9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حریفت حتی یه لشگر نمیشد🥺💔
#دلتنگ_شهید_جمهور
#ساخت_خودم
کپی نشه_اگر خواستی فور کن🙂
https://eitaa.com/romanFms
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هماکنون، آرامگاه شهید سید ابراهیم رئیسی در حرم امام رضا(ع)
کانال خبری گلستان شهدا👇
https://eitaa.com/joinchat/2860187648C196c18fab1
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید رئیسی رئیس جمهور جهانی بود🥲🥺❤️
مراسم در هند
یا صاحب الزمان دلم (آرامش) «وارونه» می خواهد...
دلم (شما را) میخواهد....
اللهم عجل لولیک الفرج💔
نمازهامون اگه نمــــــاز بود
موقع سفر ذوق نمیکردیم
از شکسته شدنش ..🚶🏻😢!!
#سردار_دل_ها
#اسلام
پسزخمهایقلبمانچه؟!
آغوشِامامحسیندرمانمیکند❤️🩹:))
#ارباب
مگرغیرازایناست
کهآقایمنجبرانکنندهی
هرزخمبدونمرحم
ودردبیدرماناست:)!🌿
#ارباب
سلام رفقا
امیدوارم حالتون خوب باشه .
خب بریم پارت های جبرانی رو بدیم .یه پارت برای روز پنجشنبه و یه پارت هم جمعه بود .یه پارت هم قول دادم اگر کانال رفیقمون رو بالا ببرید بدم که خداروشکر کانالشون بالا رفت🙂
بریم سراغ پارت ها؟؟؟😉
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۴۰ رسول: با صدای محمد چشمام رو باز کردم و آروم سر جام نشستم .نمیدو
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۴۱
رسول: سرم رو بین دستام گرفتم .از شدت سر درد چشمام تار میدید .آروم از روی صندلی بلند شدم .یه لحظه سر دردم بیشتر شد و خواستم بیوفتم که...
داوود: بعد از این که رسول با عصبانیت از سایت خارج شد نگاه درمونده ام رو به اقا محمد دادم .سرش رو پایین انداخته بود و اخماش توی هم بود .بچه ها با ناراحتی نگاه میکردن .آروم بلند شدم که توجهشون جلب شد و گفتم: میرم دنبال رسول .
محمد: آروم سری تکون دادم که داوود هم از اتاق خارج شد .
داوود: دنبالش رفتم .آروم آروم توی پارک راه میرفت و صدای هق هق های ریزش رو می شنیدم. یکم گذشته بود که روی صندلی نشست و دستش رو دور سرش گرفت .خواستم برم سمتش که بلند شد .حس کردم تعادل نداره .خواست بیوفته که سریع به طرفش دویدم و زیر بغلش رو گرفتم .کمکش کردم نشست. چشماش رو باز کرد .با دیدن من اولش تعجب کرد اما حرفی نزد .خودم به حرف اومدم و گفتم: برای چی اینجوری کردی؟
رسول: ول کن داوود .تو هم میخوای نصیحت کنی؟
داوود: کی گفته داداش .میخوام بهت کمک کنم .میدونم نمی تونی تحمل کنی محمد تنها بره .میدونم که خودم بعدا پشیمون میشم و ناراحت میشم اما مهم خوشحالی تو هست .میخوام بهت کمک کنم که محمد قبول کنه تو رو هم ببره.حالا بگو ببینم خوبی؟
رسول: بغضم رو پنهان کردم و لبخند محوی زدم و گفتم: آره خوبم .
داوود: میای بریم یکم بگردیم؟؟
رسول: آره بریم .
داوود: سریع رفتم و ماشین رو آوردم. رسول هم سوار شد و رفتیم بیرون .
رسول: سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشام رو بستم .با ایستادن ماشین نگاهم رو به داوود دادم . با چشماش اشاره ای به طرف مخالفم کرد .سرم رو برگردوندم که با بستنی فروشی مواجه شدم .لبخند ریزی زدم و آروم گفتم: شکمو.
داوود: خنده صداداری کردم و گفتم: باشه تو خوبی .میای پایین یا بگیرم بیارم ؟
رسول: لبخندی بهش زدم و گفتم: میام.
داوود: به همراه رسول از ماشین پیاده شدیم.رو کردم سمت رسول و گفتم: چی میخوری؟
رسول: با حرف داوود پرت شدم به گذشته .مهدی اون روزا همین حرف رو میزد .من می گفتم بستنی شکلاتی اما اون آب هویج بستنی میخورد .من خوشم نمیومد و اونم همش بهم میگفت عقل ندارم که از هویج بستنی خوشم نمیاد .
رو کردم سمت داوود و گفتم: هویج بستنی .
داوود: سری تکون دادم و داخل رفتم .بعد از سفارش دوتا هویج بستنی اومدم بیرون .همون موقع گوشیم زنگ خورد .نگاهی کردم حامد بود .جواب دادم که صداش توی گوشم پیچید .
حامد:داوود، رسول رو پیدا کردی؟
داوود:اره حامد .نگران نباش .الانم پیشش هستم. باهم اومدیم بیرون تا یکم حالش بهتر بشه .
حامد: خب خداروشکر .باشه .من برم خداحافظ
داوود:خدانگهدار
تلفن رو قطع کردم و به طرف رسول رفتم و کنار رسول که روی صندلی نشسته بود نشستم .با نشستنم نگاهش بهم خورد .مشخص بود حالش خوب نیست .مشخص بود که بغض داشت اما نمی خواست دیگه جلوی منم اشک بریزه .آروم بغلش کردم که سرش رو روی شونه هام گذاشت. آروم لب زدم:چرا اینجوری میکنی؟چرا به فکر خودت نیستی؟
رسول: داوود شده دلتنگ بشی و فقط تنها چاره ات اشک ریختن باشه؟من دقیقا تنها چاره ام همینه .باید بریزم بیرون تا توی گلوم نمونه این بغض .تا خفه ام نکنه .داوود هر چقدر میخوام بگم میگذره اشکال نداره .اما انگار میخواد روم رو کم کنه که بدتر میشه اما بهتر نمیشه .مگه چیکار کردم که باید اینقدر امتحان بشم ؟
داوود:بعضی موقع ها خدا سختی هارو میچینه توی زندگیت تا ببینه توی مواقع سختی هم به یادش هستی یا نه .میخواد ببینه یادت هست یه خدای مهربون هست که همه جوره هوای بنده اش رو داره یا نه .
رسول :اشکم رو پاک کردم و از آغوشش بیرون اومدم . حالم یه جوری بود .حالم نه بد بود و نه خوب .نه میتونم دیگه گریه کنم و نه میتونم بخندم .حال بدیه که تکلیفت حتی با خودت هم مشخص نباشه .ندونی حالت خوبه یا بد .ندونی دلت میخواد چیکار کنی.نگاهی به داوود کردم و گفتم: آماده نشده؟
داوود: خنده صدا داری کردم و گفتم:بعد به من میگی شکمو .مشخصه کی شکمو هست.
رسول: لبخند روی صورتم نشست .لب زدم: اون که معلومه تو شکمویی😁من فقط اداش رو در میارم که تو هم تنها نباشی .
داوود: ممنونم فداکار .امیدوارم بتونم جبران کنم .
رسول: اگر بری هویج بستنی منو بیاری جبران شده داداش😂
داوود: همونطوری که بلند میشدم و به داخل مغازه میرفتم بلند طوری که رسول هم بشنوه گفتم:پسره شکمو هست .نمیتونه از چیزی که خوردنی باشه بگذره بعد به من میگه شکمو
رسول: خنده ای کردم و گفتم: بدو شکمو گشنمه😂
داوود : چشم قربان .
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. هویج بستنی❤️🩹❤️🩹
پ.ن.حرف های رسول و داوود 🥺
پ.ن. شکمو:)
پ.ن. شوخی های رسول و داوود 🙃
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۴۱ رسول: سرم رو بین دستام گرفتم .از شدت سر درد چشمام تار میدید .آروم
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۴۲
داوود :آب هویج هارو گرفتم و بعد از حساب کردن پولش از مغازه خارج شدم .به طرف رسول که روی صندلی نشسته بود و سرش پایین بود رفتم .آروم کنارش نشستم که توجهش بهم جلب شد .آب هویج رو برداشتم و به طرفش گرفتم و لب زدم:چیه تو فکری؟
رسول: آب هویج رو از داوود گرفتم و آروم لب زدم:نگرانم .حاضرم فقط خودم تنها برم اما محمد نیاد .میدونم که میدونی نمیتونم تحمل کنم بلائی سرش بیاد. اگر اتفاقی بیفته چیکار کنیم؟
داوود: کمی از اب هویج رو خوردم و لب زدم:میدونم .اما خدا بزرگه .خدا خودش هوامون رو داره .یه جایی مولانا خیلی قشنگ میگه:
چو خدا بُوَد پناهت،چه خطر بُوَد ز راهت...؟
الان باید به فکر راه حل باشیم تا بتونیم محمد رو راضی کنیم اجازه بده تو هم بری باهاش .خودت که میدونی محمد لجباز تر از چیزی هست که فکرش رو میکنی .اون یه حرفی میزنه پاش میمونه. باید کاری کنیم که قبول کنه .با اینکه میدونم نمیتونه رو حرف آقای عبدی حرفی بزنه و بهتره بریم سراغ آقای عبدی .نظرت؟
رسول: اهوم درست میگی . بیا بریم سریع سایت با آقای عبدی حرف بزنیم.
داوود: سری تکون دادم و سریع آب هویج هامون رو خوردیم و بلند شدیم و به سمت سایت حرکت کردیم.
{مکان:سایت}
محمد: یه ساعتی از موقعی که داوود رفته دنبال رسول میگذره .توی این مدت حامد هم اومد و گفت که به جای رسول همراه من میاد اما باز هم مخالفت کردم .من نمیتونم هیچ کدومشون رو ببرم .اگر اتفاقی براشون بیوفته من چجوری باید جواب خانواده هاشون رو بدم؟اگر حامد رو ببرم چجور جواب پدرش و نامزدش رو بدم؟اگر رسول رو ببرم چطور جواب بچه ها رو بدم؟چطورررر؟
رسول: رسیدیم سایت .از ماشین پیاده شدیم و به همراه داوود به طرف اتاق اقای عبدی حرکت کردیم .پشت در ایستادم و در زدم و وارد شدم .نگاهم به داوود که پشت ستون مخفی شده بود افتاد. پلک هاش رو روی هم گذاشت و اشاره کرد داخل برم. داخل شدم و با تعارف آقای عبدی روی صندلی نشستم .از شدت استرس و هیجان کف دستم عرق کرده بود و احساس حالت تهوع داشتم .نفس عمیقی کشیدم و زیر لب صلواتی فرستادم .
آقای عبدی: خب اتفاقی افتاده رسول؟
رسول: نمیدونم چیشد یکدفعه خیلی غیر ارادی از روی صندلی پایین پریدم و جلوی پای آقای عبدی زانو زدم و لب زدم:آقا توروخدا یه کاری بکنید .توروخدا نزارید محمد تنها بره .
بدون اینکه هیچ اختیاری از خودم داشته باشم اشک هام روی گونه ام فرود می اومد .آقای عبدی سریع بلند شد و دستم رو گرفت و بلندم کرد .با همون صدای لرزون و بغض دار لب زدم: آقا خواهش میکنم مجبورش کنید قبول کنه باهم بریم .من نمیتونم تحمل کنم 😭
محمد: از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق آقای عبدی رفتم .از دور نگاهم به داوود که پشت ستون ایستاده بود خورد اما توجهی نکردم.پشت در ایستادم .خواستم در بزنم که صدایی به گوشم خورد .با هر کلمه ای که گفته میشد ناراحتی و غم زیادی رو روی قلبم حس میکردم. خدا شاهده من فقط خواستم از رسول محافظت کنم تا نیاد و اتفاقی براش نیوفته اما حالا داره به خاطر اینکه من تنها نرم اینطور اشک میریزه و التماس میکنه؟یعنی اینقدر براش مهم هستم؟یعنی اون جواب این همه خشک بودن های من رو با مهربونی هاش داد؟🥺😔
اروم در زدم و با بفرمایید آقای عبدی داخل شدم .نگاهم به نگاه اشک آلود رسول گره خورد . نخواستم نگاهش کنم تا مبادا با چشماش نظرم رو عوض کنه. مبادا دلم بلرزه با غم درون چشماش .سرم رو پایین انداختم و به طرف میز آقای عبدی رفتم و گزارش جلسه رو روی میز گذاشتم و با اجازه ای گفتم .عقب گرد کردم و خواستم از در خارج بشم که...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. چو خدا بُوَد پناهت،چه خطر بُوَد ز راهت...؟
پ.ن. خدا شاهده برای محافظت از رسول این کار رو کردم💔
پ.ن. التماس رسول برای همراهی محمد 🥺
پ.ن.خواستم بیام بیرون که...
پ.ن.چه اتفاقی افتاد؟؟؟😱
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۴۱ رسول: سرم رو بین دستام گرفتم .از شدت سر درد چشمام تار میدید .آروم
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۴۳
رسول: محمد داخل اومد و پوشه ای رو روی میز آقای عبدی گذاشت و با اجازه گفت و خواست خارج بشه که به طرفش دویدم و دستش رو گرفتم .هر چی التماس میتونستم رو داخل چشمام ریختم و خیره شدم به نگاهش .بهم نگاه نمی کرد .رد نگاهش رو گرفتم که به دستم که دستش رو محاصره کرده بود رسیدم .با صدای لرزونی لب زدم:محمد چیکار کنم بزاری باهات بیام؟؟چرا میخوای نابودم کنی؟نمیدونی برام مهمی؟نمیدونی بعد از مهدی بدون تو نمیتونم تحمل کنم؟
محمد فقط نگاهم میکرد و دوباره من بودم که اشک هام میریختن .
محمد: خیره شدم به رسول .بدون هیچ حرفی خیره شدم به چشماش .چشمایی که حالا داشت ازش اشک بیرون می اومد .آروم لب زدم :برام مهمی که نمیخوام بیای .نمیخوام نگرانت بشم .
رسول: بزار بیام .قول میدم نگرانت نکنم .بزار میام هر کاری بگی میکنم فقط بزار .
محمد:آروم نیم نگاهی به آقای عبدی کردم .پلک هاش رو روی هم گذاشت و سرش رو آروم تکون داد .
نفس عمیقی کشیدم و روی زانو نشستم کنار رسولی که حالا روی زمین زانو زده بود و آروم اشک میریخت .انگشت شستم رو زیر چشماش کشیدم و اشکش رو پاک کردم. با چشمایی که اشک توش جمع شده بود و باعث شده بود رد اشک روی صورتش نقش ببنده بهم نگاه کرد .با صدای ارومی گفتم:قول میدی مواظب خودت باشی؟
رسول: سرم رو تکون دادم و با صدایی که به زور شنیده میشد لب زدم:بله آقا.
محمد: قراره پس فردا بریم .بلند شو بریم کار هامون رو انجام بدیم تا پس فردا باید کار های نفوذ بین داعشی ها رو انجام بدیم .
رسول: باورم نمیشد .یعنی محمد قبول کرد ؟یعنی میتونم همراهش برم؟افکارم رو به زبون اوردم و گفتم:یع..یعنی ..میشه بیام؟🥺
محمد: میای به شرط اینکه مراقب باشی.
رسول: لبخند بی اراده ای روی صورتم نقش بست .خودم رو توی آغوش محمد رها کردم و چشمام رو بستم و اجازه دادم آرامش توی وجودم بپیچه .لبخند روی صورتم نقش بست و زیر لب گفتم:بعد از مهدی امن ترین آغوش مال داداش محمدم هست .آغوش امن برادرم .
.........
با اقا محمد به طرف میز مرکزی حرکت کردیم .خوشحال بودم که پذیرفت منم باهاش برم .کنارم ایستاد و من رو روی صندلی نشوند .مشغول پیدا کردن مکان هاتف و سینا بودم که صدای حامد از پشت سرمون اومد .سرم رو به عقب برگردوندم و نگاهش کردم .به طرفمون اومد و سلام کرد.متقابلا جوابش رو دادیم.کم کم بقیه بچه ها هم جمع شدن تا ببینن چیزی پیدا کردیم یا نه .نمیدونستم چطور باید به بچه ها بگم که محمد راضی شده.اروم داوود رو کشوندم گوشه ای و لب زدم:داوود محمد قبول کرد .الان فقط نمیدونم چطور باید به بقیه بگم .
داوود: و.. وا..واقعا؟خب.خب بهتره که جلوشون بگی دیگه .بیا الان درستش میکنم .
رسول:سری تکون دادم و به طرفم بچه ها برگشتیم .همه مشغول صحبت بودن که داوود لب زد .
داوود: آقا محمد کِی قراره برید؟
محمد: دو روز دیگه .
داوود: کی قراره باهاتون بیاد ؟
محمد: بچه ها همه منتظر نگاهم میکردن و رسول سرش رو پایین اندلخته بود .همون طور که به رسول خیره بودم لب زدم:رسول قراره بیاد.
حامد: سرم رو با شتاب بلند کردم .نگاه سوالی ام رو به رسول دوختم و گفتم:رسول آقا محمد شوخی میکنه؟تو بگو داره شوخی میکنه .
رسول : حامد شوخی نیست .قراره من و آقا محمد بریم .
کیان:یعنی چی؟؟اقا محمد خب چرا ما نباید بیایم؟چرا رسول؟
محمد: رسول از جهت کار های کامپیوتری قوی هست و من اونجا نیاز دارم به کسی که بتونه توی زمان های کوتاه سیستم های اون هارو هک کنه و اطلاعات بدست بیاره .بهترین گزینه رسول هست .با اینکه خودم نمیخواستم اما مجبورم .
حامد:آقا محمد من و رسول هر دو توی کار های کامپیوتری قوی هستیم .من میتونم بیام
محمد: حامد ،رسول انتخاب شده .الان آقای عبدی هم اسم اون رو برای این عملیات رد کرده .
حامد: با بغض خشم به طرف رسول رفتم و لب زدم:آخرش کار خودتو کردی؟باشه آقا رسول .برو خدا به همراهت. اما یادت باشه من این کارت رو فراموش نمیکنم .مطمئن باش .
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.محمد پذیرفت .
پ.ن.حامد عصبانی میشود😬
پ.ن.برو خدا به همراهت
پ.ن.این کارت رو فراموش نمیکنم💔
https://eitaa.com/romanFms