eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
¹ (سوریه) رسول: تو سنگر نشسته بودم آماده بودیم برای عملیات که یکی از روستا های حلب آزاد کنیم میگفتن یک ماه هست دست دشمن افتاده غیر قابل نفوذ شده چند راه کار انجام دادن نتونستن وارد شهر بشن با دونفر از بچه ها نقشه های بیرون از شهر و داخل برسی میکردم که احساس کردم قلبم تیر می‌کشه دستی آروم روی سینه ام کشیدم که اون دو نفر نبینن دیگه نمی شد کاری کرد نفسم داشت بند میومد از اتاق سریع رفتم بیرون روی بلندترین نقطه خاکریز که یکم از سنگر دور بود نشستم قرصم آروم زیر زبونم گذاشتم تا قلبم آروم بشه احساس کردم یکی این دور بر هست صدای خش خش میاد دور بر دیدم کسی نبود اسلحه ای که دور کمرم داشتم غلافش کشیدم تو دستم گرفتم صدای زمزمه ای شنیدم آروم رفتم سمت صدا یکی از پایین خاکریز میومد از روی خاک ها لیز خوردم رفتم پایین یه پیرمرد و با صورت و بدن خونی افتاده بود داشت خون بالا میورد آقا خوبین ؟؟ انگار نمیتونست حرف بزنه با اشاره حرف میزد دستش برد کنارش یه بسته بود با همون دست چروکیده ای که داشت بسته رو باز کرد چند تا پارچه بود بلندش کرد داد دستم داشت نگاهم میکرد که دستش از بالا رها شد ......... تموم شد رفت 💔😢 هنگ کرده بودم نمی‌دونم کی بود اینجا چه کار میکرد انگار صدام میکردن آروم از جام بلند شدم صداشون کردم اومدن پیشم پیرمرد لای پتو گذاشتن آوردن بالا پارچه ها رو آوردم داخل سنگر همه پشت سرم اومدن با باز شدن پارچه انگار نقشه بود نقشه های راه بود یکم دقت کردم راه زیرزمینی بود که داخل شهر درمیومد لبخند تلخی زدم یاد نگاهش افتادم یعنی اون کی بود چطوری اومده بود اینجا ............ ✨💦.........................(ایران )....................✨💦 مانی: تو نماز خونه نشسته بودم سرم روی زانو هام بود تو خودم جمع شده بودم یاد حرف های دیشب بابا افتادم قطره های اشک روی صورتم بود ایییییییی خدااااااااا 💔😭 محمد: از پله های سایت آروم رفتم بالا سمت نماز خونه مانی گوشه نشسته بود داشت گریه میکرد. وارد نماز خونه شدم کنارش نشستم دستم دورش حلقه زدم سرش روی سینه ام گذاشتم خودش تو بغلم بیشتر جا داد سرش بوسیدم آروم باش مانی عمو اروم مانی: عمو چطوری آروم باشم بدون بابام نمی‌دونم الان چه کار می‌کنه چه حالی هست مراقب خودش هست داروش خورده 😭😭 محمد: اون بابایی که من میشناسم مراقب خودش هست که تو اینجا آب تو دلت تکون نخوره اون استاد هست معروف به استاد رسول 😇 مانی : عمو😭😭 محمد: نمیدونستم چی بگم مانی آروم بشه ولی بهش گفتم رسول مراقب خودش هست خودمم نمی‌دونم مراقب هست یا نه هیچی 💔😭 .................................... پ.ن: مانی نگرانی 💔😢 پ.ن: پیرمرد 💔😢
https://harfeto.timefriend.net/17276324759063 لینک ناشناس رمان دلداده فصل اول 🔆 منتظر نظر های قشنگ شما هستم @Gomnam_labbeyk_ya_hussenin آیدی بنده 🔆
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹زهرا میان جمع می‌گردد تا که ببیند مرد میدان را ناگه ندا آید: مادرجان.... من قاسمم، اعزامی از کرمان https://eitaa.com/romanFms
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فارغ از اینکه حرف پزشکیان درسته یا نه و چه بسا درست باشه ولی اگه شهید رئیسی همین حرفو میزد چه اتفاقی میفتاد؟ 😱 https://eitaa.com/romanFms
از کتاب 🔖 اسم کتاب :حیفا📚
هدایت شده از ‹ عمید ›
ولی یه چیزی رو دقت کردی؟؟ اونی که فکر میکردی تا ابد باهاش میمونی،زودتر از بقیه ترکت کرد:))💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا