eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
توی حرم آقا‌عبدالعظيم‌حسنی، به یاد شماعزیزان که در این کانال حضور دارید، و کانال‌‌‌داراهای‌محترم: حوالی‌پاییز، ره‌روعشق، هم‌وطن، باشگاه خباثت و... که ممکنه من فراموششون کرده باشم، بودم.
شایداین‌غصه‌مرابعدتودیوانه‌کند که‌قراراست‌کسی‌موی‌تو‌راشانه‌کند🙂💔
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 15 «سعید» از صبح اومده بودم ت.میم خانم شاکری همش یا اداره بود یا سفارت انگلیس و معلوم نیست چکار میکنه. از منبعمون خبرایی رسیده که در روند پرونده کمک هایی کرده. کاملا عادی کاراش و انجام میداد جوری که کسی بهش شک نکنه. الانم اومده خونش، یه خونه لاکچری توی شمال تهران. حوصلم سررفته بود برای همین گوشیمو در اوردم و شماره فرشید و گرفتم. بوق بوق بوق بوق _"فرشید" سلام، به به اقا داماد چه عجب یادی از ما کردی +"سعید" سلام، ای بابا ما که همیشه به یادتون هستیم. چه خبر؟ خوبی؟ _خبر که سلامتی؛ الحمدالله بهترم خدارا شکر + خدارا شکر تو همین حین دیدم یه ماشین وارد کوچه شد: +فرشید جا ببخشید کار فوری پیش اومده من باید برم بعدا بهت زنگ میزنم _ای بابا خب این چه زنگ زدنیه باشه خداحافظ +خدا نگهدار ماشین به طرف خونه سوژه رفت و بعد از چند دقیقه در باز شد و داخل رفت. سریع به ساعت نگاه کردم ودستگاه ضبط صوت و برداشتم.بعد دادن مشخصات با رسول تماس گرفتمو مشخصات ماشین دادم... ـ ـ ـ ـ ـ «رسول» بعد از تماس سعید و در اوردن مشخصات اون شخص تلفنِ روی میزم و برداشتم کد اتاق اقا محمد و زدم بعد از چند تا بوق برداشتن: 'سلام اقا میشه یه لحظه بیاید پایین.' تا اومدن اقا محمد چایی روی میزم و برداشتم و قلپی ازش خوردم که صدای اقا محمد و از پشت سرم شنیدم چایی و روی میز قرار دادم و با پاهام صندلی به سمت راست چرخوندم که دیدم اقا محمد داره به سمت میزم میاد. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: شوخی های فرشید و سعید😅 پ.ن: اون مرد کی میتونه باشه؟!... ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
از 𝟐𝟎 سالگی‌تا 𝟐𝟕 سالگی،‌ 𝟐𝟓 بـاربه‌کربلا‌رفتـه‌بود. موقـع‌مرخصی‌هایش‌هرطـور بود‌خودش‌رابه‌کربلا‌می‌رساند. برای‌همین‌وقتی‌عراقی‌ها‌پاسپورتش‌ رادیده‌بودند،به‌اوگفته‌بودند: -| أنتَ‌مَجْنون :)💔 https://eitaa.com/romanFms
درخیال‌ِشعرمن،جای‌تومحفوظ‌است‌وبس ، جزخیالت‌دروجودم‌جانداردهیچکس"🤍🌻"
بک گراند گاندویی[طرح آقا محمد و آقا داوود و آقا سعید] https://eitaa.com/romanFms