eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 4 «رسول» بعد از چند ساعت پی در پی پشت سیستم نشستن تونستم کارامو کمی مرتب کنم.قلبم درد میکرد اما اون قدر زیاد نبود یادم رفته بود قرصام و بخورم. ساعت ۸ شب و نشون میداد از روی میز بلند شدم و گزارشات امروز و جمع کردم. سمت اتاق محمد به راه افتادم که یهو جلو چشام سیاهی رفت و... «محمد» کارام تمام شده بود ذهنم خیلی در گیر بود همین طور که روی میز نشسته بودم و به یه نقطه نامعلوم خیره بودم صدلی زنگ تماس گوشیم بلند شد. وقتی سرمو برگردوندم دیدم شماره ناشناسه سریع تلفن روی میزو برداشتمو کد میز مرکزی زدم جواب نداد سریع کد میز علی سایبری زدم که خیلی سریع جواب داد و ازش خواستم تو زمانی که من دارم صحبت میکنم رد مکان و بزنه تماس و وصل کردم و منتظر موندم ببینم چی میخواد بگه "ناشناس" به جناب فرمانده چه خبر خواستم بهت بگم تا ۲۴ یا.. ۴۸ساعت فرصت داری فکراتو بکنی یا پاتو از این پرونده میکشی بیرون یا... 😈😏 انتخاب دست خودته بهت پیشنهاد میکنم پرونده رو ببندی و بزاری کنار وگرنه باید قید خیلی چیزارو بزنی😝 از عصبانیت دستامو مشت کرده بودم از اینکه هیچ کاری نمیتونم بکنمم داشتم دیوونه میشدم. بعد حرفاش تماس و قطع کرد که سریع به علی وصل شدم. "علی" اقا تماس از یه تلفن شهری بوده ادرسشم الان میفرستم روی سیستم تون. فقط یه چیزی اقا... علی جان نگران نباش خدا بزرگه تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته ممنونم بابت به دست اوردن ادرس فقط لطفا در این باره با کسی صحبتی نکم فعلا خداحافظ "علی" خیالتون راحت خدانگهدار اقا. بعد قطع کردن تماس تصمیم گرفتم برم و به اقای عبدی خبر بدم. از اتاق که اومدم بیرون پایین خیلی سروصدا میومد یه نگاه که کردم دیدم بچه ها دور میز رسول جمع شدن با خودم گفتم حتما باز دارن شوخی میکنن اما هول بودنشون این و نشون نمیداد با کنار رفتن فرشید با رسولی که نقش بر زمین شده است روبه رو شدم. نمیدونم چجوری پله هارو اومدم پایین و خودمو رسوندم بهشون. بازم معلوم نیست قرصاشو خورده یانه.. اه این چه سوالیع مشخصه نخورده که اینطوری شده. بی خیال این افکار شدمو به کمک فرشید به بهداری سایت بردیمش. دکتر که در حال معاینه بود. از بچه خواستم برگردن سرکارشون و بعد رفتنشون از دکتر جویای احوال رسول شدم "دکتر" راستش فشار خیلی زیادی بهش اومده و وضعیتش وخیم تر شده، الانم خدا بهش رحم کرده. احتمالا قرصاشو نخورده که این طوری بهش فشار اومده و بی هوش شده. دوز دارو هاشو میبرم بالا حتما سر ساعت بخوره اقا محمد دارم بهتون میگم اگر بخواد همین طوری ادامه بده اون وقت... با حرفای دکتر انگار دنیا رو سرم اوار شد دکتر بیرون و رفت من موندم و رسولی که بی جون روی تخت خوابیده چقدر مظلوم شده... ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته🍂🥲 پ.ن: رسول بیماری قلبی داره😔 پ.ن: وضعیت رسول خوب نیست 😔💔 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
عمری پدرم گفت که فرزند خلف باش یعنی که فقط بنده سلطان نجف باش🤍
ماراچه‌هراس‌ازسخنِ‌خلق؟ مجنونِ‌حسینیم‌توکلتُ‌علی‌الله..
بگذار راحت بگویم ؛ بی‌ تو نشستن ، پایان ندارد 💔:) آقا جان بیا💔
🔴 پویش میلیونی کردن کانال حضرت آقا در ایتا میخوایم کانال رهبر انقلاب رو تو ایتا به بالای یک میلیون عضو برسونیم برای این کار باید این مطلب رو برای دیگران ارسال کنید و یا توی کانال‌هاتون قرار بدید و اگه عضو کانال آقا نیستید عضو بشید 👇 https://eitaa.com/khamenei_ir https://eitaa.com/khamenei_ir هم اکنون اعضای کانال آقا 697 هزارتاس از هشتگ زیر هم در مطالبتون استفاده کنید تا ترند ایتا بشه
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
🔴 پویش میلیونی کردن کانال حضرت آقا در ایتا میخوایم کانال رهبر انقلاب رو تو ایتا به بالای یک میلیون
کانال رسمی رهبری رو دارید؟🥲🤭 بچه ها هرجا که ادمین و یا مدیر هستید لطف کنید و این بنر رو بفرستید تا کانال رسمی رهبر انقلاب میلیونی بشه🙂🥲
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 5 «رسول» با درد وحشتناکه قلبم چشمامو باز کردم محمد بالا سرم بود اما سرش پایین بود متوجه بهوش اومدنم نشد. یادمه رو میزم بودم بلند شدم خواستم برم اتاق محمد گزارشارو بدم و برم خونه اما تا بلند شدم درد بدی توی قلبم رخنه کرد و بعد سیاهی تصیبم شد. دستمو بلند کردم و سمتش بردم که سرش و بالا اورد و نگاهی نگران بهم کرد اما خیلی سریع نگاهشو تغیر داد و جدی شد بعد بی وقفه شروع به سوال پرسیدن کرد. محمد: رسول چی شد یهو؟ مگه قرار نبود به خودت فشار نیاری؟ مگه قرار نبود قرصاتو سر ساعت بخوری؟ هان؟ رسول: ببخشید داداش قرصام تمام شده بود وقت نکرده بودم بگیرم محمد: وای رسول مگه من غربیه بودم؟ چرا به من نگفتی برات قرصاتو بگیرم؟(کمی با داد) رسول: داداش شرمنده محمد: با این حرفا چیزی درست میشه؟ هاننن؟ رسول چرا نمیفهمی وضع قلبت بد تر شده؟ محمد حق داشت، حق داشت روم داد بزنه همین طور که داشت با داد باهام حرف میزد متوجه شدیم بچه ها دارن میان سمتمون با چشام ازش خواهش کردم چیزی نگه. نمیخواستم ذهن بچه ها رو مشغول کنم. اولین نفری که وارد شد داوود بود و بعد پشت سرش بچه ها وارد شدن. داوود: بهههه استاد رسول میبینم که باز کار دست خودت دادی😝 . . بچه ها اومدن و تا زمانی که سرمم تمام شد شوخی کردن و... بالاخره دکتر اومد و سرم و دراورد بچه ها که رفتن بیرون دکتر برگشت و بهم گفت که باید مراقبتمو بیشتر کنم و کمتر بخودم فشار بیارم و برای مدتی دوز دارو هامو بالا برد بعد کلی سفارش و تاکید هم از طرف دکتر هم محمد بالاخره راهی خونه شدم. محمد سایت موند میگفت کار داره و فعلا نمیتونه بیاد. . . شام و با عزیز خوردم و رفتم توی حیاط کنار حوض نشستم منتظر محمد. گفته بود خودش دارو هامو میگیره و میاره . نیاز داشتم به خلوت به یه تنهایی که هیچ کس جز منو خدای خودم نباشه دلم میخواست فقط حرف بزنم و ازش کمک بخوام ازش بخوام خودش یکاری کنه حالم خوب بشه مشکل من ارثیه و پدرم هم همین طور بود تو حال و هوای خودم بودم که در حیاط باز شد و قامت محمد از در معلوم شد بلند شدم و اشکام و پاک کردم. موتورش و اورد داخل و اومد سمتم پلاستیک دارو هارو دستم داد انگار میخواست چیزی بگه اما تردید داشت ازش خواستم حرفشو بزنه. با گفتن داداش بگو کمکش کردم. محمد.:راستش رسول میخوام عزیز و عطیه رو بفرستم زیارت امام رضا اینو که گفت خیلی خوشحال شدم اخه عزیز خیلی این مدت دلش میخواست بره پابوس امام رضا روبه محمد گفتم اینکه خیلی خوبه که محمد در جوابم گفت [ اره خوبه] اینو گفت و رفت اما مشخص بود یچیزیش هست حالش خوب نبود پا پیچش نشدم چون محمد اگه بخواد حرفی و بزنه میزنه اگر نه که هر کاریشم کنم چیزی نمیگه بی خیال این حرفا شدم و برای خوای به سمت اتاقم رفتم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: محمد اگه بخواد حرفی و بزنه میزنه اما اگه نه نمیشه از زیر زبونش کشید🤭 پ.ن: قرصاش تموم شده بود 🥲 پ.ن: مشکل رسول ارثیه❤️‍🩹 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌ ~ ناشناس👇~ https://daigo.ir/secret/51083563275