منطقچشمتوبافلسفهامهمخواننیست
قتلعمدوطلبعفوتناقضدارد☁️🫀:)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
اینقلبتركخوردهیمنبندبه«مو»بود
منعاشقاوبودمواو،عاشق«او»بود🌿!
ٖؒ﷽
#پارتدلی
رسول
مشغول کار بودم که تلفنم زنگ خورد بدون نگاه کردن به مخاطب گوشی رو خاموش کردم و به کارم ادامه دادم.
برای دفعهی دوم که زنگ خورد نگاهم از مانیتور به تلفنم دادم اسم قشنگش روی صفحه خودنمایی میکرد.لبخندی زدم و جواب دادم:
سلام عزیز دلم
سلام رسول..خوبی؟
با تماس شما بهترم.خودت خوبی؟
خداروشکر
جانم کاری داشتی؟
نه زنگ زدم حالتُ بپرسم
خنده ای کردم گفتم:
مطمئنی زنگ زدی حالمو بپرسی؟
از دست تو رسول
یه دقیقه بین مون سکوت حاکم شد.
آوا
جانم
شب میام خونه
پس منتظر غافلگیری باش
اره منتظرم....آوا جان من برم که زود کارمو تموم کنم.
مواظب خودت باش
چشم عزیزم تو هم مراقب خودت باش.
خداحافظی کردم. دوباره مشغول کار شدم
........
یه گزارش از کارای امروز آماده کردم.سرم رو بلند کردم نگاهی به ساعت انداختم که نه و نیم رو نشون میداد.
گزارش رو مرتب کردم و سیستم رو خاموش کردم.پوشه رو تو دستم گرفتم و به سمت اتاق محمد قدم برداشتم.
محمد
پرونده گره خورده بود و خیلی کند پیش میرفت.پرونده رو دوباره شروع به خوندن کردم.
با صدای در سرم رد بلند کردم و بفرمائید گفتم
که قامت رسول بین در نمایان شد.
لبخند به لب داشت
خسته نباشی استاد
لبخندش عمیق تر شد و لب زد:
شما خسته نباشید...
همین طور که به طرفم میومد ادامه داد:
آقا دیگه دارم رفع زحمت میکنم
خنده ای کردم و گفتم
چه عجب یه بار بدون زور تصمیم گرفتی بری خونه
حالا دیگه روبه روم بود پوشه رو به طرفم گرفت. ازش گرفتم گفت:
آقا اینم گزارش امروز ک...
نزاشتم حرفش تموشه و همین طور که به صحفه نگاه میکردم گفتم
عالی. خب استاد رسول برو استراحت کن که فردا پر انرژی بیای.
چشم آقا یاعلی
یاعلی گفتم و رسول از اتاق خارج شد.
آوا
منتظر رسول روی مبل نشسته بودم و با کنترل کانال های تلویزیون رو دونه دونه عوض میکردم.
که با صدای در از جام بلند شدم با لبخند به طرف در رفتم و بازش کردم.
سلام آوا خانم
نفس عمیقی کشید وگفت
چی بوی راه انداختی
سلام خسته نباشی
رفتم کنار اومد داخل لب زدم:
تا لباس هاتو عوض کنی و دستاتو بشوری میز آمادس.
چشمکی زد و رفت منم رفتم میز رو ناهار خوردی رو نگاهی انداختم که کمو کسری نباشه.
وقتی برگشتم با دیدن رسول هول کردم و هییی گفتم
به به چه کردی آوا خانم سنگ تموم گذاشتیاا
لبخندی زدم و پشت میز نشستیم.
.......
بعد از شستن ظرفا کنار رسول روی مبل نشستم ساعت ده دقیقه به یازده بود. روبه رسول نشستم.
گفتم رسول نگاهش رو از تلویزیون گرفت و به من داد.
جانم
رسول بریم بیرون؟
به فکر فرو رفت مظلومانه نگاهش میکردم که نه نیاره.
پاشو بریم.
لبخند پیروز مندانه ای زدم و آماده شدیم.
فرشید
اومد سایت تقریبا همه اومده بودن.نگاهم به میز رسول افتاده که هنوز نیومده بود. شونه هامو بالا انداختم.
.......
با صدای تلفن میز برش داشتم
جانم آقا
رسول رو بگو بیاد بالا
نگاهمو به میز دادم که هنوز نیومده بود
آقا محمد رسول نیومده
بهش زنگ بزن بگو زود بیاد کارش دارم
چشمی گفتم و گوشیم رو برداشتم و روی شماره رسول ضربه ای زدم.
گوشی روی گوشم گذاشتم که با((دستگاه مورد نظر خاموش میباشد))مواجه شدم.
امکان نداشت رسول گوشیش خاموش کنه.
سریع از جام بلند شدم و از پله ها بالا رفتم در اتاق محمد رو باز کردم. محمد گفت
چه خبرررر
نفس عمیقی کشیدم گفتم
آقا گوشی رسول خاموشه
یعنی چی خاموشه؟
آقا من نمیدونم چی شده!
تلفن آقا محمد زنگ خورد که باشه ای گفت و اشاره کرد برم بیرون...
رسول
با سردرد عجیبی چشمام رو باز کردم.با دیدن اتاقی کوچیک و تاریک که یه پنجرهی کوچیک داشت.یاد دیشب افتادم.
با صدای آوا فکرام رو کنار زدم و نگاهش کردم
خوبی؟
خوبم،رسول..
صدای در باعث شد آوا ادامه نده. فرد با لباس های مشکی وارد اتاق شد که پشت سرش دونفر که هیلکشون دو برابر من بود وارد شدن.
لبخند شیطانی زد بود سمتم اومد.
خوش گذشت؟
حرفتو بزن
خوش اومد،پس میرم سر اصل مطلب.
خب من چیز زیادی ازت نمی خوام فقط یه کوچولو اطلاعات!
اطلاعات!..فکر نمیکنی زیادم هست.
صورت قرمز شده بود گفت:
ببین بچه جون می خوام بدون دردسر اطلاعت بگیرم بعد تو زنت می تونید برید.
تک خنده ای کردم لب زد:
بهتره از همین اول بگم من سرم هم بره اطلاعات دست تو نمیدم.
خودت این جوری انتخاب کردم...من به زورم شده این اطلاعات ازت میگیرم
به باشه ای اکتفا کردم قشنگ مشخص بود اعصاب شو خورد کردم وقتی از در بیرون رفت در پشت سرش کوبند.
سرم رو به دیوار تیکه دادم سنگینی نگاه آوا روی خودم حس میکردم.سرم رو به طرفش چرخوندم لبخندی زدم که متقابل جوابمو داد
..........
تمام بدنم درد میکرد. نفسم بالا نمیومد.صدای گریه آوا حسابی اذیتم میکرد.
نمیدونم چقدر گذشت که دست از سرم برداشتن.
به زور از جام بلند شدم دستم میسوخت و ازش خون میرفت.
آوا با صدای نگران و خسته و گرفته حالم رو پرسید.
لبخند زدم و گفتم خوبم
.........
(سه روز بعد)
محمد
علی پشت میز رسول نشسته بود و داشت رد رسول رو میزد.
علی چی شد؟
آقا یه لحظه صبر کنید.
دستش رو روی کیبورد حرکت داد و لب زد.
آقا پیداشون کردم.آقا دیروز از خودشون رد پا گذاشتن
روبه بچه ها گفتم برای عملیات اماده بشن.
...........
آوا
نمیدونم چی شد که سه نفر وارد اتاق شدن دو نفر هیکلی به سمت رسول رفت و دست هاشو باز کردن و بازو هاشو گرفتن
اون کسی که رئیس شون بود اسلحه رو به سمتم گرفتم.
رسول
وقتی اسلحه رو به طرف آوا گرفتم حالم بد شده بود استرس تو وجودم موج میزد.
فریاد زدم:
چی کار میخوای بکنیییی
دیگه به دردم نمی خورید.
طرف حسابت منم با آوا چی کارر دارییی
به حرف گوش نمیداد داد میزدم التماس میکردم اما فایده نداشت تقلا میکردم دستامو از دستاشون خارج کنم ولی نشد.
با صدای تیر،تیر خلاصی رو به من زدن.
نفسم بالا نمیومد .دستامو رها کردن به سمت آوا دویدم.
آوا جانم چشماتو نبند
رسو..ل دو..ست ..دار.م
آوااااااا.
چشماشو بست با ترس نبضش رو گرفتم میزد و کند.محمد آمبولانس خبر کرد منم کنار آوا تو آمبولانس نشستم.بردنش اتاق عمل.
............
یه ساعت بعد
محمد
پدر و نادر آوا خانم اومده بودن بیمارستان رسول حال خوبی نداشت.
دکتر از اتاق بیرون اومد رسول پیش دستی کرد و تا بپرسه
دکتر:غم آخرتون باشه.
بعد رفتن دکتر تخت رو از اتاق خارج کرد پدر آوا خانم ملافه سفید رو کنار زد همزمان رسول رو زمین فرو اومد..
........
روز خاکسپاری
محمد
رسول روی زمین نشسته بود اشک میریخت.تقریبا همه رفته بودن.
رسول خودشو تو بغلم پرت کرد گفت
تازه داشتم بابا میشودم
همه کسم زیر این همه خاکههه
محمد بچم زنم همه کسمو ازم گرفتن.
وقتی رسول این حرفا رو میزد قلب همه رو به درد آورد.
..........
پایان
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت دلی
https://harfeto.timefriend.net/17455953297897
منتظر نظرات هستم
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
گفتم که تو منظورِ من از اینهمه شعری
مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟