eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
فرشته ها همیشه وجود دارند ولی چون بعضی وقتا بال ندارن بهشون میگن «دختر»🕊️ «روزتون مبارک دخترا»♥️
به بهانه روز دختر خواستم برات بنویسم و یاداور بشم که: شک نکن که خداوند  زیباترین صفاتش  رو در تو قرار داده . لطافت و مهربونیت مدیریت صبور بودنت همراه بودنت قدرشناس بودنت درک کردن  و همدل بودنت و هزار تا خصوصیت دیگه که فقط و فقط  تو از پسش برمیای قدر خودت رو بدون .خودت رو دوست داشته باش . روزت مبارک دختر خوب 🌹🫶🏻
روز دختر رو به دختران مظلوم غزه تبریک میگم ، کادو نمیتونم بهتون بدم اما میتونم دعا کنم که صاحب الزمانی برگرده تا شماها کنار پدر و مادرتون زندگی خوبی داشته باشید🙂❤️‍🩹
روزتون مبارک لبخندهای خدا🥺🤏🏻🤍
🍀°دختر خاصه ، چون خدا خواسته°🍀
جشن روز دختر در کنار رفیقای گلم💖🫀
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میلاد کوثر موسی بن جعفر (ع)، فاطمه‌ معصومه (س) و روز دختر تبریک و تهنیت باد... https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 19 «فرشید» ﴿سایت﴾ رسول بعد از دو ساعت استراحت حالش بهتر شد و به میز کارش برگشت. ازم خواست که به کسی چیزی نگم و نمیخواد کسی باخبر بشه. بعد از اذان صبح بود که رسول اومد و گفت باید بره خونه من هم دو ساعت بعدش رفتم. «محمد» ﴿خونه﴾ مجدد صدای عطیه از توی خونه اومد که گفت: 'اره عزیز جان خونه خودتونه بفرمایید.. ' عطیه نزدیک در شده بود و بعد گفتن به فرمایید درو باز کرد. اول با دیدنم تعجب کردم، اما بعدش شروع کرد به خندیدن. همین طور که میخندید گل و جلوش گرفتم که خندش، به یه لبخند عمیق زیبا شد و اون چال گونه زیبایش نمایان شد. ببخشیدی گفتم با شوخی گفتم، اجازه نمیدید بیایم داخل؟! _"عطیه" نه خیر +عع هنوز دلخوری ازم؟ من که گفتم ببخشید _حالا چون پسر خوبی هستید این دفعه رو میبخشم بفرمایید عزیز که نگاهمون میکرد بعد از رفتن ما به داخل خونه هرچه تعارف کردیم بالا نیومد و داخل خانه خودش رفت. . . +خب عطیه خانم چه خبرا؟ _خبر خاصی ندارم همش یا اداره ام یا خونه تنها +ای بابا شرمنده نکن مارو دیگه. راستی عزیز پروازش کیه؟ _فردا ساعت ۷ صبح +باهم بریم بدرقه؟ _اره منم مرخصی ساعتی میگرم خودت که مشکلی نداری؟ +نه مشکلی نیست. _خب چایی تو بخورد سرد نشه +چشم «عطیه» بعد خوردن چایی به اتاق رفتیم و هردو اینقدر خسته کار بودیم، که خیلی زود به خواب رفتیم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: سفر عزیز نزدیکه🥲 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌