eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگم‌کربلاچجوریه‌برات چشماتوببندمن‌تصویرکنم.. ❤️‍🩹🥲
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقـــــــــــــــــــــای‌من🥺⛅️! . آقای ِتنهایی . . آقای دلتنگی💔 . ،،
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون حتما بهتر از منه... یه لحظه ام از تو فکرت نمیره:)) حتما مثل من نیست >> حرصت نمیده🙂💔 https://eitaa.com/romanFms
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 10 «رسول» مشغول کارام بودم و حواسم تماما به مانیتور بود که دست یکی و روی شونم حس کردم. برگشتم دیدم علی سایبری با چند تا برگه آچار توی دستش پشت سرم وایساده. لبخنده خسته ای زدم که اونم مطقابلا انجام داد و بعد گفت:فرشید...(ماجرای تصادف فرشید و سوژه و...) اولش خیلی ترسیدم ولی وقتی گفت حالش خوبه خطر رفع شده خیالم راحت تر شد قرار شد از طریق یه پرنده که روی ماشین سوژه سوار بود کار ردیابی و انجام بدم. . . بالاخره اقا محمد به کمک سعید و داوود تونستن زد بزنن و به سمت سایت به راه اومدن. سوژه وقتی فهمید بهش زد زدیم عصبی شد و بعد از تماسی که با خشونت تمامش کرد سوار ماشینش شد و به راه افتاد. همون طور که حدس میزدیم به خانه امنشون رفت. داوود مسئول تمیم شد و سعید و اقا محمد و فرشید هم به سایت برگشتن. (چند ساعت بعد) بعد از ساعت ها کار نگاهی به ساعت کردم نزدیک اذان بود. گزارشاتی که انجام داده بودم و جمع کردم و به طرف اتاق محمد رفتم. بعد از در زدن وارد شدم و گزارشات تحویل دادم همین که خواستم از اتاق خارج بشم اقا محمد صدام زد. برگشتم که با حالتیکه دیگه جدی نبود بلکه نگران بود پرسید.. محمد: رسول قرصاتو خوردی؟چرا رنگت پریده؟ نه نمیخواد چیزی نیست الان قرصمو میخورم خوب میشه محمد: من که هرچی هم بگم باز حرف خودتو میزنی پس هر جور صلاح میدونی لبخند خجلی زدم و بعد با گفتن با اجازه ای اتاق و ترک کردم و به طرف نماز خونه رفتم. . . بعد از خوندن نماز تصمیم گرفتم چند دقیقه ای و توی نماز خونه دراز بکشم، قفسه سینم با این حال که قرصامو خورده بودم بد جور درد میکرد همین باعث شد تصمیم بگیرم یکی دیگه هم بخورم. بعد از چند دقیقه همون طور که کنار بخاری بودم چشمام گرم شد و تا به خودم بیام به خواب رفتم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: رسول ماجرای تصادف و فهمید🤭 پ.ن: محمد حواسش به داداشش هست🥲 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 11 «محمد» به سایت که رسیدیم به فرشید کمک کردم بره نماز خونه استراحت کنه، با خودم گفتم اگه با این حالش بخواد بره خونشون خانوادش نگران میشن. از نماز خونه خارج شدم و به طرف اتاق اقای عبدی رفتم. بعد کسب اجازه وارد شدم و داستان براشون توضیح دادم.(منظورشون همون تماسناشناس هستش) بعد از شنیدن صحبت هام نگرانی توی چهره اقای عبدی موج میزد. احساس کردم نیاز به تنها بودن دارن برای همین با اجازه ای گفتمو اتاق و ترک کردم. . . بعد از کلی کار برای خوندن نماز به طرف نماز خونه رفتم . بعد از اتمام نمازم بلند شدم و به بیرون قدم برداشتم توی مسیر چشمم به رسولی خورد که نشسته خوابش برده. اول از دستش عصبانی شدم اما بعد پتویی برداشتم و به سمتش رفتم. همین که پتو و روش انداختم با شتاب از خواب پرید. حالش خوب نبود و این و دونه های عرق رپی پیشونیش نشون میدادن کنارش زانو زدم و سعی کردم کمی ارومش کنم. رسول: اقا ببخشید نمیدونم چیشد یهو خوابم برد، شرمنده. اولا که دشمنت شرمنده دوما اشکالی نداره الان یا برو خونه استراحت کن یا همینجا استراحت کن. رسول: نه اقا کار زیاد مونده فعلا باید برم اونا رو انجام بدم با اتمام حرفش سعی در بلند شدن کرد. که ناگهان دستش و به سمت قلبش برد و صورتش از درد جمع شد. سریع بلند شدم و به طرفش رفتم: رسول، رسول خوبی؟ قرصاتو خوردی؟ _ایی اره خوردم میتونی بیای بریم بهداری؟ _اخخخخ نه ن.می.تو.ن.م. خب باشه همنجا بشین الان دکتر و میارم. اینو گفتم و سریع از نماز خونه خارج شدم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: رسول حالش بد شد🥺 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌