eitaa logo
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
134 دنبال‌کننده
729 عکس
90 ویدیو
0 فایل
《بـــــہ نــام حــامیِ حـامـیــم》 بـعـضـی لـحـظـه هـا اتـفـاقـی نـیـسـت تـقـدیـره❤️‍🩹 |رمان‌خورشید‌و‌ماه‌|پایان‌یافته| {کد:125📝} {عُضوِجَمعیَتِ‌نِویسَندِگآن📖} [شایـد دوبـاره پـیـدات کـنـم در جــہانـی دیـگـر🫠❤️‍🩹] بــه قَـلَـم:اِلــنـاوَآنــیـتـآ
مشاهده در ایتا
دانلود
بابا ایوللل!؛)))❤️ لطفا بزنید روی لینک پایین.. شماره تون رو وارد کنید و رأی بدید!✨ https://musicenovin.com
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:25 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] [فلش بک به سپهر] روی صندلی همیشگیش نشسته بود..
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:26 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] همون شب نیکا شماره ی سپهر رو پیدا کرد.. بعد از یک ساعت تحقیق پیدا کرد.. یه بنر کوچیک.. نوشته بود.. برای ازدواج با یه مرد .. تا سقف ده تا دختر.. نیکا رفت و مشخصاتش رو فرستاد.. ولی اسم رو دروغ گفت! هویت حدیدی برای خودش ساخت.. اسم جدید فامیل جدید و.. همون موقع.. سپهر پیام داد.. حتما،خوشحال شدم! به آدرس فرستاده شده بروید.. ساعت ۸.. نیکا: ایول.. حل شد اینم! [فلش بک به رادوین] با سوگند گرم تر شده بودیم.. میخندیدیم.. و.... اتفاقای دیگه.. با مسیجش..ذوق زده میشدم! و جواب میدادم: رادوین: یه نوتیف کوچیک.. سلاامم.. سوگند: سلام خوبی؟ رادوین: میای بریم موتور سواری؟ سوگند: موتور ؟ میترسم! رادوین: با منی! ترس نداره! سوگند: ب.باشه ۲ دقیقه دیگه دمِ پارکینگم.. رادوین: باش.. یه وِست مِشکی پوشیدم. و شلوار لی! جردن هامو پوشیدم و موتور و برداشتم! منتظرش بودم.. دو دقیقه بعد.. سوگند با قدم های سریع و نفس نفس زنان اومد.. سوگند: وای .. ببخشید دیر کردم! رادوین : این چه حرفیه! بشینی بریم؟ سوگند:وای استرس گرفتم! نمیتونمم! رادوین بلند شد.. دستِ سوگند رو گرفت.. آروم پات رو بزار اونور .. ‌و صاف بشین.. سوگند:. ب.باش.. رادوین: نشستم و روشن کردم.. سوگند: موتور خفنی داریا! خیلیم خوشگله! رادوین: ممنونم‌. نظر لطفتهه.. راستی؟ ترست ریخت؟ سوگند: نه..هنوز رادوین: موتور و سِفت بِچَسب.. سوگند: چ.چرا؟ رادوین: میخوام یه کوچولو هیجانی ترش کنم.. سوگند: ن.نه! سرعتش زیاد شد.. با هر لایی کشیدن رادوین انگار میخواستم بیوفتم.. سرعتش زیاد تر شد.. موهام بلند شد و توی هوا معلق بود. نسین ملایمی به صورتم می‌خورد.. اما تندتر از یه نسیم خنک بود.. سرعت بیشتر شد و من دیگه تعادل نداشتم.. سرمو..به شونه ی رادوین چسبوندم.. و لباسش رو توی دستام مشت کردم‌... یکم آروم تر لطفا! رادوین: ب.باشه نترس!. کمترش کردم الان خوبه؟؟ سوگند: چشمامو بهم چسبونده بودم.. آره آره آره.. موتور ایستاد و من هنوز تو همون حالت بودم! رادوین با صدای ملایمش گفت.. میخوای یه چیزی بخوریم؟ جوابی از سوگند دریافت نکرد.. سوگند؟؟ سوگند: ب.باشه.. رفتیم تو یه رستوران نشستیم.. سوگند: وویی خوش گذشت ها! رادوین: آره خیلی خوب بودد.. خداییی خیلی ترسیدی؟؟ [شیطون] سوگند: عهه من گفتم میترسممم! رادوین: باشه عزیزم! سوگند: نفسم بند اومد (عزیزم)؟ الان باید جوابش رو چی میگفتم! خدایا! لبخند ریزی زدم! و داغ شدم.. با حالت ارومی صداش زدم.. رادوین؟ رادوین: جانم؟ سوگند: یه چیزی میپرسم بَدِت نیاداا! رادوین: ن.نه بگو.. سوگند: تایپوگرافی یا مورد علاقت چجور دختریه؟؟. رادوین: من اصلا به دخترا نگاه نمی‌کنم! ولی موی بلند.. یه جورایی مثل تو.. مثل تو باشه .. دقیقا! سوگند: مثل من.. رادوین: اوهوم .. سفارش اومد.. [𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] بۿ ٹۅ ݩزڍڪم بآ اݷڼڪه ازٹ ڣاڝݪـہ ۮاڔ۾❤️‍🩹
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
هدایت شده از  - اغتـشاشـاتِ‌ متـولـدیـن .
بهمن ، اون داره بهت دروغ میگه .
داره پارتِ جدید میاد🖇
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:26 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] همون شب نیکا شماره ی سپهر رو پیدا کرد.. بعد از
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:27 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] سفارش اومد یکم بعد.. سوگند: خیلی ممنونم بابت غذا .. مم میرم بیرون تا بیای! رادوین: باش.. مراقب باش.. سوگند رفت بیرون و چند تا پسر..از رستوران اومدند بیرون.. یکیشون شونه اش به تندی به شونه ی سوگند خورد... و گوشیش از دستش افتاد.. سوگند: آخ وح//شی! پسره: وای ببخشیدد.. دردتون اومد ..بمیرم! سوگند: یعنی چی؟ خودتو جمع کن.. پسره: داری ناز میکنی؟ نازکشی میکنم! سوگند: چ.چی میگی.. روانیی سوگند میخواست برو تو پیشِ رادوین که.. پسره: دور مچ سوگند و گرفت.. سوگند: ول کن دستمو.. پسره: ناز کنی،شاید .. سوگند: که مغزش داغ کرده بود با صدای تند و عجیبی جیغ زد.. +رآدوین.......‌‌ رادوین: برگشت و متوجه حضور سوگند شد.. به سرعت خودشو به سوگند رسوند و با اون صحنه مواجه شد دستِ پسر رو کشید کنار و سوگند رو آورد پشت خودش! ولش کن روانیی! چرا دستشو گرفتی.. سوگند که ترسیده بود گفت.. ا.اون ول نمی‌کرد.. پسر: صاحبشی؟. رادوین: همه زندگیمه تو چیکار داری؟؟. پسره: گفتم ناز کنه همین،مشکلیه؟؟ رادوین: که رَگِ گردنش بیرون زده بود دستش و بالا آورد و یکی خوابوند تو گوش پسره.. پسر:. که اومد تلافی کنه رادوین دستشو گرفت و به عقب هُلِش داد.. و دستِ سوگند و گرفت و از اون محوطه خارج شدند... [𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038