eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️طفل خود را طرف لشگر نامرد گرفت ▪️زخم پیشانی او را عرقی سرد گرفت ▪️رو زد و آب ندادند دل ارباب گرفت ▪️حرمله خیر نبینی جگرش درد گرفت😭🖤
_هر کلمه‌ای صاحبی دارد و صاحب کلمه پناه امام رضاست🤍🔗✨ پناهمان بده ای صاحب پناه🖤
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴پاسخ به کسایی که میگند رهبرتون ترسیده و فرار کرده رفته پناهگاه.... +به عشق سید علی خامنه ای انتشار بدید حسین ابراهیمیان
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگه به خاک مادرم قسم از حرص نتانیاهو دیگه روسری رو در نمیارم... نتانیابو به ملت ایران باختی بدم باختی ای کودک کش…
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۴ رسول: جلوی در ترمز کردم.منتظر نگاهی
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد:مدتی میشد که با نورا بیرون بودیم.خستگی این چند روز توی بدنم پیچیده شده بود و باعث شده بود خسته و کوفته باشم و انگار نورا هم این رو از روی رفتارهام تشخیص داده بود که خودش لب زد. نورا:حامد بهتره بریم خونه. حامد:نظرت چیه یه سر به آقاجون بزنیم؟ نورا:لبخندی میزنم و میگم:موافقم.اتفاقا دلم برای آقاجون تنگ شده. حامد:توی دلم از مهربانی نورا خوشحال شدم.من خیلی شانس داشتم که با نورا آشنا شدم . به طرف خونه آقاجون حرکت کردم. [مدتی بعد] حامد:با رسیدن به خونه اقاجون ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم. به طرف در ورودی رفتم و زنگ رو زدم. نگاهی به نورا که در حال مرتب کردن چادرش بود انداختم. دوباره زنگ رو زدم .این پا و اون پا شدم . کسی در رو باز نمیکرد و این برام جای تعجب داشت. نگاهی به ساعت انداختم. از اذان گذشته بود و موقع خواب هم نبود.اقاجون کسی رو نداشت که بخواد باهاش بره جایی و تنها مکانی که میرفت مسجد بود. تا مسجد حدودا پنج دقیقه راه بود.رو به نورا گفتم:تو بشین تو ماشین تا من برم مسجد ببینم آقاجون اونجاست . نورا:حس نگرانی توی دلم پیچ و تاب می‌خورد و حالت خاصی داشتم.ضربان قلبم بالا رفته بود و دلم میگفت اتفاقی افتاده.بیخیال افکار بیهوده و پوچ شدم و سعی کردم آرامش داشته باشم تا بچه آسیبی نبینه.داخل ماشین نشستم و خیره شدم به حامدی که به طرف مسحد می دوید. حامد: قدم های بلند میزاشتم و میدویدم.ترسی به دلم افتاده بود که نمیدونستم منشا اون چی بود. به مسجد که رسیدم سریع وارد شدم. با دیدن آقا رضا (خادم مسجد)سریع به طرفش رفتم. سلامی ‌کردم که با تعجب جوابم رو داد و گفت. آقا رضا:چیزی شده پسرم؟چرا نفس نفس میزنی؟چرا رنگت پریده؟ حامد: آقا رضا آقاجونم مسجده؟ آقارضا:نه پسرم.حدودا یه ساعت پیش رفت خونه.حالش زیاد خوب نبود برا همین بعد از نماز سریع رفت. حامد: نفهمیدم چطور از مسجد بیرون زدم.نفهمیدم چطور تمام مسیر رو دویدم .فقط تا به خودم بیام دیدم رسیدم پشت در و فقط در میزنم به امید اینکه آقاجون در رو باز کنه اما اون فقط یه امید بود که توی قلبم جوونه زده بود . نورا با ترس و نگرانی ازم میخواست بهش بگم چی شده اما من فقط هواسم به کلمات آخر آقا رضا بود[حالش زیاد خوب نبود] باز هم در زدم. باز نشد و من ترسم بیشتر از قبل شد.سریع از در بالا رفتم.این اولین باری بود که دستام لرزش داشت و من به زور خودم رو اون بالا نگه داشته بودم تا نیوفتم.با پریدن توی حیاط فورا در رو برای نورا باز کردم و خودم به طرف در ورودی دویدم.کفش های آقاجون پشت در نشون از این بود که خونه هست و باعث شد تند تر بدوم.در خونه رو باز کردم و کفشم رو در آوردم و داخل شدم.نورا هم که ترسیده بود سریع داخل شد.وارد اتاق شدم.صدا میزدم. حامد: آقاجون کجایی؟آقاجون . اتاق اول خالی بود. توی حمام و دستشویی رو نگاه کردم حالی بود.سالن خالی از فرد .امید آخرم اتاق من بود.در رو باز کردم .دیدن اون صحنه باعث شد دستم به دیوار گرفته بشه و دوزانو بیوفتم. تمام ثانیه ها،تمام لحظاتی که با آقاجون بودم،از اول زندگیم تا این سنم،همه و همه مثل یک فیلم‌ از جلوی چشمم رد شد. صدای جیغ نورا باعث شد به خودم بیام. یکدفعه از جا بلند شدم که باعث شد تعادلم به هم بخوره و فقط تونستم خودم رو به زور با آقاجون برسونم. دستم روی دستای سردش بود و التماسش میکردم برای باز کردن چشماش.اما دریغ از پاسخی کوتاه. صدای گریه نورا روی مغزم خش مینداخت .رو به نورا کردم و لب زدم:زنگ بزن اورژانس. نورا: بدون اینکه تسلطی به خودم داشته باشم فقط گوشی رو در آوردم و زنگ‌زدم و آدرس دادم.خیره شدم به حامد.مرد من برای اولین بار جلوی چشمام داره اشک میریزه و ترسیده.بشدت ترسیده.میدونستم قلب آقاجون مشکل داره اما انگار خیلی جدی بوده که الان اینجا و در وسط اتاق بیهوش افتاده. `````` پ.ن.حال بد آقاجون💔 پ.ت.مردمن‌برای‌اولین‌بارجلوی‌چشمام‌داره اشک‌میریزه‌وترسیده🥀 پ.ن.«و هیچ سایه‌ای مانند سایه‌یِ پدرم نیست...» https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://abzarek.ir/service-p/msg/2188275 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm