نمیدونم چقدر گذشت که دست از سرم برداشتن.
به زور از جام بلند شدم دستم میسوخت و ازش خون میرفت.
آوا با صدای نگران و خسته و گرفته حالم رو پرسید.
لبخند زدم و گفتم خوبم
.........
(سه روز بعد)
محمد
علی پشت میز رسول نشسته بود و داشت رد رسول رو میزد.
علی چی شد؟
آقا یه لحظه صبر کنید.
دستش رو روی کیبورد حرکت داد و لب زد.
آقا پیداشون کردم.آقا دیروز از خودشون رد پا گذاشتن
روبه بچه ها گفتم برای عملیات اماده بشن.
...........
آوا
نمیدونم چی شد که سه نفر وارد اتاق شدن دو نفر هیکلی به سمت رسول رفت و دست هاشو باز کردن و بازو هاشو گرفتن
اون کسی که رئیس شون بود اسلحه رو به سمتم گرفتم.
رسول
وقتی اسلحه رو به طرف آوا گرفتم حالم بد شده بود استرس تو وجودم موج میزد.
فریاد زدم:
چی کار میخوای بکنیییی
دیگه به دردم نمی خورید.
طرف حسابت منم با آوا چی کارر دارییی
به حرف گوش نمیداد داد میزدم التماس میکردم اما فایده نداشت تقلا میکردم دستامو از دستاشون خارج کنم ولی نشد.
با صدای تیر،تیر خلاصی رو به من زدن.
نفسم بالا نمیومد .دستامو رها کردن به سمت آوا دویدم.
آوا جانم چشماتو نبند
رسو..ل دو..ست ..دار.م
آوااااااا.
چشماشو بست با ترس نبضش رو گرفتم میزد و کند.محمد آمبولانس خبر کرد منم کنار آوا تو آمبولانس نشستم.بردنش اتاق عمل.
............
یه ساعت بعد
محمد
پدر و نادر آوا خانم اومده بودن بیمارستان رسول حال خوبی نداشت.
دکتر از اتاق بیرون اومد رسول پیش دستی کرد و تا بپرسه
دکتر:غم آخرتون باشه.
بعد رفتن دکتر تخت رو از اتاق خارج کرد پدر آوا خانم ملافه سفید رو کنار زد همزمان رسول رو زمین فرو اومد..
........
روز خاکسپاری
محمد
رسول روی زمین نشسته بود اشک میریخت.تقریبا همه رفته بودن.
رسول خودشو تو بغلم پرت کرد گفت
تازه داشتم بابا میشودم
همه کسم زیر این همه خاکههه
محمد بچم زنم همه کسمو ازم گرفتن.
وقتی رسول این حرفا رو میزد قلب همه رو به درد آورد.
..........
پایان
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت دلی
https://harfeto.timefriend.net/17455953297897
منتظر نظرات هستم
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
گفتم که تو منظورِ من از اینهمه شعری
مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کم کم داریم به تلخ ترین اتفاق سال ۱۴۰۳ نزدیک میشیم🙂💔
https://eitaa.com/romanFms
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این یک تبادل واقعیه نه فیلم هالیوودی!
اقتدار آقامحمد در انجام تبادل جاسوس
آمریکایی با رعایت قوانین و مقررات
جمهوری اسلامی ایران🇮🇷✊
#فصل_اول
#گاندو
https://eitaa.com/romanFms
آمریکا تهدید میکند به نظامیگری. این
تهدید به نظر من غیرعاقلانه است.
من حتی معتقدم اگر چنانچه یک حرکت
غلطی از طرف آمریکاییها و عواملشان سر
بزند، آنی که بیشتر ضرر میکند آنها هستند! ((:🕶
#رادیو_ره_بر
『 @romanFms 』
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس آخر♡
part: 17
«رسول»
به اشپزخونه رفتمو دوتا چایی ریختم و به طرف میز فرشید به راه افتادم.
وقتی رسیدم بالای سرش یه پس گردنی زدمش که با سر رفت تو صفحه کامپیوتر 😂
با صدای بلندی زدم زیر خنده
فرشید برگشت و با دیدن من و خنده هام افتاد دنبالم؛ خودمو به نزدیک ترین میزی که در دسترسم بود رسوندم و سریع سینی چایی هارو گذاشتم و شروع کردم به دوییدن.
شده بودیم موش و گربه. 😂
خداراشکر امشب نه اقای عبدی نه اقا محمد هیچ کدوم اداره نبودن و الا یه توبیخی قشنگی نصیبمون میشد.
.-.-.
از یه جایی به بعد احساس کردم نفسی برام نمونده و قلبم بی محبا خودشو به سینم میکوبید، اروم اروم سرعتم و کم کردم، جلو چشام سیاهی میرفت دیگه نتونستم تحمل کنم و همونجا روی زمین نشستم، دیگه قدرتی برای دوییدن نداشتم و قلبمم بد جور تیر میکشید.
«فرشید»
همینطور که داشتم دنبال رسول میدوییدم دیدم داره سرعتشو کم میکنه و یهو نشست رو زمین عملا افتاد. نزدیکش که شدم دیدم رنگش پریده و بد جور داره نفس نفس میزنه.
کنارش دوزانو زدم هرچی صداش میکردم هیچی نمیگفت دونه های عرقی که روی پیشونیش جا خوش کرده بود نشان از حال بدش بود.
_داداش غلط کردم..
رسولللل. رسول یه حرفی بزن.
رسول که توانایی حرف زدن نداشت فقط با دستش به کشو میزش اشاره کرد، سریع دوییدم و به طرف میزش رفتم در کشو و باز کردم سریع جعبه قرص و برداشتم و به طرفش برگشتم.
قرص و توی دهنش گذاشتم .
اینقدر هول کرده بودم که کلا فراموش کردم براش اب بیارم. با سرعت خودمو به میزش رسوندم ، بعد از برداشتن اب کنارش برگشتم.
.-.-.
رسول بعد خوردن قرص رنگش برگشت و کم کم حالش خوب شد، اروم بلندش کردم و به طرف نماز خونه بردمش و ازش خواستم یه مقدار استراحت کنه تا بهتر بشه.
رسول اینقدر بی جون شده بود که حتی مقاومتی برای نموندنش توی نماز خونه نکرد.
به سمت میزم برگشتم و کارامو انجام دادم، سعی کردم کارامو سرعتی تر پیش ببرم و کمی از کارای رسول و هم انجام بدم.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: چایی اوردنی که اخر شد.. 🤭😶🌫
پ.ن: اگه اقا محمد بفهمه چی؟ 😈😅
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس آخر♡
part: 18
«محمد»
بعد از دادن پیامام به فرشید و رسول سوار موتورم شدم و به طرف خونه به راه افتادم.
توی راه چند تا خرید کوچیک برای خونه کردم چون توی این دو،سه روزه یکم بد قولی کردم و همین طور الانم دیر تر از ساعتی که به عطیه قول داده بودم داشتم میرفتم، برای دل جویی چند شاخه گل روز ابی گرفتم و بعد سوار موتورم شدم و به ادامه مسیرم پرداختم.
یادمه همیشه عطیه عاشق گل رز ابی بود و هر وقت میگرفتم خیلی خوشحال میشد. 🥲💙
.
.
بالاخره بعد از ۱۵ دقیقه رسیدم.
وسایلی که روی دسته موتور بود و برداشتم اروم جوری که کسی نفهمه در خونه رو باز کردم.
خدارو شکر کردم که کسی تو حیاط نیست.
اروم موتورمو داخل اوردم و جای همیشگی گذاشتم و درو بستم.
از روی پله داشتم میومدم پایین که صدای باز کردن دری و شنیدم سریع گلارو پشت سرم قایم کردم و سرمو به طرف صدا چرخوندم که دیدم عزیزِ و اومده به گلای روی حوض اب بده.
اروم دستمو به نشانه سکوت جلوی صورتم گرفتم که عزیز فهمید قضیه از چه قراره و سکوت کرد.
نزدیکش رفتم و سلام و عذرخواهیی کردم و به طرف خونمون رفتم؛ پله هارو یکی یکی بالا رفتم.
اروم دری زدم که صدای عطیه اومد.
'عزیزشمایید؟ '
عزیز از پایین صدا کرد..
* اره دخترم، اجازه هست بیام تو؟..
به خاطر همراهی عزیز خیلی خوشحال شدم و لبخندی زدم که اونم متقابلا لبخندی زد.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: مادر، پسری دست به یکی کردن😅
پ.ن: امان از بد قولی های محمد 😂
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عملیات انتقال جاسوس روح الله زم به مرز ایران که با همکاری نیروهای بومی و عوامل سرویس اطلاعاتی کشور همسایه صورت گرفت.
#فصل_دوم
#گاندو
https://eitaa.com/romanFms