eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
347.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نترس‌جانم‌که‌دستانم‌جداشدنی‌نیست‌ز‌ دستانت🫀❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms
و روزی که اینجور گذشت🥲
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به بزرگترهات یادآوری کن فکر جاسوسی از این مملکت رو از سرشون خارج کنند... ما همیشه هستیم https://eitaa.com/romanFms
「🌻🖤•••」 چادرت مےتواند قشنگترین سر خط خبر ها باشد🌿 وقتے طُ میتوانے قشنگترین تیترِ دیدن خـدا باشے:)
🪨 یه‌مــاجرای‌تلخ • کشور ما روى دریاى نفت خوابیده بود؛ ولى نه خبر داشتیم، نه بلد بودیم؛ نتیجه چه شد؟ آن‌هایى که خبر داشتند و بلد بودند، آمدند مسلّط شدند به نفت ما. نفت ما را می‌بردند، تمدّن خودشان را می‌ساختند! یک چیز مختصرى هم به ما می‌دادند؛ زمان طاغوت این‌جورى بود. @romanFms
منطق‌چشم‌توبافلسفه‌ام‌همخوان‌نیست قتل‌عمدوطلب‌عفو‌تناقض‌دارد☁️🫀:)
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
این‌قلب‌ترك‌خورده‌ی‌من‌بندبه«مو»بود من‌عاشق‌اوبودم‌واو،عاشق«او»بود🌿!
_ من حاضرم امام حاضر من...!♥️ ✨ _ 『 @romanFms
سلام وقت همگی بخیر بریم یه پارت دلی داشته باشیم😉
ٖؒ﷽‌ رسول مشغول کار بودم که تلفنم زنگ خورد بدون نگاه کردن به مخاطب گوشی رو خاموش کردم و به کارم ادامه دادم. برای دفعه‌ی دوم که زنگ خورد نگاهم از مانیتور به تلفنم دادم اسم قشنگش روی صفحه خودنمایی میکرد.لبخندی زدم و جواب دادم: سلام عزیز دلم سلام رسول..خوبی؟ با تماس شما بهترم.خودت خوبی؟ خداروشکر جانم کاری داشتی؟ نه زنگ زدم حالتُ بپرسم خنده ای کردم گفتم: مطمئنی زنگ زدی حالمو بپرسی؟ از دست تو رسول یه دقیقه بین مون سکوت حاکم شد. آوا جانم شب میام خونه پس منتظر غافلگیری باش اره منتظرم....آوا جان من برم که زود کارمو تموم کنم. مواظب خودت باش چشم عزیزم تو هم مراقب خودت باش. خداحافظی کردم. دوباره مشغول کار شدم ........ یه گزارش از کارای امروز آماده کردم.سرم رو بلند کردم نگاهی به ساعت انداختم که نه و نیم رو نشون میداد. گزارش رو مرتب کردم و سیستم رو خاموش کردم.پوشه رو تو دستم گرفتم و به سمت اتاق محمد قدم برداشتم. محمد پرونده گره خورده بود و خیلی کند پیش میرفت.پرونده رو دوباره شروع به خوندن کردم. با صدای در سرم رد بلند کردم و بفرمائید گفتم که قامت رسول بین در نمایان شد. لبخند به لب داشت خسته نباشی استاد لبخندش عمیق تر شد و لب زد: شما خسته نباشید... همین طور که به طرفم میومد ادامه داد: آقا دیگه دارم رفع زحمت میکنم خنده ای کردم و گفتم چه عجب یه بار بدون زور تصمیم گرفتی بری خونه حالا دیگه روبه روم بود پوشه رو به طرفم گرفت. ازش گرفتم گفت: آقا اینم گزارش امروز ک... نزاشتم حرفش تموشه و همین طور که به صحفه نگاه میکردم گفتم عالی. خب استاد رسول برو استراحت کن که فردا پر انرژی بیای. چشم آقا یاعلی یاعلی گفتم و رسول از اتاق خارج شد. آوا منتظر رسول روی مبل نشسته بودم و با کنترل کانال های تلویزیون رو دونه دونه عوض میکردم. که با صدای در از جام بلند شدم با لبخند به طرف در رفتم و بازش کردم. سلام آوا خانم نفس عمیقی کشید وگفت چی بوی راه انداختی سلام خسته نباشی رفتم کنار اومد داخل لب زدم: تا لباس هاتو عوض کنی و دستاتو بشوری میز آمادس. چشمکی زد و رفت منم رفتم میز رو ناهار خوردی رو نگاهی انداختم که کمو کسری نباشه. وقتی برگشتم با دیدن رسول هول کردم و هییی گفتم به به چه کردی آوا خانم سنگ تموم گذاشتیاا لبخندی زدم و پشت میز نشستیم. ....... بعد از شستن ظرفا کنار رسول روی مبل نشستم ساعت ده دقیقه به یازده بود. روبه رسول نشستم. گفتم رسول نگاهش رو از تلویزیون گرفت و به من داد. جانم رسول بریم بیرون؟ به فکر فرو رفت مظلومانه نگاهش میکردم که نه نیاره. پاشو بریم. لبخند پیروز مندانه ای زدم و آماده شدیم. فرشید اومد سایت تقریبا همه اومده بودن.نگاهم به میز رسول افتاده که هنوز نیومده بود. شونه هامو بالا انداختم. ....... با صدای تلفن میز برش داشتم جانم آقا رسول رو بگو بیاد بالا نگاهمو به میز دادم که هنوز نیومده بود آقا محمد رسول نیومده بهش زنگ بزن بگو زود بیاد کارش دارم چشمی گفتم و گوشیم رو برداشتم و روی شماره‌ رسول ضربه ای زدم. گوشی روی گوشم گذاشتم که با((دستگاه مورد نظر خاموش می‌باشد))مواجه شدم. امکان نداشت رسول گوشیش خاموش کنه. سریع از جام بلند شدم و از پله ها بالا رفتم در اتاق محمد رو باز کردم. محمد گفت چه خبرررر نفس عمیقی کشیدم گفتم آقا گوشی رسول خاموشه یعنی چی خاموشه؟ آقا من نمیدونم چی شده! تلفن آقا محمد زنگ خورد که باشه ای گفت و اشاره کرد برم بیرون... رسول با سردرد عجیبی چشمام رو باز کردم.با دیدن اتاقی کوچیک و تاریک که یه پنجره‌ی کوچیک داشت.یاد دیشب افتادم. با صدای آوا فکرام رو کنار زدم و نگاه‌ش کردم خوبی؟ خوبم،رسول.. صدای در باعث شد آوا ادامه نده. فرد با لباس های مشکی وارد اتاق شد که پشت سرش دونفر که هیلکشون دو برابر من بود وارد شدن. لبخند شیطانی زد بود سمتم اومد. خوش گذشت؟ حرفتو بزن خوش اومد،پس میرم سر اصل مطلب. خب من چیز زیادی ازت نمی خوام فقط یه کوچولو اطلاعات! اطلاعات!..فکر نمیکنی زیادم هست. صورت قرمز شده بود گفت: ببین بچه جون می خوام بدون دردسر اطلاعت بگیرم بعد تو زنت می تونید برید. تک خنده ای کردم لب زد: بهتره از همین اول بگم من سرم هم بره اطلاعات دست تو نمیدم. خودت این جوری انتخاب کردم...من به زورم شده این اطلاعات ازت میگیرم به باشه ای اکتفا کردم قشنگ مشخص بود اعصاب شو خورد کردم وقتی از در بیرون رفت در پشت سرش کوبند. سرم رو به دیوار تیکه دادم سنگینی نگاه آوا روی خودم حس میکردم.سرم رو به طرفش چرخوندم لبخندی زدم که متقابل جوابمو داد .......... تمام بدنم درد میکرد. نفسم بالا نمیومد.صدای گریه آوا حسابی اذیتم میکرد.