🎉🎉🎉
مراسم اختتامیه بیستمین جشنواره ملی کتاب رشد در باغ کتاب تهران برگزار شد و نفرات برگزیده و شایسته تقدیر این جشنواره مشخص و معرفی شدند.
🔸🔹🔸🔹
در این مراسم کتاب « تندتر از عقربه ها حرکت کن» به عنوان برگزیده اولویت ویژه بخش پیروزیم، اعلام شد.
هم چنین کتاب « دخترها باباییاند »
به عنوان برگزیده اولویت ویژه بخش دستی که بوسیدنی است، معرفی شد.
🔸🔹🔸🔹
#بهزاد_دانشگر
#دخترها_باباییاند
#تندتر_از_عقربهها
#جشنواره_رشد
🔰مجموعه ادبی روایتخانه 🔰
🌐www.revayatkhane.ir🌐
👉 @revayat_khane
39.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 ببینید
🎬 برداشتی کوتاه از کتاب دخترها بابایی اند ، برگزیده ی جشنواره ی کتاب رشد
✍ بهزاد دانشگر
برای پدرهایی که رفتند ....
#تیزر #معرفی
#دخترها_باباییاند
#بهزاد_دانشگر
#روز_پدر
🔰مجموعه ادبی روایتخانه 🔰
🌐www.revayatkhane.ir🌐
👉 @revayat_khane
«باباها دختریاند»
• یک۱
🔹مادرم برایم تعریف کرده که وقتی یک ساله بودم پدرم را موج انفجار گرفت. نام عملیات را هم گفته، اما به خاطر ندارم. مثل خیلی چیزهای دیگر که فراموش کردهام. موج از کمر تا پای بابا را گرفته بود. چند تایی هم ترکش خورده بود به پایش. یک راست راهی بیمارستانش کرده بودند. بچهها را توی بیمارستان راه نمیدادند اما بابا به مادرم سفارش کرده بود که حتما با بچه بیا دلم برایش تنگ شده. مادرم من را خوابانده توی زنبیل و پستانک را گذاشته بود توی دهانم. زنبیل پلاستیکی سفید را زیر چادر سیاهش پنهان کرده و راهی شده بود.
میگفت به بیمارستان که رسیدم پا تند کردم مبادا صدای گریهات توی راهرو بپیچد. زیر چشمی از گوشهی چادر نگاهت میکردم تا مطمئن شوم هنوز خوابیدهای. تازه یاد گرفته بودی بابا بگویی و پدرت هنوز بابا گفتنت را نشنیده بود. مادرم میگوید وقتی چادر را کنار زدم نور اتاق چشمت را زد و بیدار شدی. گذاشتمت روی سینهی پدرت چند ثانیهای نگاهش کردی. چند باری توی گوشت تکرار کردم تا بگویی بابا و تو گفتی. میگفت از پای پدرت خون رفته بود و نباید آب میخورد. لبهایش کویر شده و رنگش پریده بود. «بابا» که گفتی خون آمد زیر پوستش.
انگار جان دوباره گرفت...
• دو۲
🔸رسیدیم گلستان شهدا. آسمان کیپ تا کیپ ابر شده بود، اما خبری از باران نبود. زن جوان کنار مزار شهید نشسته و مفاتیح را گرفته بود توی دستش. سرش پایین بود؛ از تکان شانههایش فهمیدم که گریه میکند. دخترش حدودا یک ساله به نظر میرسید. موهای دخترک را خرگوشی بالای سرش بسته و گل سر زده بود. یک تشک کوچک صورتی انداخته بود روی ترمهی مزار شهید و او را نشانده بود همانجا. کنارشان ایستادم. منتظر بودم دعایش تمام شود و بپرسم چه نسبتی با شهید دارد، اما قبل از آنکه حرفی بزنم دخترک زبان باز کرد و چند باری بابایش را صدا زد. با شنیدن صدای آرام و کودکانهاش دلم لرزید. همان وقت به تصویر شهید نگاه کردم. رد نگاهش درست توی چشمهای دخترک بود و لبخندش عمیق.
آنقدر عمیق که انگار جان دوباره گرفته باشد.
✍🏼 #هدا_سادات_حامی
#روایت_ایران
#دخترها_باباییاند
○● @revayat_khane ●○
«چرا دخترها باباییاند؟»
▫️از وقتی زینب خانم به زندگی دونفرۀ ما پا گذاشته، اتفاقاتی در زندگیمان رخ میدهد که ناخودآگاه پای روضه را به خانه ما باز میکند.
چند شب پیش نیمههای شب با صدای جیغ و گریۀ شدید زینب از خواب بیدار شدیم. اینقدر ترسیده بودیم که بدن هر دو تای ما داشت میلرزید و سراسیمه شده بودیم که چرا بچه اینطور گریه میکند.
وسط گریه و جیغهایش فهمیدیم تشک زیر پایش که عوض شده را بهانه کرده و دارد یکبند گریهوزاری میکند. هرکاری کردیم، آرام نشد. بنده خدا مادرش دیگر نمیدانست چه کار کند. بالاخره رفتم بغلش کردم و کمی راهش بردم و باهاش حرف زدم. بعد گفتم میخواهی روی بالش من کنار خودم بخوابی؟ در عین ناباوری قبول کرد و آرام شد. کمی که در آغوش من روی بالش خوابید، گفت بیا با هم توی رختخواب من بخوابیم. با هم در رختخوابش رفتیم و دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و چند دقیقه بعد، آرام خوابید...
✿✿✿
▪️چند روز بعد وسط روضهای، روضهخوان داشت روضۀ خرابه را میخواند. گفت دختر کوچک امام حسین نیمههای شب بیدار شد و بهانۀ بابا را گرفت. یک لحظه ذهنم رفت پیش زینب و بیداری چند شب پیش. با خودم گفتم راستی علت بهانه دختر امام حسین چه بوده؟ بعد برای خودم بهانه تراشیدم. شاید خواب بد دیده یا شاید جایش نرم نبوده و زمین بدنش را اذیت کرده. اصلا برای همین وقتی از خواب پریده دلش خواسته بغل بابایش برود و بخوابد. آخر اینها که خرابهنشین نبودهاند در مدینه.
شاید دلش گرفته و خواسته بابا بیاید کنارش بخوابد و دست روی موهایش بکشد و او هم دستانش را دور گردن بابا حلقه کند و بعد آرام و بیدغدغه بخوابد؛ اما حیف که همه اینها آرزوست. البته روضه خوان تأکید کرد که بابا به سراغ دختر آمد اما نه با پا که با سر. دختر بابا را بغل کرد ولی بابا...
روضه خوان گفت دختر درباره سروصورت بابا سوالهایی پرسیده که اهل خرابه را پریشان کرده...
روضهخوان گفت دختر سرش را گذاشت روی سر پر از زخم بابا و آرام خوابید. خوابید و رفت تا بهشت. آرام و بیدغدغه...
گر دخترکی پیش پدر ناز کند
گره کرببلای همه را باز کند
✍🏼 #محمدمجید_عمیدی_مظاهری
#دخترها_باباییاند
#باباها_دختریاند
#روایت_حرم
○● @revayat_khane ●○
🌱 بیست روز بعد از شهادت گفتم امشب میخواهم تنها باشم. هیچکس پیشم نماند.
قاب عکسش را گذاشتم جلویم. التماس کردم. گفتم تو گفتی گمنامی بهتر است. ولی من گفتم برای خانوادهها سخت است. به آرزویت رسیدهای، باشد. ولی حق نداری با من این کار را بکنی. من تابش را ندارم. من جنازهات را میخواهم. منتظرت هستم.
تابه حال خیلی چیزی ازت نخواستهام. اما الان ازت میخواهم که برگردی. پس رویم را زمین ننداز.
🪴چند روز بعد خبر دادند محل شهادتش را از داعش پس گرفتند. بعد خبر رسید که جنازه پیدا شده.
دیگر وقتش بود نماز شکر بخوانم.
📖 #دخترها_باباییاند
زندگی شهید جواد محمدی،
به روایت همسر و خانواده
✍🏼 به قلم #بهزاد_دانشگر
🗓 ۱۸ مرداد، روز بزرگداشت شهدای #مدافع_حرم
○● @revayat_khane ●○