[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:29
[𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍]
اون شب اون خیابونا ..
کسایی که از تنهایی ..
به گوشه و کناره های خیابون پناه می آوردند..
و موزیکِ زیاد..
و بوی ملایم شبنم قاطی شده بود..
سوگند و رادوین جزئی از اکن ها بودند ولی با یه تفاوت..
اون ها همو داشتند..
همدیگه..
[فردا صبح]
پریا:
امروز مصاحبه داشتم..
یه مصاحبه ی جدید..
برای طراحی ولی..
منی که رشته ام یچیز دیگه ای بود..
خیلی سخت بود..
به حامی خبر دادم..
نگرانم شد!
حامی:
مراقب باشیا..
یکم احساس بی امنیتی کردم لوکیشن بفرست..
حواست باشه ..
مپ لوکیشن گوشیت روشن باشه..
گوشیت روی ضبط باشه چون..
اون شرکت مال یه تجارتِ بزرگه لباسِ
و عجیبه بدون هیچ آزمونی قبولت کردم برای کار تجارتی!
پریا:
چشم ،البته..
میبینمتون مممنونم حامی..
زدم بیرون...
رسیدم ..
پیاده شدم و بت قدم های ریز راه میرفتم مکان و... روشن کردم..
خب بریم قدم بعدی!!
پریا:
سلام وقت بخیر
🗣:سلام خوش اومدید خانوم نیک فر؟؟
پریا:
بله
🗣:بفرمایید راهنماییتون کنم..
رئیس اجازه داد میتونید برید
پریا:
در زدم رفتم تو...
سلام..
:مانی[تاجره]
سلام خوش اومدید بفرمایید بشینید
پریا:
بوی تند ادکلن..با بوی سیگار قاطی شد..
سرفه ریزی کردم..
برای طراحی اومدم.
مانی:
بله بله ،
میشه چند تا از کاراتون رو ببینم؟
پریا:
البته..
بفرمایید اینم ۱۵ مدل از طراحی هام هم کلاسیک داره هم نوستالژی و هم مدرن و تینیجری!.
مانی:.
عالیه!
این فرم رو پر کنید..
لطفا و و ضعیت تاهل و مجرد را بنویسید..
پریا:
ب.باشه
پر کردم..
سن:...
علاقه..
ل/ب زدم..
علاقه برای چی؟
مگه چیه؟
..
مانی:
واجبه!
اجباریه!
پریا:
بفرمایید..
مانی:
از فردا ساعت ۹ صبح اینجایید و ساعت ۴ عصر موقع ترخیص تون است..
..
پریا:باشه..
ممنونم!
______
اومدم بیرون که قدم های تند و نفس نفس زدن فردی..از پشت سرم اومد..
مانی:
ب.بخشییید!
شماره تلفن تون لطفا...
برای هماهنگی ها..
پریا باشه ..
0922*
مانی:
خدانگهدار..
پریا :راه افتادم به سمت عمارت...
یک ربع بعد زنگ زدم به بچه ها..
الو ماهی؟؟
چطورییییییی؟؟؟؟
ماهلین:
خوبممم تو خوبییی؟؟
پریا:
میای بریم بیرون ساعت ۸؟؟؟
ماهلین:
آره اوکیم ، زنگ بزنم دخترا؟
پریا:
اوهوممم
میگم جانا هم بیاد؟؟
رفیقِت شد دیگهههه..😂
ماهلین:آره بهش بگو..
پریا:
باش عزیزم خداحافظ✨
#the_end
پارتِجَدیدِرُمآنِنآتَمآمتَقدیمِنِگآهِتون❤️
حالااینپارتچهحسیبهتونمنتقلکرد؟
ناشناسمنتظرتونم:
https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
همسایه های چنل لطفا لطفا..توی گپ همسایه ها عضو بشید و موارد خواسته شده را بنویسید.
https://eitaa.com/joinchat/1178142487C48644e5cdb
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅] ❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:29 [𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎 𝚎𝚗𝚍] اون شب اون خیابونا .. کسایی که از تنهایی .. به
[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:30
[𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎]
[۸:۳۰]
توی یه کافه نشسته بودیم..
هممون..با خنده و کلی شوق..
شاید میون اونهمه..نیکا نبود..
درگیر یه مأموریت مهم بود..
شاید ماموریتی که بتونه اونو به معشوقش برسونه!:*
[رستوران داژ]
سامیار با اون هیکل مردونه روی اون صندلی چرم..
و جامِ نوشیدنی توی دستش نشسته بود و منتظر اومدن نیکا بود نیکایی که عاشقش بود..
شروه شد
دونه به دونه دختر ها میومدن با هزار تا عشوه و سامیار اون هارو رد میکرد!
رسید به نفر دهم.
نیکا اومد با لباسی که تنِ ظریفش رو نشون میداد..
قدم قدم نزدیک شد و سامیار...ذوق زده شده بود!
نیکا اومد و اسمش رو گفت:
نیکا هستم!
سامیار بلند شد نه آروم.. با وقار
دستِ نیکا رو گرفت و برگشت و سری به نشونه ی آره به سپهر نشون داد..
و از اون محوطه ی تاریک و خشن خارج شدند..
رفتند نشستن توی ماشین و و چشم هاشون گره خورد
و اشک توی چشاش حلقه شد..
و برق زد..
سامیار بی درنگ نیکا رو بغ/ل کرد..
محکم..
و چیزی بهتر از این دلیلی برای خوشحالیشون نداشت!:)
#the_end
هدایت شده از [𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑵𝒂𝒕𝒂𝒎𝒂𝒎]
پارتِجَدیدِرُمآنِنآتَمآمتَقدیمِنِگآهِتون❤️
حالااینپارتچهحسیبهتونمنتقلکرد؟
ناشناسمنتظرتونم:
https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038