی از اتاق های خانه که خالی بود سجاده ای زیبا پهن کرده بودن و دورش رو با گل و شیرینی و تزیین کرده بودن تا مثلا حالت سفره عقد به خودش بگیره... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ اسما و حسنا با ذوق الینای سرخ شده رو فرستادن تو اتاق و آقای رادمهر هم رایان مسخ شده رو... هردو با فاصله کنار هم روی سجاده نشسته بودن... آقای رادمهر بالای سر در حال خوندن صیغه بود... الینا دل در دل نداشت... قلبش محکم میکوفت...باورش نشده بود که همه چیز حقیقیه... خودش با رایان... درست مثل آرزو های همیشگیش... مثل خوابهای شیرینی که از پنج سال پیش هر ازگاهی اورا به وجد می آورد... و رایان... با ناباوری و عشق هر از چند گاهی نگاه زیرزیرکی به دختر کنار دستش می انداخت... دختری که شاید تا چند ماه پیش هیچ نقش خاصی در زندگیش نداشت جز دختردایی که بی فکرانه مسلمان شده بود... دختردایی که تمام حرکات و رفتارش پیش از این بچگانه به نظر میرسید و حالا از خانمی کم نداشت... و چه حس خوبی داشت اسلام... چقدر از ماه پیش تا به حالا احساس رضایت و آرامش میکرد... صیغه خوانده شد و طپش های قلب الینا از کار ایستاد... پدر و مادرش نبودندها... هیچ آشنای خونی در کنارش نبودها... باید جواب میداد؟!باید بی حضور عزیزانش قبلت میگفت و قبول میکرد؟! استرس مشهودش همه مخصوصا رایان رو نگران کرده بود... زیرچشمی نگاهی به اطراف انداخت حسنا با چشم غرهداش فهماند پسر مردم از دست رفت! و الینا قبول کرد... بی حضور پدر مادرش محرمیت چهار ماهه با رایان را قبول کرد... پس از اتمام صیغه رایان با لبخندی که از سر آسودگی و رضایت و عشق و همه ی حس های خوب دنیا بود به الینا زد و الینا با تمام سعی که کرد نتوانست جواب لبخند را با لبخند دهد... چانه اش لرزید و اولین قطره ی اشکش ریخت... بی هوا از جا بلند شد و به اتاق خواب پناه برد... رایان نگران خواست به اتاق برود که با نگاه آقای رادمهر متوقف شد... نگاهش حاکی از گفتن《بزار پنج دقیقه از صیغتون بگذره!》بود!!! مهرناز خانم ضربه آرامی به بازوی اسما زد و اسما و حسنا به اتاق رفتند... هردو سعی در دلداری دادن به الینا بودن... اما الینا حرفهای اونارو نمیشنید... تمام ذهن الینا حول یک جمله میچرخید《هیچ یک از بستگانش در مراسم نامزدی نبود》 دست اسما روی شونش در حال ماساژ دادن بود و حسنا جلو پاش زانو زده بود و دلداری میداد واز روزهای خوب با رایان بودن میگفت... اما الینا نمیشنید... دلش میخواست حسنا حرفش را تمام کند برای همین خودش را به بغل حسنا انداخت و نالید: _حسنا هیچ کدوم از خانوادم نبودن... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
بِدان نیّت که یابَم فرصتِ یک سجده بَر خاکش هِزاران بوسه بر لب نَذر دارم آستانَش را.. ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
*یکی شهرام یکی بهرام* _موضوع داستان: پندانه_ دو برادر بودن که کت و شلوار می‌فروختن. یکی شهرام یکی بهرام. شهرام مسئول جذب مشتری بود و بهرام قیمت می‌داد و همیشه آخر مغازه می‌نشست. مشتری که می‌اومد شهرام با زبان بازی جنس رو نشون می‌داد و قیمت رو از بهرام می‌پرسید: داداش قیمت چنده؟ بهرام می‌پرسید: کدوم یکی؟ شهرام می‌گفت که: کت شلوار مشکی دکمه طلایی جلیقه‌دار. بهرام می‌گفت: 820 تومن. ولی شهرام باز می‌پرسید: چند؟ دوباره بلندتر می‌گفت: 820 تومن. شهرام به مشتری می‌گفت: 520 تومن. مشتری که خودش قیمت 820 رو شنیده بود با عجله 520 می‌داد و می‌خرید. همه فکر می‌کردن شهرام کَره‌. اما در حقیقت قیمت کت و شلوار 320 بود و مردم به خیال یک خرید خوب زود می‌خریدن. .. الان سایپا و ایران خودرو شدن «شهرام و بهرام»
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_ششم اسما
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ حسنا متاثر دست نوازششو روی کمر الینا کشید و با سکوتش اجازه داد الینا خودشو خالی کنه: _حس..نا...میدونی...چی دلم...میخواد؟!اینکه الآن تو بغل مامانم باشم...اص..اصن مامانمم نه...یه...یه آشنا...یه آشنای فامیل...یکی که...ریشش به من بخوره...یه...هم زبون... با گریه شدیدتری نالید: _ولی هیچ کس نیس حسنا هیچ کس نیس... حسنا با اشاره و تکان لب و دهان به اسما فهماند رایان را به اتاق بیاورد.با خارج شدن اسما حسنا آرام زمزمه کرد: +آروم باش دوستم...آروم باش عزیزم...تو هم خونت رو الان داری...نزدیک نزدیک...تا دیروز فامیلت بود...الآن محرم تمام اسرارت...گریه نکن عروس خانوم... صدای تقه ی در بلند شد و حسنا کمی الینا را از خود جدا کرد و با صدایی که از بغض میلرزید گفت: +بفرمایید... با وارد شدن رایان حسنا آروم و بی سرو صدا از اتاق خارج شد. الینا با چشمای خیس زل زد به چشمای آشنای رایان... رایان هم مغموم نگاش کرد... چونه ی الینا از بغض لرزید که رایان قدمی به جلو برداشت... دو قدم دیگه رو هم الینا پر کرد و بالاخره امشب یک آغوش آشنا یافت... پنج دقیقه ای الینا در آغوش رایان گریه کرد و رایان با حوصله تحمل کرد... هرچند دیدن این اشکا که ناشی از سختی ده ماه تنهایی بود براش زجر آور بود اما خوب میدانست گریه تنها چیزیست که الینا به آن احتیاج دارد... شانه ی الینا رو گرفت و کمی با خود فاصله داد... الینا هم به ناچار چنگی که به کت مشکی رایان زده بود رو ول کرد و سرش رو پایین انداخت. رایان با لبخند مهربانی دست برد و چونه ی الینا رو بالا آورد.اما نگاه الینا کماکان سمت پایین بود... +look at me...(نگام کن...) آخ که این دختر جانش راهم برای این لهجه میداد... تیله های قهوه ایشو به خاکستری رایان دوخت... رایان بی طاقت بوسه ی شیرینی روی پیشونی الینا گذاشت... لب هاشو از پیشونی الینا جدا کرد و پیشونیشو به پیشونی الینا چسبوند و زمزمه کرد: +دیگه هیچ وقت...هیچ وقت گریه نکن که داغون میشم...باشه؟! با بغض کنترل شده ای زمزمه کرد: _ok...(باشه...) سرشو از سر الینا جدا کرد و بالا آورد.الیناهم متقابلا سرشو بالا آورد و به رایان نگاه کرد که با جمله رایان اشکهاش خشک شد و صورتش گلگون: +خیلی دوست دارم... سرشو زیر انداخت که رایان قهقه بلندی زد و گفت: +چه عروس خجالتی نسیبم شده خداجون... الینا اخم ظریفی کرد و گفت: _عههه رایان... +جان رایان...عمر رایان...نمیخوای چادرتو درآری عروس خانمم؟! الینا با یادآوری التماس های رایان برای دیدن لباس قبل از امشب و مخالفت های خودش لبخندی زد و آروم چادرش رو از سرش کشید پایین... پیرهن صورتی که تا پاین زانوش میرسید و آستین های سه ربش و قسمت جلوش تا روی شکم گیپور بود و از شکم به پایین با چین های ظریفی پارچه ی صورتی ساده بود... چرخی زد و پاپیون بزرگ پشت لباس به رقص دراومد... جوراب شلواری سفید رنگ با روسری سفید بیشتر از پیش الینارو شبیه فرشته ها کرده بود... ابرویی بالا انداخت و شاد پرسید: _چطوریا شدم؟! رایان که حس میکرد تا به حال اینهمه زیبایی رو یک جا ندیده سری از روی ناباوری تکون داد و زمزمه کرد: +به نظر...فوق العاده میای! بعد انگار چیزی یادش اومده باشه سریع از جیب شلوار مشکیش جعبه ی قرمز رنگی رو بیرون آورد و باز کرد وگرفت جلوی الینا: +میشه خانومم بشی؟! الینا با دیدن انگشتر تک نگین نقره ای رنگ لبخند بزرگی زد: _مگه الآن نیستم... رایان همینطور که انگشتر رو از جعبه در می آورد تا به دست الینا کنه گفت: +میخوام نشونه ی مالیکتم روت باشه...تو ماله مال خودمی...انگشتر رو گرفت جلوی الینا... الینا دستای یخ کرده و لرزونش رو جلو آورد که رایان انگشتر کرد توی دستش و بوسه ی نرمی روی دست الینا زد... الینا خواست باز سرخ و سفید شود که صدای زنگ در حواسشان رو پرت کرد. رایان متعجب پرسید: +کسی قرار بوده بیاد خانومم؟! چه لفظ شیرینی بود خانمم... اونقدر شیرین که بی اراده لبخند رو روی لبهای الینا زنده میکرد: _نه...شاید همسایه ای کسیه... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ با صدای زنگ اسما بلند شد در رو باز کرد و با دیدن امیرحسین دستش رو جلو دهنش گذاشت و نالید: +هوو...داداش... امیرحسین با چشمای قرمز قدمی جلو اومد و گفت: +جانم؟!سلام آبجی... اسما نگران پرسید: +اینجا چکار میکنی داداش؟!مگه... امیرحسین با صدای خشداری جواب داد: +ینی چی مگه نامزدی خانوم مالاکیان نیس؟!اومدم تبریک بگم... قدمی به داخل اومد که همزمان الینا و رایان از اتاق خارج شدن.الینا سریع پرسید: _کی بو... با دیدن امیرحسین به جای باقی حرفش آهی از سینش خارج شد... رایان هم با دیدن امیرحسین اخماسو در هم کشید و نزدیکتر به الینا ایستاد اما وقتی سر امیرحسین پایین افتاد فهمید بی خودی داره جبهه میگیره... سکوت الینا که طولانی شد رایان چاره ای ندید جز اینکه خودش از امیرحسین استقبال کنه... با خود فکر کرد امیر که گناهی نکرده اونم یه عاشقه درست مثل خودش... از الینا جدا شد و به سمت امیر رفت.دستی روی شونه امیر گذاشت: +آقا خیلی خیلی خوش اومدی...بفرما...بفرما داخل... امیر به داخل رفت و کنار پدرش نشست و به این فکر کرد که رایان امشب کبکش خروس میخونه... قصدش این نبود که زیاد بمونه... خسته بود... سه ساعت بود که تمام خیابونای شیراز رو با ماشین میگشت... چشماش میسوخت... برای اولین بار در زندگیش برای چیزی به جز روضه اهل بیت گریه کرده بود! الینا و امیرحسین روبروش نشستن... دیدن دستای به هم قفل شدشون خارج از توان امیرحسین بود... حداقل برای امشب دیگه بس بود! سریع بلند شد و به سمت رایان رفت... نزدیک که شد رایان ایستاد.امیر گرم دست رایان رو فشرد و تبریک گفت.بعد خطاب به الینا با سر پایین و صدای آرومی تبریک گفت و همونطور هم جواب شنید... رایان دستی به شونه ی امیر زد و گفت: +چرا انقدر زود میخوای بری؟!تو که تازه الان اومدی... امیرحسین سری تکون داد: +شرمنده...خستم...ایشالا بعدا جبران میکنم...ولی امشب... لبخند تلخی زد و با نیم نگاهی به الینا در دل زمزمه کرد: +امشب دیگه بسه... رایان سری تکون داد.انگار حال امیرحسین رو درک میکرد که بدون اصرار دیگه ای اجازه ی خروج رو به امیرحسین داد... 👈امشب برایٺ بغضِ من ڪِل مے ڪشد محبوبِ من...🌟 دو هفته از نامزدی سوت و کورمون میگذشت... تمام این دوهفته یا رایان بعد از کار من اینجا بود یا منو با خودش میبرد بیرون و آخر شب برم میگردوند خونه که این مورد به خاطر درس من خیلی کم پیش میومد... رابطمون باهم دیگه مثل دوتا خواهر برادر بود.ولی خواهر برادرای عاشق... رایان پاشو هیچ وقت از گلیمش دراز تر نمیکرد و هردفعه با گفتن "به صیغه اعتباری نیس"خودشو توجیح میکرد... منم دیگه هیچیو ازش مخفی نمیکردم... حتی درس خوندمو... حتی دلیل دانشگاه نرفتنمو... و وقتی گفتم نگران پولشم اخمی کرد و گفت: +خانم من دیگه هیچ وقت حق نداره از بابت پول نگران باشه! حتی دوروز بعد نامزدی رایان ساعت دو به شرکت اومد و بدون لسنکه به من توضیحی بده که چرا انقدر زود اومده دنبالم رفت سمت اتاق کار آقا ایلیا رییس فروشگاه... بعد از اینکه خودشو معرفی کرد و گفت دو سه روزه نامزد شدیم از آقا ایلیا درخواست کرد ساعت کار من کمتر بشه و من از این به بعد به جای اینکه تا چهار سرکار باشم تا دو بمونم... آقا ایلیا هم قبول کرد و بعدم برای نامزدیمون ابراز خوشحالی کرد... اما ابراز خوشحالی که معلوم بود علی رغم میل باطنیشه... و یقینا دلیلی نداشت جز امیرحسین...به هر حال ایلیا دوست جون جونی امیرحسین بود... و اما امیرحسین... آه!الآن دقیقا دو هفتس که من و رایان بدون اینکه با هم از قبل قراری بزاریم طبق قرارداد نانوشته ای داریم با هم همکاری میکنیم تا نه ما امیرحسین رو ببینیم و نه امیر حسین مارو! صبحا نیم ساعت زودتر یا دیرتر از خونه میزنم بیرون و ظهر هام هم ساعتی برمیگردم که مطمئن باشم اون تو راهرو نیس... حتی دیگه خونشونم نمیرم... هر وقت کاری با دوقلو ها داشته باشم زنگ میزنم تا اونا بیان بالا... احوال مهرناز خانم رو هم با تماس های تلفنی میگیرم! نمیدونم چرا نمیخوام ببینمش...میترسم یا خجالت میکشم...یا... نمیدونم...هرچیه که حس میکنم با دیدنش هم من معذب میشم هم اون... اما با تمام این موش و گربه بازیا... دوبار تو بدترین شرایط باهم چشم تو چشم شدیم!.. &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو اسما_صاد🌷 📚روایت عاشقانه از زندگی دختری تازه مسلمان که شما را باخود به خاطره ها می برد😍 🌟هرروز دو پارت ظهرگاهی☀️ ودوپارت شبانگاهی🌙 بارگزاری خواهدشد😍 منتظر باشید⏰ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊 👌ریپلای به قسمت اول🔰 eitaa.com/repelay/996 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
رمانهای عاشقانه مذهبی💍❤️
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی #من_مسلمانم 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ #قسمت_صد_هشتم با
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ پنج روز بعد نامزدی بود... ظهر بود و من و رایان بی توجه به اینکه این ساعت،ساعت برگشت امیرحسین از سرکار هست وارد ساختمون شدیم... رایان در حال مسخره کردن غذای سوخته ی دیروزم بود و من با خنده و اخم سعی داشتم از خودم دفاع کنم.وارد راهرو شدیم و همینطور که میرفتیم سمت آسانسور رایان با خنده گفت: +خدایی اصلی ترین کباب دودی بود که تا حالا خورده بودم...واقعا دوووودی بود! بلند زدم زیر خنده و خواستم جواب بدم که در راهرو باز شد و من فضول چرخیدم تا ببینم کی اومده... اما چرخیدنم همانا و چشم تو چشم شدن با امیرحسین همان... خندمو جمع کردم و با سری افتاده گفتم سلام! با صدای سلام من رایان هم نگاهی به در انداخت و با لبخندی که سعی میکرد مهربون باشه گفت: +سلام امیرحسین جان خوبی؟! امیرحسین با قیافه ای فوق العاده سرد و جدی جلو اومد و بدون نیم نگاهی به من روبه رایان جواب داد: +سلام...الحمدلله... بعد گوشه چشمی بهم انداخت و با لحن توبیخ گری گفت: +فک کنم قوانین این ساختمونو شمایی که ده ماهه داری توش زندگی میکنی بهتر از(نگاهی به امیرحسین انداخت)دیگران بدونی...نه؟!فک نمیکنم این صدای بلند خنده سر ظهر برای دیگران لذت بخش باشه! لبمو گاز گرفتم و خواستم از خودم دفاع کنم که رایان حمایتگر دستشو گذاشت پشت کمرمو گفت: +کاملا حق با توعه امیرجان...من شرمنده... امیرحسین هم بدون جوابی با پوزخندی تلخ از کنارمون رد و شد و رفت! سوار آسانسور که شدیم با قیافه ای ناراحت گفتم: _خیلی بد شد نه؟! برای اینکه ذهنم خالی از رفتار امیرحسین بشه پیشونیمو بوسید و با شیطنت گفت: +نه بدتر از کباب دودی دیروز! اون لحظه خندیدم اما تا فردا صبحش به رفتار امیرحسین و پوزخند تلخش فکر کردم... یک هفته از اون ماجرا گذشت و ما دیگه امیرحسین رو ندیدم تا دوباره اون روز صبحی که من خواب مونده بودم و دیرم شده بود... اون روز به جای اینکه ساعت هفت از خواب بلند شم ساعت هفت و نیم بلند شدم و با سرعت نور لباس پوشیدم.اول خواستم بیخیال صبحانه بشم ولی با قاروقور شکمم فهمیدم امکان پذیر نیس! سریع یه ساندویچ نون پنیر درست کردم که همون موقع صدای زنگ واحد بلند شد.در رو باز کردم... میدونستم امیرحسینه...تازگیا کلید در حیاط و واحد رو داشت ولی برای ورود به واحد همیشه زنگ میزد. بعد از باز کردن در بدون اینکه صبر کنه تا رایان وارد بشه رفت سمت اتاق تا مقنعه بپوشه... در حال صاف کردن مقنعه بود که صدای رایان بلند شد: +لیدیه من...خانم خانما؟!کجایی مگه دیرت نشده؟! چادرمو زدم زیر بغلمو از اتاق بیرون زدم و در همون حال گفتم: _سلام...معلومه که دیرم شده!تو چرا دیر اومدی؟! رایان با خنده ابرویی بالا انداخت و گفت: +من مقصر شدم؟! هول و دستپاچه برا پیدا کردن گوشیم دور خودم میچرخیدم.آخر عصبی گفتم: _وااای رایان گوشیم نیس!لعنتی حالا همین امروز... ادامه حرفم با دیدن گوشیم دست رایان خورده شد... گوشی توی دستش سرشم تو گوشی... گوشیو از دستش کشیدم بیرون و عصبی گفتم: _خوش میگذره؟! خندید و بی جواب گفت: +بریم؟! نگاهی به صفحه گوشی انداختم تو تنظیمات بوده!این بشر کامپیوتر و گوشی میبینه محو میشه! گوشیو انداختم تو کیفم.چادرمو سر کردم و تند گفتم: _آره آره بریم... وارد حیاط شدیم.اون یک قدم جلوتر از من بود.دستشو آورد بالا تکون داد و من ساندویچمو تو دستش دیدم.خواستم تشکر کنم که آوردتش که گفت: +دستت درد نکنه بابت لقمه.صبحانه نخورده بودم! پریدم جلو تا لقمه رو از دستش بگیرم که دوید و دستشو کشید.دویدم دنبالش و در همون حال با خنده گفتم: _بده من ببینم پررو دارم از گشنگی له میشم... همینجور که میدوید سمت در گفت: +نمیدم...خودم پیداش کردم مال منه... رسیدم بهش اما هی لقمه رو تو دستش جابه جا میکرد.همونطور که در حال تلاش برا گرفتن حقم بودم گفتم: _عهه نخیر من درستش کردم مال خودمه... روبروی رایان بودم و پشت به در حیاط. دست برد از پشت کمرم در رو باز کرد.همیتطور عقب عقب داشتم میرفتم که یهو رایان گرفتم تا نرم عقب تر.متعجب به پشت سرم نگاه کردم و... بازم همون دو تا تیله ی عسلی!... ایندفعه قبل از من زیرلب سلام کرد و با سرعت قبل از گرفتن جواب وارد ساختمون شد! لبمو گاز گرفتم و گفتم: _این اینجا چه کار میکرد؟! رایان هم ابرویی بالا انداخت رایان هم ابرویی بالا انداخت و سری به نشونه ندونستن تکون داد... &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 🕊🌷🕊 🌷 📕رمان عاشقانه،اعتقادی 🕊 📝نویسنده : بانو الف_صاد🌷 ⚜ جمعه بود و مثل تمام روزای دیگه رایان خونه بود! دیگه عادی بود.حتی روزای تعطیل هم از ساعت ده صبح اینجا بود! ناهار رو با کمک همدیگه و راهنمایی های مهرناز خانم و دوقلوها خورشت قیمه درست کرده بودم و گذاشته بودم تا به قول مهرناز خانم خوووب جا بیفته... رایان رو مبل در حال ور رفتن با لپ تاپ روی پاش بود و منم زیر همون مبل در حال درس خوندن... نمیدونم ساعت چند بود که صدای خاموش شدن لپ تاپش اومد... بی توجه بدون اینکه سرمو سانتی متری بیارم بالا مشغول زدن تست بعدی شدم... ثانیه ای بعد صداش بلند شد: +خانوم؟! بدون اینکه سرمو بالا بیارم جواب دادم: _هووم؟! +لیدی؟! _yea?!(بله؟!) اینبار کشدار صدا زد: +همسرررم؟! همونطور کشدار بدون اینکه سرمو بالا بیارم گفتم: _جاانننم؟! +گل لیدی؟! باخنده کمی سرمو بالا آوردم و گفتم: _الآن این چی بود؟!فارسی یا انگلیسی؟! ژست متفکری گرفت و گفت: +ترکیب زبان مادری و پدری! رایان برعکس من مادرش آمریکایی بود و پدرش ایرانی... باخنده گفتم: _اوه! و دوباره سرمو انداختم پایین. صداش مظلومتر بلند شد: +الیِ من؟! گزینه مورد نظر رو زدم و سرمو گرفتم بالا: _جانم؟! مثل پسر بچه ها لباشو جلو آورد و گفت: +دلم برات تنگ شده! یه ابرومو فرستادم بالا و با لبخند گفتم: _مگه چقد ازت دورم؟! دستشو باز کرد و به فاصله ی بین من و آغوشش اشاره کرد: +اینهمه!نگاه چه زیاده! خنده ی کوتاهی کردم که گفت: +ای جانم!بیا دیگه!مردم از دلتنگیا! با لبخند کمی سرجام جابه جا شدم و چهار زانو نشستم: _تو عزیز دلمی ولی آخه... با سر به کتاب دفترام اشاره کردم که نچی کرد و گفت: +نخیر انگار زبون خوش حالیت نمیشع... بعدم طی یک عملیات انتحاری خم شد دست برد زیر پام و بلندم کرد.جیغ کوتاهی زدم که گذاشتم رو پاشو گونمو بوسید. متقابلا بوسه ی کوتاهی رو گونش گذاشتم که سرمو ناز کرد و گفت: +وقتی میگم دلتنگم بگو چشم!... بعد ادای مسخره ای در آورد و با اخم گفت: +توعم که وقتی درس میخونی نگات کلا میپره از روما...یه نیم نگااااهم نمیکنیا... چشمامو تنگ کردم و همینطور که انگشتمو میکشیدم رو اخمش گفتم: _حسود! خودمو کشیدم پایین و سرمو گذاشتم رو پاش... کلیپس موهامو باز کردو دستشو برد تو موهام... همونجور که موهامو ناز میکرد گفت: +الینا...میخوام یه چیزی بهت بگم!... سرمو بالاتر گرفتم: _بگو گوش میکنم... انگار مردد بود حرفشو بزنه که با کمی تعلل گفت: +اممم...من ماه دیگه میخوام برم تهران... از جا پریدم و دوزانو نشستم رو مبل و گفتم: _چرا؟برا کار؟! نفس پر صدایی کشید: +نه...میخوام برم به مامان اینا بگم یه خانم خوشکل گیرم اومده... یخ کردم...یهو استرس گرفتم... انقدر که رایان صورتمو تو دستش گرفت و گفت: +هیییش...آروم عزیزکم...آروم... بی توجه به دلگرمیاش ترسیده گفتم: _منم باید بیام؟! +نه...فعلا نه... _چرا؟!مگه نمیخوای... حرفمو قطع کرد و همونطور که سرش رو به چپ و راست تکون میداد گفت: +نه...نه...فعلا چیزی نمیگم بهشون...نمیخوام از تغییر دینم چیزی بفهمن...اگه بگم صیغه کردیم شک میکنن...بهشون میگم هردومون از هم خوشمون میاد و میخوایم باهم ازدواج کنیم و فقط نیاز به اجازه شما داریم... سرشو کمی به سمتم متمایل کرد و گفت: +باشه الینا؟!اصلا جای نگرانی نیس... با بغض گفتم: _رایان...اگه...اگه فهمیدن تو هم مسلمونی چی...نکنه تو هم...توهم..مث من... صورتمو قاب گرفت: +هیسسس هیچی نمیشه خانومم...همه چیز درست میشه... سرمو به معنای باشه تکون دادم و گفتم: _ولی میدونی که دوست دارم؟! +توچی؟!میدونی چقد میخوامت؟! _نه نمیدونم! +واقعا؟!بع تو دیگه چقد پرتی!بابا همه دنیا میدونن که خییییعلی میخوامت...خیلی.... 🍃راوی جلوی درب بزرگ و سفید رنگ خونه پیاده شد و کرایه تاکسی رو پرداخت کرد... زنگ در رو فشرد و پشت بندش بدون صبر کردن کلید انداخت و در رو باز کرد. وارد حیاط باغ مانند خونه شد.نزدیک ساختمون که رسید در شیشه ای باز شد و کریستن با لبخند بزرگی اومد بیرون: +Hey bro...welcome back...(سلام داداش...خوش اومدی...) سری تکون داد و بعد از گفتن thanks کریستن رو در آغوش گرفت... همینطور که داخل میشدن کریستن گفت: +چه خبر شده؟!چه زود برگشتی ایندفه؟!برا شرکت جدید برگشتی؟! ساکشو رو زمین گذاشت و جواب داد: _نه...خبر مهمی دارم که باید حضوری بگم.. &ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🕊🕊🕊🕊📚🌷❣🌷📚🕊🕊🕊🕊 📢 کپی رمان های کانال بدون اجازه ممنوع می باشد 📛 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام اربابم....😔❤️💔 امید قلب بی تابم....😔❤️💔 از حسین ‌خلجی ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay
🔅حڪایتے زیبا وخواندنے🔅 🔺 روزی امام رضـا علیہ السلام از ڪوچہ رد مے ‌شدند ڪہ جـوانے از سوال ڪرد: شمـا گنـاه نمے تـوانیــد بڪنیـد یـا دوست ؟ 🌱 حضـرت حرڪت ڪردند خانہ ای رسیـدنـد ڪہ چـاه فـاضـلاب خـود بہ بیـرون .🍃🌼🍃 🔻 حضـرت از آن جـوان ڪردند : آیـا تو ڪہ مے شـوی حتے فڪر میڪنے ڪہ ڪمے از این میـل ڪنے؟ 🌿 جـوان : هرگـز ..... ❄️ فرمـودند: گنـاه مانند آن نجـاست است. بر نجـس بـودن گنـاه علـم پیـدا ڪنیـم آنـگاه هـرگز سمـت گنـاه نمے رویـم و نیـازی نیسـت ڪسے مـانع ما شـود.🍃🌼🍃 ࢪمآنهای عاشقــ❣ـانه مذهبی ❣ @repelay