eitaa logo
🌹🌹ریحانة الرسول🌹🌹 25/10
212 دنبال‌کننده
9.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
65 فایل
محفلی دوستانه برای ساختن زندگی عارفانه، عاشقانه و عاقلانه...
مشاهده در ایتا
دانلود
هر وقت چاۍ می ریختم میگفت: بیا دو،سه خط روضه بخونیم تا چای روضه خورده باشیم! ✍🏻به روایت همسر 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💕 یک روز بعد از شهادت عبدالمهدے، دلم خیلے گرفته بود‌. گفتم بروم سراغ آن دفترے ڪه خاطرات مشترڪمان را در آن مے نوشتیم. به محض باز ڪردن دفتر، دیدم برایم یک نامه با این مضمون نوشته بود: همسر عزیزم، من به شما افتخار مے ڪنم ڪه مرا سربلند و عاقبت به خیر ڪردے و باعث شدے اسم من هم در فهرست شهدای‌ڪربلا نوشته شود. آن دنیا منتظرت هستم 💌به‌ روایت همسر‌ ❤️ 💚
یک سال بعد از ازدواج به‌ مشهد مقدس رفتیم وقتی روبروی ضریح مطهر رسیدیم به علی گفتم: پیش امام رضا به من قول بدهید که کاری برای من انجام بدهید. میدانست که اهل مادیات نیستم ولی با شوخ‌ طبعی جیبهایش را گشت و گفت اگر پول داشتم چشم، میخرم. گفتم: اگر میشود آن دنیا شفاعت من را پیش خدا بکنید. با روی گشاده و لبخندی گفت شما باید شفاعت ما را بکنید. تمام زحمات زندگی بر دوش شماست. از همه مهمتر بزرگ کردن فرزندانمان است، ولی اگر قسمتم شد و شهید شدم و اجازه داشتم که شفاعت یک نفر را بکنم حتما شفاعت شما را میکنم.
همسر شهید : ✨هیچ وقت مانع رفتنش نشدم، دلتنگش بودم اما ته دلم راضی بودم به شهادتش، واقعا حقش بود. ✨خودشم همیشه بهم میگفت اگه شما و مامان راضی نباشید من هیچ وقت شهید نمیشم. ✨وقتی که میرفت بهش گفتم من نگران محمدامین هستم؛ اون خیلی کوچیکه اگه شهید بشی چی به سرش میاد! گفت: خانم نگران نباش، اگه روزی من نباشم خدا سرپرستش میشه، کلی هم قوم و خویش معنوی پیدا میکنه ... ♥️ 🧡 💚
🔺شاسی‌بلند را کِی به ما می‌دهید؟ به روایت همسر شهید: مهدی خیلی شوخ بود. دفعه اول که رفته بود، من خانه‌ی مادر شوهرم بودم که تماس گرفت. شماره‌اش معلوم بود اما من توجه نکردم. تلفن را برداشتم، دیدم آقایی سلام‌علیک کرد و گفت: «شما خانم موحدنیا هستید؟»، گفتم: «بله!» مِن‌مِن‌کُنان گفت: «همسرتان...». با حالِ بدی گفتم:«آقا همسرم چی؟!» گفت:«همسرتان به درجه رفیع شهادت رسیدند.» من بغض کردم. یک‌لحظه خواهر شوهرم فهمید و به من اشاره کرد که این شماره‌ی مهدی است و اذیّتت می‌کند. منم خنده‌ام گرفت اما خودم را کنترل کردم.😄 با لحن شوخی-جدی گفتم:«آقا ولش کن! این شاسی‌بلند را کِی به ما می‌دهید؟» با این جمله، مهدی فهمید دستش برایم رو شده و زد زیر خنده، گفت:«تو چقدر نامردی! منو به شاسی‌بلند فروختی؟»😕 گفتم:«تا تو باشی مرا اذیّت نکنی!»😎 شادی روح شهدا ٱللَّٰهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَىٰ‌مُحَمَّدٍ‌وَآلِ مُحَمَّدٍ‌وَ‌عَجِّل‌فَرَجَهُم🌺
مطمئن شده بود کہ جوابم مثبت است تیر خَـلاص را زد صدایش را پایین تر آورد و گفت: دوتا نامہ نوشتم براتون یکے توۍِ حرم امام رضا(ع) یکے هم کنار شهداۍ گمنام بهشت زهرا برگہ ها را گذاشت جلوۍ رویم کاغذ کوچکے هم گذاشت رویِ آنها درشت نوشتہ بود همانجا خواندم زبانم قفل شد: تو مرجانے ، تو دَر جانے تو مروارید غلتانے اگر قلبم صدف باشد میانِ آن تو پنهانے🙃❤️ همسر ┏⊰💕⊱━━━━━━━━┓
برای خرید سر عقد رفته بودیم موقع پرو لباس مجلسیم یواشکی بهم گفت: «هنوز نامحرمیم! تا بپسندی بر‌می‌گردم.» رفت و با سینی آب هویچ بستنی برگشت برای همه خریده بود جز خودش. گفت خودم میل ندارم. وقتی خیلی اصرار کردیم مادرش لو داد که روزه گرفته است. ازش پرسیدم: « حالا چرا امروز؟😳» گفت: «می‌خواستم گرهی تو کارمون نیفته و راحت بهت برسم💛» راوی همسرشهید •┈┈•❀🌷❀•┈┈•
🌸ولخرجی برای عروسی🌸 دوست نداشت جشن عروسی برگزار کنیم. دلایل خودش را هم داشت که از نظر من دلایل بدی نبود هرچند رضایت محمد هم برایم شرط بود. یادم هست همان روزی که مستاجر خانه را خالی کرد، شبانه برای نظافت و سروسامان دادن به خانه آمدیم. آنقدر ذوق شروع زندگی را داشتیم که به سرعت وسایلمان را چیدیم و خیلی زود برای سفر آماده شدیم. چون جشن نگرفتیم، ولخرجی کردیم و سفرمان به مشهد هوایی بود، آن‌هم 2 هفته! با اینکار حسابی ریخت‌و‌پاش کرده بودیم! (هردومان می‌خندیم…) راوی : همسرشهید 💕
همسرﺵ‌ میگفت: گفتم: «باید‌من‌رو‌توے‌ثواب‌جبهہ‌هایے‌ڪہ دارےمےرے‌شریڪ‌‌ڪنے.سوریہ؛ڪاظمین‌ وبیابان‌هایےڪہ‌مےرفتے‌براےآموزش! » خندید ڪہ : ‹‹همین؟‌اینا‌ڪہ‌چہ‌بخواے چہ‌نخواے؛‌همہ‌ش‌مال‌توئہ!››