eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نتانیاهو: تو داری منو به رگبار میبندی ... حاجی‌زاده: شششش ....نمیخوام صداتو بشنوم https://eitaa.com/romanFms
. اما ما امشب منتظر بیانیه های تو هم بودیم..🥀🥹 https://eitaa.com/romanFms
هدایت شده از ᗩᖇTᕼᑌᖇ 🇮🇷
خط و نشان سپاه برای رژیم صهیونیستی 🔹حساب منتسب به سپاه پاسداران با انتشار یک توئیت جدید به زبان فارسی و عبری نوشت: اگر هنوز زنده‌اید چون نخواسته‌ایم بمیرید.    @sebastiin🇮🇷
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
#دلداده_فصل¹ #رمان_گاندویی #پارت3 محمد: تو خونه نشسته بودم مشغول کار بودم که با صدای عطیه سرم طرفش
¹ رسول: م.ح.م.د محمد: جان محمد رسول: مانیا 🥺😭 محمد: مانیا چی رسول ؟ رسول: اخخخخ قلبم محمد داره از سینه ام خارج میشه من بدون اون نمیتونم 😭😭 محمد: رسول تروخدا درست حرف بزن منم بفهم چی شده ؟ رسول: مانیا 🥺 مریضه اوضاع قلبش خرابه اون مثل منه دکتر اسمش تو لیست پیوند قلب گذاشته اون تحمل نداره خیلی کوچیکه وقتی حالش بد میشه دنیام خراب میشه محمد من بدون مانیا 🥺 هیچم نه تنها اون بدون مانی و مهدیه هیچم محمد: الهی دورت بگردم داداش کوچیکه من نگران نباش حالش خوب میشه تو هستی و همگی هستیم نمیزاریم آب تو دل هیچ کدومتون تکون بخوره مانی: بابایی بابا رسول رسول: جان بابا جانم مانی مانی: بابا مامان میگه بیایین بالا چایی بخور رسول: باش الان میام محمد: مانی بدو بیا بغل عمو باهم بریم بالا آخخخ من فدات شم یه بوس آب دار بده ببینم به به چه 😋بوسی بود چه لپ خوشگلی داری فسقلی رسول: مانی وقتی عموت. داره شیرین بازی درمیاره تو هم یکم خودتو لوس کن 😂 مانی : من که همیشه لوسم 😁 رسول: کاملآ 😂معلومه از وجنات شما 😂 ..................................
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
#دلداده_فصل¹ #رمان_گاندویی #پارت4 رسول: م.ح.م.د محمد: جان محمد رسول: مانیا 🥺😭 محمد: مانیا چی رسو
¹ 📌شش ماه بعد محمد: نزدیک شش ماه گذشته رسول تو سایت نیست رسول که حسابی سرش شلوغ شده بود نزدیک ۴ماه همو ندیدیم با رفتنش دو پرونده سنگین تموم کردیم با اومدن پرونده جدید که یک گروه دیگه به ما اضافه میشه که اصل پرونده دست اون هاست باید کمکشون کنیم مهر سپاه خورده بود روی تیم دوم رسول: با پرونده جدید که به دستم رسیده خیلی اوضاع از قبلش پیچیده تر شده بود چند تا از جاسوس های داعش با انگلیسی ها توافق بستن که تو ایران هرج مرج درست کنند یکی یکی شروع کردم مطالب خوندن رئیس اصلیشون موساد بود که دستور می‌گرفتن با باز شدن در سرم بالا گرفتم مرتضی: آقا رسول راستش لیست اومده گفتن دوگروه هستیم برای پرونده و عملیات اجرایی رسول: بده نگاه کنم مرتضی جان با نگاه کردنش خنده ای رو لبم نشست حال خوبم نشأت گرفته از وجودشون که ندیدمشون ولی گروه خودم که تو سپاه هستن مرتضی و رضا و نیما و فرهاد با بقیه هیچ تفاوتی ندارن اون هام شدن جزئی از خانواده ام با هم صمیمی شدیم که با خنده هاشون شادم با ناراحتی هاشون ناراحتم صمیمی چه عرض کنم با این که آقا صدام میکنند ولی وقتی باهم هستیم داداش هم هستیم مرتضی داداش نامه بزن بگو بیان به بچه ها هم خبر بده بیان اتاق من خودتم بیا کارتون دارم مرتضی: چشم آقا 🖤💔🖤............. چندی بعد.............🖤💔🖤 رسول: خوب گوش کنید قرار بر این گرفته شده در ادامه پرونده گروه دیگه ای بهمون اضافه بشه همکاری کنیم لطفاً اماده باشید نیما : داداش از سمت کجا هستن ؟ رسول: آقایون از امنیت اطلاعات هستن من تمامشون میشناسم و چون گروه قبلی خودم هستن آبروی من و حفظ کنید 😂😁 رضا: داداش یه جوری میگی آبرو انگار ما چه کار کردیم 🤔😂 رسول: هیچی حواستون جمع کنید وگر نه تون چیزی که انتظارش ندارید سراغتون میاد ها از من گفتن بود 😏😁 فرهاد: نهههههه توبیخ تروخدا. من که اون سریع مردم زنده شدم مرتضی: انگار چه کار کرده تو ۱۰دقیقه ۳۰۰ تا شنا رفته فرهاد : ای خدا دفعه بعد بیشترش سره این آقا بیار ببینه چه خوبه 😂 رسول: دعوا نکنید فرمانده جدید بیاد توبیخی اون بدتره 😂 بعد بگین من خوبم .......................................................
https://harfeto.timefriend.net/17276324759063 لینک ناشناس رمان دلداده فصل اول 🔆 منتظر نظر های قشنگ شما هستم @Gomnam_labbeyk_ya_hussenin آیدی بنده 🔆
ساعت ها حرف زدن با رفیق قدیمی چگدی خوبه🥺❤️🫂
اومدیم گلستان شهدا و این دفتر رو هم خریدم🥲
¹ محمد: با بچه ها راه افتادیم سایتی که پرونده شروع میشد از پله ها رفتیم بالا خیلی سایت بزرگی بود عذر میخوام اتاق فرماندتون کجاست ؟ فرهاد : بفرمایید تو اتاق کنفرانس فرمانده رفتن تمرین تیر اندازی تا یک ربع دیگه میان محمد: باشه ممنون وارد اتاق کنفرانس شدیم بچه ها خیلی آروم بودن رسول: وارد سالن سایت شدم بچه ها دور میز فرهاد بودن بچه ها چه خبر شده ؟ رضا: آقا گروه جدید رسیدن تو اتاق منتظر شما هستن رسول: قلبم ❤️ بی قرار شده بود نمیتونستم خودم وصف کنم تو اون لحظه بچه ها شما بلندشین برین مرتضی پرونده توضیح بده تا بیام مرتضی: چشم بچه ها بلندشین محمد: با اومدن گروه توضیحات درباره پرونده آشنا شدن باهاشون گرم صحبت بودیم دراتاق باز شد فردی که داخل اتاق اومد تعجب کردم رسول بود بچه ها داوود: رسسسسسسول 😭😭 رسول: جان رسول یکی یکی همه رو بغل کردم آخریش محمد بود بعداز چند ماه محمد دیدم محمد: رسول تو آغوشم بود سر شونه هام خیس شده بود معلوم بود رسول دلتنگیش بیشتر بوده که گریه هاش جواب دلتنگیش داده مرتضی: آقایون آبغوره نریزید اشک ماهم درومد 😂 فیلم. هندی هست مگه ؟ رسول: نمیشه شما نزنی تو ذوق من که یه روز ندیدم بیا برو وقت دنیا کائنات میگری با این همه حرف هات فرشید: به خدا رسول دلم تنگ شده بود برای این طرز حرف زدنت که نگو رسول: اهههه پس از این به بعد بیشتر میشه 😂زردک جان رضا: چرا زردک 😂 داوود: بنابه دلایلی معروف ملقب به زردک به نوع موهاش 😂 رضا: قانع کننده بود خیلیییی😂 ....................... ادامه تا بعد ..........
¹ رسول:داشتم حرف میزدم در اتاق باز شد چهره سامان بود نفس نفس میزد یواش تر چه خبرت هست آروم تر هزار بار نگفتم این طوری نیا ای خداااااااااااااااااااا نشد شما رو آدم کنم توبیخت نکردم که این طوری شدی 🤦🏻 سامان: آقا خودتون زود تر بیایین پایین آقای هاشمی اومدن دارن با بچه ها دعوا می‌کنند رسول: ای خدا بازم 🤦🏻 شروع شد ما یه روز دعوا توی این سایت نداشته باشیم یا شب نداریم نه روز مرتضی بیا بریم پایین معرکه هاشمی جمع کنیم شدیم مایع خنده همه چه خبرته آقای هاشمی اینجا ببخشید این و میگم تویله نیست ماهم حیوان نیستم این طوری حرف می‌زنی اینجا بچه ها هستن دارن برای کشورشون زحمت میکشن که هر موقع بیایین دعوا و داد راه بندازین هاشمی: به به میبینم دم دروردی تو همون نخاله ای هستی که باعث شدی زندگی من نابودشم از این جا که تعلق بهش دارم بندازم بیرون نکبت بی‌شعور عوضی مرتضی: هاشمی فقط به اندازه یک نفس فاصله داشت با رسول که با پرت شدن فرمانده رسول سمت دیوار= دست بردن سمت قلبش رسول: آخخخ 💔 رضا: فرمانده مرتضی: هاشمی شر به پا کرد رفت همه دور فرمانده جمع شده بودن محمد: رسول خوبی آروم باش رسول: خوبم برین سرکارتون سریع خلوت کنید حالم خوبه 😖 ....................................