eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
شهادت فقط این نیست که یه گلوله بخوری و تمام ! نه .. بلکه به قول شهید آوینی شهادت یک لباس تک سایزیه که باید سایزش بشی .. باید خودتو بسازی رفیق !
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 6 «عطیه» ساعت از ۱۰ گذشته بود ، منتظر محمد بودم بیاد. اقا رسول که اومده بودن ازشون که پرسیدم گفتن مثل اینکه کار داشته و گفته دیر تر میاد. تو همین حال و هوا بودم که در خونه باز شد 😍 محمد اومد داخل و بعد سلام و احوال پرسی ازم خواست کنارش بشینم میخواد چیزی و بهم بگه. حالش حال همیشگیش نبود، پریشون بود، پا پیچش نشدم شاید مربوط به کارش باشه. چون اگه مربوط نبود خودش حرف میزد. "محمد" عطیه این مدت عزیز خیلی دلش هوای مشهد کرده، برای همین براش بلیط گرفتم بره، اما تنها نه! میخوام تو هم همراه عزیز بری مشهد. محمد که اینو گفت خیلی خوشحال شدم اما یادم اومد من نمیتونم برم، اداره یه کارایی پیش اومده که خیلی سرمون شلوغه و به هیچ کس مرخصی نمیدن روبه محمد داستان و گفتم، محمد پریشون تر شد بهم گفت شماره رئیسم و بدم خودش باهاش حرف میزنه، این حجم از اصرار محمد و نمی فهمیدم بخاطر چیه ولی قبول کردم. قرار شد فردا صبح بهش زنگ بزنه. «فردا صبح» دل تو دلم نبود منتظر تماس از محمد بودم ببینم تونسته مرخصیم و بگیره یانه. تلفنم که زنگ خورد سریع برداشتمش و تماس وصل کردم، محمد با صدای گرفته ای بهم گفت اقای... مرخصی نداده و عزیز تنها میره بعد هم تلفن و قطع کرد. دلم گرفت، اما با خودم گفتم شاید خیرتی داره و انشاءالله بعدا دسته جمعی میریم. فکرامو پس زدم و مشغول به کارم شدم. ساعت کاری که تمام شد. وسایلم و جمع کردم و به سمت خونه به را افتادم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: عطیه نمیتونه بره مشهد🥲 پ.ن: محمد برا چی پریشونه؟🤭 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌ https://daigo.ir/secret/51083563275
"ملاک‌رسیدن‌به‌‌درجات‌‌بالایِ‌شهادت برایِ‌یک‌شهید ،‌تحمل‌کردنِ‌مظلومیت است . " این‌راهمان‌فرمانده‌‌لشکری‌می‌گفت‌که پیکرش‌را‌درخط‌اول‌نبرد،‌بعدازسه‌روز مفقود‌بودن‌دراوجِ‌مظلومیت‌از‌رویِ بادگیر،‌چراغ‌‌قوه‌و‌،زیر.پیراهنش‌شناسایی کردند . . !