eitaa logo
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
129 دنبال‌کننده
731 عکس
91 ویدیو
0 فایل
《بـــــہ نــام حــامیِ حـامـیــم》 بـعـضـی لـحـظـه هـا اتـفـاقـی نـیـسـت تـقـدیـره❤️‍🩹 |رمان‌خورشید‌و‌ماه‌|پایان‌یافته| {کد:125📝} {عُضوِجَمعیَتِ‌نِویسَندِگآن📖} [شایـد دوبـاره پـیـدات کـنـم در جــہانـی دیـگـر🫠❤️‍🩹] بــه قَـلَـم:اِلــنـاوَآنــیـتـآ
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت ..
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:29 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] اون شب اون خیابونا .. کسایی که از تنهایی .. به گوشه و کناره های خیابون پناه می آوردند.. و موزیکِ زیاد.. و بوی ملایم شبنم قاطی شده بود.. سوگند و رادوین جزئی از اکن ها بودند ولی با یه تفاوت.. اون ها همو داشتند.. همدیگه.. [فردا صبح] پریا: امروز مصاحبه داشتم.. یه مصاحبه ی جدید.. برای طراحی ولی.. منی که رشته ام یچیز دیگه ای بود.. خیلی سخت بود.. به حامی خبر دادم.. نگرانم شد! حامی: مراقب باشیا.. یکم احساس بی امنیتی کردم لوکیشن بفرست.. حواست باشه .. مپ لوکیشن گوشیت روشن باشه.. گوشیت روی ضبط باشه چون.. اون شرکت مال یه تجارتِ بزرگه لباسِ و عجیبه بدون هیچ آزمونی قبولت کردم برای کار تجارتی! پریا: چشم ،البته.. میبینمتون مممنونم حامی.. زدم بیرون... رسیدم .. پیاده شدم و بت قدم های ریز راه میرفتم مکان و... روشن کردم.. خب بریم قدم بعدی!! پریا: سلام وقت بخیر 🗣:سلام خوش اومدید خانوم نیک فر؟؟ پریا: بله 🗣:بفرمایید راهنماییتون کنم.. رئیس اجازه داد میتونید برید پریا: در زدم رفتم تو... سلام.. :مانی[تاجره] سلام خوش اومدید بفرمایید بشینید پریا: بوی تند ادکلن..با بوی سیگار قاطی شد.. سرفه ریزی کردم.. برای طراحی اومدم. مانی: بله بله ، میشه چند تا از کاراتون رو ببینم؟ پریا: البته.. بفرمایید اینم ۱۵ مدل از طراحی هام هم کلاسیک داره هم نوستالژی و هم مدرن و تینیجری!. مانی:. عالیه! این فرم رو پر کنید.. لطفا و و ضعیت تاهل و مجرد را بنویسید.. پریا: ب.باشه پر کردم.. سن:... علاقه.. ل/ب زدم.. علاقه برای چی؟ مگه چیه؟ .. مانی: واجبه! اجباریه! پریا: بفرمایید.. مانی: از فردا ساعت ۹ صبح اینجایید و ساعت ۴ عصر موقع ترخیص تون است.. .. پریا:باشه.. ممنونم! ______ اومدم بیرون که قدم های تند و نفس نفس زدن فردی..از پشت سرم اومد.. مانی: ب.بخشییید! شماره تلفن تون لطفا... برای هماهنگی ها.. پریا باشه .. 0922* مانی: خدانگهدار.. پریا :راه افتادم به سمت عمارت... یک ربع بعد زنگ زدم به بچه ها.. الو ماهی؟؟ چطورییییییی؟؟؟؟ ماهلین: خوبممم تو خوبییی؟؟ پریا: میای بریم بیرون ساعت ۸؟؟؟ ماهلین: آره اوکیم ، زنگ بزنم دخترا؟ پریا: اوهوممم میگم جانا هم بیاد؟؟ رفیقِت شد دیگهههه..😂 ماهلین:آره بهش بگو.. پریا: باش عزیزم خداحافظ✨
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
همسایه های چنل لطفا لطفا..توی گپ همسایه ها عضو بشید و موارد خواسته شده را بنویسید‌. https://eitaa.com/joinchat/1178142487C48644e5cdb
بریم برای پارت..
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:29 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] اون شب اون خیابونا .. کسایی که از تنهایی .. به
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️‍🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:30 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎] [۸:۳۰] توی یه کافه نشسته بودیم.. هممون..با خنده و کلی شوق.. شاید میون اونهمه..نیکا نبود.. درگیر یه مأموریت مهم بود.. شاید ماموریتی که بتونه اونو به معشوقش برسونه!:* [رستوران داژ] سامیار با اون هی‌کل مردونه روی اون صندلی چرم.. و جامِ نوشیدنی توی دستش نشسته بود و منتظر اومدن نیکا بود نیکایی که عاشقش بود.. شروه شد دونه به دونه دختر ها میومدن با هزار تا عشوه و سامیار اون هارو رد می‌کرد! رسید به نفر دهم. نیکا اومد با لباسی که تنِ ظریفش رو نشون میداد.. قدم قدم نزدیک شد و سامیار...ذوق زده شده بود! نیکا اومد و اسمش رو گفت: نیکا هستم! سامیار بلند شد نه آروم.. با وقار دستِ نیکا رو گرفت و برگشت و سری به نشونه ی آره به سپهر نشون داد.. و از اون محوطه ی تاریک و خشن خارج شدند.. رفتند نشستن توی ماشین و و چشم هاشون گره خورد و اشک توی چشاش حلقه شد.. و برق زد.. سامیار بی درنگ نیکا رو بغ/ل کرد.. محکم.. و چیزی بهتر از این دلیلی برای خوشحالیشون نداشت!:)
پارتِ‌جَدیدِ‌رُمآنِ‌نآتَمآم‌تَقدیمِ‌نِگآهِتون❤️ حالا‌این‌پارت‌چه‌حسی‌بهتون‌منتقل‌کرد؟ ناشناس‌منتظرتونم: https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
هدایت شده از -𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
روزتون‌مبارک‌کوشولو‌‌های‌من🌀💘. فورنیس
روزتون مبارک خوشگلااا🥹🍬..
فداتون شمممممم
روزتون‌مبارک‌فرشته‌کوچولو‌ها💞🥹 -فور‌نی