🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
♡نفس اخر♡
part: 26
«محمد»
دکتر: ببین محمد نمیخواستم جلوی بچه ها بگم.. چون مشخصه حال خودشونم خوب نیست..
فشاری که بهش اومده باعث شده خیلی قلبش ضعیف تر بشه.. تا الان خدا بهش رحم کرده سکته نکرده... مراقبتتون و بیشتر بکنید.. و اگه ممکنه اخبار بد و یا بهش نگید یا اگه باید بدونه یه طوری بگید اینقدر بهم نریزه.
دارم بهت میگم اگه یه بار دیگه همچین فشاری بهش بیاد تضمینی نمیکنم برای سکته نکردنش.. محمد رسول سنش کمه جسمش توان این حجم از فشار و نداره... نزار کار به جاهای باریک تر بکشه.
من رفتم کاری داشتی صدام کن.
محمد: باشه امید.. خداحافظ
صدا های امید توی سرم اکو میشد.. سنش کمه.. جسمش توان نداره.. سکته.......
کلافه بودم نمیدونستم اصلا باید چکار کنم...
فرشید گفت کار زیادی نداره و موند پیش رسول منو داووو هم به سایت برگشتیم..
.
.
با صدای زنگ گوشی رسول به خودم اومدم..
چییی؟!
وای عزیزِ الان چی بگم بهش🤦🏻
ناچار تماس وصل کردم..
محمد: سلام عزیز خوبید؟زیارت قبول
عزیز: سلام پسرم الحمدالله، ممنونم انشاءالله نصیب خودتون.
محمد جان چرا گوشی رسول دست توعه.. خودش کجاست؟
وای خدا الان چی بگم... 🤦🏻
اب دهنم و قورت دادم و گفتم:
عزیز خستش بود خوابیده... بیدار شد میگم بهتون زنگ بزنه.
عزیز: مطمئن باشم پسرم؟!
محمد: اره عزیز
عزیز: خب باشه مزاحمت نمیشم به کارت برس خداحافظ.
محمد: نه عزیز این چه حرفیه شما مراحمید، خدانگهدار.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن: وضع رسول وخیمه😶🌫
پ.ن: سکته...
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
480.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید زندگیت کیه؟ 🙂❤️🩹
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
چشم های سیاه تو
خاورمیانه دوم است
یک دنیا برای تصرفش
نقشه می کشند...❤️🩹
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا از آتش سوزی یه جایی اینقدر خوشحال نشده بودم😎🤌🏻
https://eitaa.com/romanFms