9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 #پنجره ویژه از حضور شب گذشته رهبر انقلاب در منزل شهید رئیسی و خاطره رهبر انقلاب از سفر دکتر رئیسی به روسیه و بازگشت ایشان به کرج. ۱۴۰۳/۳/۲
🖤 #رئیسی_عزیز
https://eitaa.com/romanFms
26.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به راستی کیستی؟؟؟
#دلی
#ساخت_خودم
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حریفت حتی یه لشگر نمیشد🥺💔
#دلتنگ_شهید_جمهور
#ساخت_خودم
کپی نشه_اگر خواستی فور کن🙂
https://eitaa.com/romanFms
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هماکنون، آرامگاه شهید سید ابراهیم رئیسی در حرم امام رضا(ع)
کانال خبری گلستان شهدا👇
https://eitaa.com/joinchat/2860187648C196c18fab1
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید رئیسی رئیس جمهور جهانی بود🥲🥺❤️
مراسم در هند
یا صاحب الزمان دلم (آرامش) «وارونه» می خواهد...
دلم (شما را) میخواهد....
اللهم عجل لولیک الفرج💔
نمازهامون اگه نمــــــاز بود
موقع سفر ذوق نمیکردیم
از شکسته شدنش ..🚶🏻😢!!
#سردار_دل_ها
#اسلام
پسزخمهایقلبمانچه؟!
آغوشِامامحسیندرمانمیکند❤️🩹:))
#ارباب
مگرغیرازایناست
کهآقایمنجبرانکنندهی
هرزخمبدونمرحم
ودردبیدرماناست:)!🌿
#ارباب
سلام رفقا
امیدوارم حالتون خوب باشه .
خب بریم پارت های جبرانی رو بدیم .یه پارت برای روز پنجشنبه و یه پارت هم جمعه بود .یه پارت هم قول دادم اگر کانال رفیقمون رو بالا ببرید بدم که خداروشکر کانالشون بالا رفت🙂
بریم سراغ پارت ها؟؟؟😉
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۴۰ رسول: با صدای محمد چشمام رو باز کردم و آروم سر جام نشستم .نمیدو
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۴۱
رسول: سرم رو بین دستام گرفتم .از شدت سر درد چشمام تار میدید .آروم از روی صندلی بلند شدم .یه لحظه سر دردم بیشتر شد و خواستم بیوفتم که...
داوود: بعد از این که رسول با عصبانیت از سایت خارج شد نگاه درمونده ام رو به اقا محمد دادم .سرش رو پایین انداخته بود و اخماش توی هم بود .بچه ها با ناراحتی نگاه میکردن .آروم بلند شدم که توجهشون جلب شد و گفتم: میرم دنبال رسول .
محمد: آروم سری تکون دادم که داوود هم از اتاق خارج شد .
داوود: دنبالش رفتم .آروم آروم توی پارک راه میرفت و صدای هق هق های ریزش رو می شنیدم. یکم گذشته بود که روی صندلی نشست و دستش رو دور سرش گرفت .خواستم برم سمتش که بلند شد .حس کردم تعادل نداره .خواست بیوفته که سریع به طرفش دویدم و زیر بغلش رو گرفتم .کمکش کردم نشست. چشماش رو باز کرد .با دیدن من اولش تعجب کرد اما حرفی نزد .خودم به حرف اومدم و گفتم: برای چی اینجوری کردی؟
رسول: ول کن داوود .تو هم میخوای نصیحت کنی؟
داوود: کی گفته داداش .میخوام بهت کمک کنم .میدونم نمی تونی تحمل کنی محمد تنها بره .میدونم که خودم بعدا پشیمون میشم و ناراحت میشم اما مهم خوشحالی تو هست .میخوام بهت کمک کنم که محمد قبول کنه تو رو هم ببره.حالا بگو ببینم خوبی؟
رسول: بغضم رو پنهان کردم و لبخند محوی زدم و گفتم: آره خوبم .
داوود: میای بریم یکم بگردیم؟؟
رسول: آره بریم .
داوود: سریع رفتم و ماشین رو آوردم. رسول هم سوار شد و رفتیم بیرون .
رسول: سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشام رو بستم .با ایستادن ماشین نگاهم رو به داوود دادم . با چشماش اشاره ای به طرف مخالفم کرد .سرم رو برگردوندم که با بستنی فروشی مواجه شدم .لبخند ریزی زدم و آروم گفتم: شکمو.
داوود: خنده صداداری کردم و گفتم: باشه تو خوبی .میای پایین یا بگیرم بیارم ؟
رسول: لبخندی بهش زدم و گفتم: میام.
داوود: به همراه رسول از ماشین پیاده شدیم.رو کردم سمت رسول و گفتم: چی میخوری؟
رسول: با حرف داوود پرت شدم به گذشته .مهدی اون روزا همین حرف رو میزد .من می گفتم بستنی شکلاتی اما اون آب هویج بستنی میخورد .من خوشم نمیومد و اونم همش بهم میگفت عقل ندارم که از هویج بستنی خوشم نمیاد .
رو کردم سمت داوود و گفتم: هویج بستنی .
داوود: سری تکون دادم و داخل رفتم .بعد از سفارش دوتا هویج بستنی اومدم بیرون .همون موقع گوشیم زنگ خورد .نگاهی کردم حامد بود .جواب دادم که صداش توی گوشم پیچید .
حامد:داوود، رسول رو پیدا کردی؟
داوود:اره حامد .نگران نباش .الانم پیشش هستم. باهم اومدیم بیرون تا یکم حالش بهتر بشه .
حامد: خب خداروشکر .باشه .من برم خداحافظ
داوود:خدانگهدار
تلفن رو قطع کردم و به طرف رسول رفتم و کنار رسول که روی صندلی نشسته بود نشستم .با نشستنم نگاهش بهم خورد .مشخص بود حالش خوب نیست .مشخص بود که بغض داشت اما نمی خواست دیگه جلوی منم اشک بریزه .آروم بغلش کردم که سرش رو روی شونه هام گذاشت. آروم لب زدم:چرا اینجوری میکنی؟چرا به فکر خودت نیستی؟
رسول: داوود شده دلتنگ بشی و فقط تنها چاره ات اشک ریختن باشه؟من دقیقا تنها چاره ام همینه .باید بریزم بیرون تا توی گلوم نمونه این بغض .تا خفه ام نکنه .داوود هر چقدر میخوام بگم میگذره اشکال نداره .اما انگار میخواد روم رو کم کنه که بدتر میشه اما بهتر نمیشه .مگه چیکار کردم که باید اینقدر امتحان بشم ؟
داوود:بعضی موقع ها خدا سختی هارو میچینه توی زندگیت تا ببینه توی مواقع سختی هم به یادش هستی یا نه .میخواد ببینه یادت هست یه خدای مهربون هست که همه جوره هوای بنده اش رو داره یا نه .
رسول :اشکم رو پاک کردم و از آغوشش بیرون اومدم . حالم یه جوری بود .حالم نه بد بود و نه خوب .نه میتونم دیگه گریه کنم و نه میتونم بخندم .حال بدیه که تکلیفت حتی با خودت هم مشخص نباشه .ندونی حالت خوبه یا بد .ندونی دلت میخواد چیکار کنی.نگاهی به داوود کردم و گفتم: آماده نشده؟
داوود: خنده صدا داری کردم و گفتم:بعد به من میگی شکمو .مشخصه کی شکمو هست.
رسول: لبخند روی صورتم نشست .لب زدم: اون که معلومه تو شکمویی😁من فقط اداش رو در میارم که تو هم تنها نباشی .
داوود: ممنونم فداکار .امیدوارم بتونم جبران کنم .
رسول: اگر بری هویج بستنی منو بیاری جبران شده داداش😂
داوود: همونطوری که بلند میشدم و به داخل مغازه میرفتم بلند طوری که رسول هم بشنوه گفتم:پسره شکمو هست .نمیتونه از چیزی که خوردنی باشه بگذره بعد به من میگه شکمو
رسول: خنده ای کردم و گفتم: بدو شکمو گشنمه😂
داوود : چشم قربان .
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. هویج بستنی❤️🩹❤️🩹
پ.ن.حرف های رسول و داوود 🥺
پ.ن. شکمو:)
پ.ن. شوخی های رسول و داوود 🙃
https://eitaa.com/romanFms