eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
سر صبحی یه صلوات بفرست مومن🕊☘
واکنش مهران غفوریان به جنگ غزه و کودک کشی پ.ن.دم غیرتت گرم آقای غفوریان :) https://eitaa.com/romanFms
میگه که : - همون کسی که بیشتر از همه دوستش داری آخرش بهت یادت میده که دیگه هیچوقت کسی رو اینجوری دوست نداشته باشی :)
چایی‌ات را میخوری با دیگران ای بی‌وفا میرسی بر ما سخن از قند خونت میزنی؟!💔
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
چایی‌ات را میخوری با دیگران ای بی‌وفا میرسی بر ما سخن از قند خونت میزنی؟!💔
آمدم با غزلی ساده ولی تکراری لطف داری تو اگر دل به دلم بسپاری من همه درد خودم را به تو گفتم جانا! اینکه درمان بکنی یا نکنی؛ مختاری ...🙂💔
سلام ☘ من ادمین جدید هستم 🤗 من و به اسم هدی () بشناسید😉 نویسنده رمان نفس آخر 🥲🤌 انشاءالله روز های خوبی و در کنار هم داشته باشیم🌱🦋
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 1 «محمد» دوهفته ای میشه پرونده جدید به دستمون رسیده. پروندهٔ خیلی پیچیده و سختیه امید وارم بخیر بگذره قرار بود امشب با عطیه و عزیز بریم بیرون شام بخوریم ساعت ۷ شب بود وسایلمو جمع کردم و بعد از کسب اجازه از اقای عبدی و خدا حافظی از بچه ها به سمت پارکینگ سایت رفتم و سوار ماشین شدم توی راه خونه بودم که صدای پیامک گوشیم بلند شد.راهنمای ماشین و زدمو کنار خیابون توقف کردم و پیامو باز کردم ( بهتره پاتو از این پرونده بکشی بیرون 😒 و الا باید منتظر عواقب بدی که در راهه باشی😈😏) سریع با رسول که امشب شیفت بود تماس گرفتم خواستم شماره رو رد یابی کنه. . . با صدا زدنای رسول از افکار اشوفتم بیرون اومدم . _اقا سیم کارت سوخته. وای نه..🤦‍♂خب باشه به چیزی رسیدی خبرم کن فعلا خداحافظ _چشم اقا خدانگهدار بعد از تماسم با رسول سریع به اقای عبدی خبر دادم، ازم خواست فردا زود تر برم سایت تا درموردش مفصل حرف بزنیم .... «عطیه» اماده شده بودم و توی خونه منتظر محمد بودم که یهو صدای در حیاط بلند شد و محمد وارد حیاط شد 😍 بعد از اینکه محمد هم اماده شد باهم رفتیم پایین و در خونه عزیز و زدیم. عزیز هم در و باز کرد و کفششو پوشید همگی باهم به سمت در رفتیم و بعد سوار ماشین شدیم. به رسم ادب عزیز جلو نشست و من هم عقب نشستم. چند ساعت بعد... بعد از صرف شام که همراه با شوخی های محمد تمام شد به خانه بر گشتیم. چشمای محمد از خستگی قرمز شده برای همین تصمیم گرفتیم خیلی زود بخوابیم .... «محمد» بعد از خوندن نماز صبحم از خونه خارج شدم و به سمت سایت به راه افتادم بعد از پارک کردن موتورم توی پارکینگ به طرف اسانسور رفتم.... وارد که شدم بجز رسول و یه چند نفر دیگه که شیفت بودن بقیه میزا خالی بود. سریع به طرف اتاق اقای عبدی رفتم و بعد از کسب اجازه وارد شدم و روی مبل نزدیک به میزشون نشستم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: پیام تهدید😱 پ.ن: اون شب با شوخی های محمد گذشت... 🥲 پ.ن: یعنی اقای عبدی چی قراره به محمد بگه؟ 🤭 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع❌ ~ ناشناس👇~ https://daigo.ir/secret/51083563275
ولی. . .💔 اللهم الرزقنا 💔