[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:24
[𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍]
شروین:
جانا رسیدیم.
جانا:
آها مرسی،سرفه/..لطف کردی!
شروین:
حالت خوبه؟؟
جانا:
آره..
شروین:
میبینمت!
جانا:
منتظر جوابم باش..
__
[حامی]
ساعت دوازده بود.
جانا هنوز خونه نیومده بود..
رفتم لبِ پنجره و گوشه ای از پرده رو کنار زدم..
ماشین شروین بود..
جانا ازش پیاده شد!
میدونستم یه خبرایی هست..
رفتم طبقه پایین جانا کلید و توی در انداخت صدای باز شدن در سکوت عمارت رو شکست..
عمارت تاریک بود با نور خیابون ها روشن میشد!
حامی پاش رو روی پاش انداخت و به ستون تکیه داد..
سرش رو به ستون چسبوند!
سَلام جانا چه خبر؟
جانا:
جا خورد.
داداش؟
نخوابیدی؟؟
وای ترسیدم
حامی:
خوشگذشت کجا بودی؟
جانا:
اممم گفتم که با بچه ها رفتیم رستوران..
حامی:
کی رسوندت؟
نیک؟
جانا:
اوهوم نیکا..
رفت توی اتاقش..
بۿ ٹۅ ݩزڍڪم بآ اݷڼڪه ازٹ ڣاڝݪـہ ۮاڔم❤️🩹
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
#the_end