هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 رهبر انقلاب هماکنون در خطبههای عربی در نمازجمعه تهران:
لازم دانستم تکریم از برادرم و عزیزم و مایهی فخرم، چهرهی محبوب دنیای اسلام، و زبان گویای ملّتهای منطقه، گوهر درخشان لبنان، جناب سیّدحسن نصراللّه (رضوان اللّه علیه) در نماز جمعهی تهران باشد، و تذکّراتی هم به عرض همه برسانم. مخاطب این خطبه همهی دنیای اسلام است، ولی ملّت عزیز لبنان و فلسطین مخاطب ویژه است.
۱۴۰۳/۷/۱۳
🌷 #جمعه_نصر
📱پخش زنده از:
🖥 Farsi.Khamenei.ir/live
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
🌷 رهبر انقلاب هماکنون در خطبههای عربی در نمازجمعه تهران: لازم دانستم تکریم از برادرم و عزیزم و ما
رفقا این کانال رسمی رهبر معظم انقلاب هست
حتما عضو بشید 😉
عدم حضور سرلشکر باقری، سرلشکر رشید، سردار سلامی و سردار حاجیزاده در نماز جمعه
یعنی آماده باش صد در صدی برای پاسخ کوبنده و سریع به کوچکترین حرکت صهیونیستها...
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوشته بود دلم برای نماز جمعه این هفته شور میزد
تا این کلیپ رو دیدم(:
#رادیو_ره_بر
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
نوشته بود دلم برای نماز جمعه این هفته شور میزد تا این کلیپ رو دیدم(: #رادیو_ره_بر https://eitaa.
خداروشکر میکنم بابت وجود رهبر عزیزمون 🙂❤️🩹
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امد که بگیرد زِ علی نقطه ضعفی
بیچاره ندانست علی نقطه ندارد ؛🤌🏻😎
#حضرت_آقا
#فورمرامی
https://eitaa.com/romanFms
#دلداده_فصل¹
#رمان_گاندویی
#پارت8
رسول: رفتم سمت اتاقم بچه ها رفتن. سرکارشون
سرم گذاشتم روی میز بلکه قلبم آروم بشه مثل خرچنگ به جونم افتاده بود
رضا: تو آبدارخونه بودم یه لیوان آب خنک پرکردم با قرص قلب و مسکن گذاشتم کنارش بردم سمت اتاق داداش رسول آروم در زدم رفتم تو
رسول: مگه نگفتم میخوام تنها باشم 🤬😖🤬
رضا: آروم باش حالت بد میشه قرصت آوردم
رسول: بزار برو بیرون کسی نیاد
رضا : باشه
از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت میزم دستم کشیدم رو صورتم وقتی آوردم پایین با قیافه های نگران روبه رو شدم
سعید: حالش خوبه ؟
داوود: چرا داد کشید ؟
رضا: خوبه عصبانیه طبیعی هست
محمد: رسول حالش خوب نبود رضا که رفت پیشش برگشت عصبانیتش بیشتر شده بود
......................آخر شب.................................
رسول: دراتاق بستم بچه ها هیچکدوم نبودن یادم اومد امروز روز یکشنبه هست بچه ها شیفتشون تموم شده آروم آروم رفتم سمت نماز خونه برق ها خاموش بود چراغ گوشیم روشن کردم همه کنار هم خواب بودن بدون پتو هزار بار گفتم پتو بندازن 🤦🏻♂️
کوگوش شنوا روی هر کدوم پتو انداختم آروم رفتم سمت یه گوشه نماز خونه قرآن برداشتم شروع کردم به خوندن با هر کلمه قطره اشکی از صورتم پایین میریخت کم کم چیزی نفهمیدم قرآن رو سینم خوابیدم .........
محمد: با صدای زنگ گوشیم برای نماز صبح بیدار شدم هوا روشن شده بود همه بچه ها خواب بودن به پتو نگاه کردم دیشب پتو نداشتم یه نگاه کردم همه داشتن تعجبم بیشتر شده بود آروم بلند شدم سرپا که گوشه نماز خونه رسول تکیه داد بود به داخل دستش نگاه کردم قرآن بود معلوم نبود از کی اینجا یکدفعه به پتو خودم نگاه کردم رسول نداره خودش آورده روی همه انداخته روی خودش نه 🤦🏻🤦🏻
همه یکی یکی بلندشدن برای نماز هیچکس سمت رسول نمیرفت میترسیدن عصبی بشه که یکدفعه ...... صدای گوشیش بلند شد شروع کرد به مالیدن چشم هاش با قیافه های بچه روبه شد
رسول: یا خداااااااااا شما چرا مثل جن ظاهر میشید
بالا سر من وایسادین نمیگین سکته کنم
فرشید: نگرانت بودیم
رسول: نگاه نگاه بچه های همیشه نگران سالمم نگران نباشید برید ببینم وایسادن نگاه میکنند
داوود: نمیخوایم
رسول: برین ببینم شیطونه میگه بلند شو حسابتون برسم همه تون یه توبیخی رد کنم
..........................................................