eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
¹ رسول: رفتم سمت اتاقم بچه ها رفتن. سرکارشون سرم گذاشتم روی میز بلکه قلبم آروم بشه مثل خرچنگ به جونم افتاده بود رضا: تو آبدارخونه بودم یه لیوان آب خنک پرکردم با قرص قلب و مسکن گذاشتم کنارش بردم سمت اتاق داداش رسول آروم در زدم رفتم تو رسول: مگه نگفتم می‌خوام تنها باشم 🤬😖🤬 رضا: آروم باش حالت بد میشه قرصت آوردم رسول: بزار برو بیرون کسی نیاد رضا : باشه از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت میزم دستم کشیدم رو صورتم وقتی آوردم پایین با قیافه های نگران روبه رو شدم سعید: حالش خوبه ؟ داوود: چرا داد کشید ؟ رضا: خوبه عصبانیه طبیعی هست محمد: رسول حالش خوب نبود رضا که رفت پیشش برگشت عصبانیتش بیشتر شده بود ......................آخر شب................................. رسول: دراتاق بستم بچه ها هیچکدوم نبودن یادم اومد امروز روز یکشنبه هست بچه ها شیفتشون تموم شده آروم آروم رفتم سمت نماز خونه برق ها خاموش بود چراغ گوشیم روشن کردم همه کنار هم خواب بودن بدون پتو هزار بار گفتم پتو بندازن 🤦🏻‍♂️ کوگوش شنوا روی هر کدوم پتو انداختم آروم رفتم سمت یه گوشه نماز خونه قرآن برداشتم شروع کردم به خوندن با هر کلمه قطره اشکی از صورتم پایین می‌ریخت کم کم چیزی نفهمیدم قرآن رو سینم خوابیدم ......... محمد: با صدای زنگ گوشیم برای نماز صبح بیدار شدم هوا روشن شده بود همه بچه ها خواب بودن به پتو نگاه کردم دیشب پتو نداشتم یه نگاه کردم همه داشتن تعجبم بیشتر شده بود آروم بلند شدم سرپا که گوشه نماز خونه رسول تکیه داد بود به داخل دستش نگاه کردم قرآن بود معلوم نبود از کی اینجا یکدفعه به پتو خودم نگاه کردم رسول نداره خودش آورده روی همه انداخته روی خودش نه 🤦🏻🤦🏻 همه یکی یکی بلندشدن برای نماز هیچکس سمت رسول نمی‌رفت میترسیدن عصبی بشه که یکدفعه ...... صدای گوشیش بلند شد شروع کرد به مالیدن چشم هاش با قیافه های بچه روبه شد رسول: یا خداااااااااا شما چرا مثل جن ظاهر میشید بالا سر من وایسادین نمیگین سکته کنم فرشید: نگرانت بودیم رسول: نگاه نگاه بچه های همیشه نگران سالمم نگران نباشید برید ببینم وایسادن نگاه میکنند داوود: نمی‌خوایم رسول: برین ببینم شیطونه میگه بلند شو حسابتون برسم همه تون یه توبیخی رد کنم .......................................................‌‌...
¹ (عملیات) رسول: با بچه ها آدرس جای چند تا نفوذی موساد پیدا کردن آماده عملیات شدیم آغاز عملیات........... از هم جدا شدیم شروع به گشتن پیدا کردن یه اتاق پشت در بود مخفی بود در نیمه باز گذاشتم با پام محکم کوبیدم باز شد با چیزی که دیدم مغزم قفل کرد طاقت نداشتم اینجا رو ببینم ولی رفتم جلو دستم بردم سمت شاهرگ پسر کوچولو تمام بدنش خونی بود نفس نمی‌کشید نبض نداشت و قفسه سینه اش بالا پایین نمی‌رفت دلم کباب شد چرا اون باید این طوری به این حال روز افتاده باشه یه مرد دیگه ای روی زمین رفتم سمتش تا احساس کردم یکی پام گرفته خود اون آقا بود اخخخخخخ پام با اسلحه اش تیر خالی کرد تو پام با زرنگی خودش دستش از پشت گرفتم پیچوندم پشت سرش دستبند زدم خودتو میزنی به مردن کور خوندی انتقام این بچه رو ازتون میگیرم داوود: صدای تیر اومد سریع رفتم سمت اتاقی که صدا اومد رسول بود پاش تیر خورده بود یه بچه هم افتاده بود یه مرد دیگه ای هم بود دستش دستبند خورده بود رسول خوبی ؟؟؟ رسول: خوبم این به بر تو ماشین داوود:تون بردم بیرون سپرتمش به بچه ها رفتم پیش رسول دستش گرفتم آروم بلندش کردم آروم رفتیم بیرون بچه ها: یا حسین غریب رسسسسسسول 😭 خوبی رسول: زنده ام هااااااااا نمردم گریه میکنید یه تیر ریز میزه خوردم 😂 محمد: رسول 🤬🤬 رسول: راست میگم تو هم عصبی نشو 😂 نکنه فکرکردین مردم می‌خواستین مراسم تشییع بگیرین برام حلوا هم پخش کنید 🤔🤦🏻‍♂️😂 اخخخخ چته مردم آزار 😖 سعید : اینو خوردی تا وقت ما دنیا کائنات نگیری استاد رسول کی از تو خوشش میاد برای تو مراسم بگیره 🤢😂 رسول: تا گفت استاد دلم قششششش رفت چه قدر دلم تنگ شده بود برای این حرف هاست صداکردنشون ..............................................................
https://harfeto.timefriend.net/17276324759063 لینک ناشناس رمان دلداده فصل اول 🔆 منتظر نظر های قشنگ شما هستم @Gomnam_labbeyk_ya_hussenin آیدی بنده 🔆
هدایت شده از سیدفاء
یه مرور بکنیم: - با هایپرسونیک زدیم خار اسرائیل رو خفیف کردیم! (اونی که آمریکا پشتشه) - بعدش توسط اون بزغاله تهدید شدیم! (نتانیاهو منظوره) - رئیس جمهورمون لاتیش رو پر کرد وسط تهدیدا پاشد رفت قطر. (جایی که ترورش عین آب خوردنه) - رهبرمون جلسات معمولشم کنسل نکرد.(ینی پناهگاه نیستم داداش) - وزیر امور خارجه مون وسط بمبارون بیروت پاشد رفت اونجا و راست راست جلوی دوربینا حرکت کرد از فرودگاه تا محل جلسه (دو کیلومتری محل شهادت سید حسن نصرالله) - سردارحاجی زاده و سردار باقری‌مون توی نماز جمعه دیده نشدن (ینی دست به دکمه منتظریم غلطی بکنین) - نصف مسئولین رده اول مملکت الان توی نمازجمعه‌ن. - همزمان با سخنرانی آقا، محل سکونت نتانیاهو رفت زیر موشک باران حزب الله. - رهبرمون هم اعلام میکنه خوب کردیم زدیم. لازم باشه بازم میزنیم! - گنده لات کی بودیم؟ به نظرتون قدرت اول دنیا کیه؟! ✍🏻
¹ رسول: اخخخخ یواش مرتضی به خدا زندونی نیستم که مرتضی: وقتی میگیم مراقب باش همینه که به این روز نیوفتی رسول: خوب بابا انگار خودت مراقب هستی به من میگی آخرین تیری که خوردی چند هفته پیش به زور بردیمت بیمارستان. حالا من با پای خودم میام بیمارستان نه چک میزنم نه چونه 😂😂 محمد: شما اون عقب دارین سر چی بحث میکنید 🤦🏻‍♂️ رضا: والا ماهم نمی‌دونم کار یکی دو روز نیست کار همیشه هست وقتی تیر میخورن 😂🤦🏻‍♂️ داوود: خوب خوبه دیگه لجباز تر از رسول هم پیدا شد تا حالا فکر میکردیم رسول باشه نفر دوم هم پیدا شد رسول: داوود خان من می‌دونم با تو بزار از دست مرتضی سالم خارج بشم خیر سرم فرمانده این چند نفر هستم 😂🤦🏻‍♂️ طرز برخوردشون نمره( 0) تویکی داوود صفر رد کردی 😂 به اوج رسیدی فرشید: خدایا زود تر شفا عاجل به این چند نفر بده که همه خسته شدن 😂 همه: یک صدا الهی آمین 😂 رسول: با رسیدن بیمارستان معاینه دکتر شروع دکتر شروع کرد تیر درآوردن دستم تو دست محمد خیلی درد داشتم هیچی درد کم نمی کرد فقط دست محمد فشار میدادم بلکه دردم کم کنه محمد: چشمای رسول پر از اشک بود گریه میکرد دستم قرمز شده با فشار های رسول ولی این مهم نبود رسول مهم بود که حالش خوب بشه با تموم شدن کار دکتر رسول از درد زیاد بیهوش شده بود پرستار چند تا مسکن تزریق کرد داخل سرم رفت بیرون من موندم رسول خسته داداش کوچیکه که ۴ماه ندیدمش تار موهای سفیدش که هیچوقت دقت نکرده بودم الان معلوم بود رسول کوچیک تر از من بود ولی موهاش سفید بود
¹ محمد: رسول خوابیده بود تازه بهوش اومده بود فقط من و رضا بیمارستان بودیم ‌اروم در اتاق باز کردم رفتم بیرون خیالم بایت رسول راحت بود کسی پیشش هست رفتم سمت دستشویی دست و صورتم آب بزنم که گرمی خون رو تو پهلوم احساس کردم آخخخخخ 😖😖 آیییییییییییییی 😖😖 یکی محکم کوبیده شدم کنار دیوار اوکی هستی با من چه کار داری ؟ ناشناس: من یادت باشه آینه عبرت تو اون داداشت و دوستات هستم که پات روی بد جا گذاشتی پاتون از پرونده خارج کنید وگر نه بدتر این سراغتون میاد ضربه اول به خاطرت داشته باش 😏😈 محمد: پاس محکم کوبید تو جای چاقو 🔪 دردش تو تمام بدنم پیچید سریع از سرویس بهداشتی خارج شد دستم پر از خون شده بود می‌گرفتم به دیوار رد خون به جا میموند پرستار: آقا خوبید پهلوتون. جراهت داره باید دکتر ببینه سریع کمک بیارید زود دکتر : چه خبر شده این که همراه مریض اتاق ۸۸ هست سریع اتاق عمل آماده کنید به همراه اون اتاق خبر بدین از بانک خون سریع خون مثبت او بگیرین انتقال بدین اتاق عمل سریعععععع 📣....................یک ساعت بعد.......................📣 رضا: نمی‌دونم چه خبر شده بود همه چی بهم ربط داده شده اون از فرمانده رسول و حالا هم فرمانده دوم محمد چاقو 🔪 خورده به بچه ها خبر دادم همه اومده بودن محمد که بردن icu به خاطر سمی بودن چاقو خون بدنش باید تصویه می شد سم از بدنش بیرون کشیده می شد اونم با دستگاه که دکتر گفته بود مقاومت بدنش بستگی به تحملش داره ............ بچه ها حالشون اصلأ خوب نبود مخصوصا گروه آقا محمد کسی نمی رفت سمت اتاق رسول انگار از رسول واهمه دارن ....................📣📣📣📣......................... 🔹تا پارت دیگر و خماری دیگر بدرود 😈😁 🔹واهمه از رسول 😢💔 🔹 مقاومت بدن محمد به سم 💔🖤😭
https://harfeto.timefriend.net/17276324759063 لینک ناشناس رمان دلداده فصل اول 🔆 منتظر نظر های قشنگ شما هستم @Gomnam_labbeyk_ya_hussenin آیدی بنده 🔆
نگاهش را تماشا کن اگر فهمید حاشا کن... https://eitaa.com/romanFms
طوبی بشم فخرالدینم میشی؟!