eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۷ حامد: همراه رسول به طرف اتاقی که حا
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: چشمام رو روی هم میزارم و آروم نفس های عمیق میکشم.فشار کاری و اتفاقاتی که این چند روز افتاده باعث شده گاهی اوقات نفس تنگی به سراغم بیاد و مخفیانه از اسپری استفاده کنم تا دچار مشکل نشم. از جام بلند میشم و به طرف درب ورودی حرکت میکنم.به طرف مغازه کوچیکی که نزدیک بیمارستان هست میرم و در حین برداشتن دوتا آبمیوه و کیک شماره داوود رو هم میگیرم. کارت رو به دست صاحب مغازه میدم و همونطور که رمز رو میگم ،صدای داوود توی گوشم میپیچه. تشکر میکنم و کارت رو میگیرم .پلاستیک به دست از مغازه بیرون میام و در همون حالت میگم:سلام آقا داوود .خوبی؟ داوود:سلام استاد رسول.خداروشکر تو چطوری؟ رسول: الحمدالله .داوود یه زحمت دارم برات. داوود: چه زحمتی ؟چیزی شده؟ رسول : دیشب آقاجون حالش بد شده از دیشب بیمارستانیم.میتونی بیای حامد رو ببری؟ داوود: الان خوبه؟ رسول: آره خداروشکر.اگه میشه سریع بیا سراغ حامد.از دیشب تا حالا بیدار بود‌.الان تازه خوابیده.میترسم اینجوری باشه حالش بد بشه.اگه میتونی بیا ببرش خونه اش که لااقل من خیالم از بابتش راحت باشه. داوود: خیلی خب باشه.ادرس بیمارستان رو میدی؟ رسول: برا آقامحمد پیام دادم.ازش بگیر. رسول:خواستم حرفی بزنم که صدای جیغ خفیفی به گوشم خورد.گوشی رو پایین آوردم و به طرف مبدا صدا دویدم.توی اون لحظات هواسم‌به تلفن و داوودی که پشت خط در حال صدا زدنم هست نبودم فقط به فکر کسی بودم که نمیدونم چرا جیغ زده. با رسیدن به یه کوچه خلوت که تنگ و نیمه تاریک بود بزاق دهنم رو قورت دادم و آبمیوه و کیک رو گوشه کوچه انداختم.اهسته قدم گذاشتم به داخل.صداهای نامفهومی به گوشم‌خورد.انگار که جلوی دهن کسی رو گرفته باشن. با دیدن شخصی که با یه دستمال روی صورت یه زن رو گرفته بود و سعی داشت بیهوشش کنه تلفن از دستم افتاد و به طرفش حمله ور شدم. مرد با دیدن من بیخیال اون زن شد و به گوشه ای هولش داد و همونطور که شخصی رو صدا زد به طرف من هجوم آورد.با چند حرکت جزئی تونستم اولین نفر رو به زمین بزنم.تموم این حرکاتی که الان بلد بودم رو مدیون توبیخ های محمد بودم که مجبورم میکرد به باشگاه برم و حرکات رو هم خیلی فشرده تر بهم آموزش میداد. دومین نفر که به طرفم هجوم آورد چاقویی رو به طرفم گرفت.مچ دستش رو گرفتم و سعی کردم چاقو رو ازش بگیرم که نگاهم خورد به اون زن که توی خودش جمع شده بود و سعی داشت خودش رو عقب بکشه تا دست اون مرد بهش نخوره.یه لحظه با دیدن اون صحنه رگ گردنم باد کرد و دندونام روی هم چفت شد.عصبی مردی که چاقو دستش بود رو به عقب هول دادم و با پا یه ضربه محکم به شکمش و قفسه سینه اش زدم.به طرف اونی که اول کار زمین زدمش و حالا سعی داشت به طرف اون خانم بره هجوم بردم و مشت محکمی توی صورتش زدم. حالا هر دوشون روی زمین افتاده بودن. صدای ماشین که به گوشم خورد سرم رو به طرف ابتدای کوچه چرخوندم اما تا به خودم بیام صدای شلیک تیر و جیغ اون زن مصادف شد با دردی که توی بازوم پیچید.صورتم از درد توی هم رفت . صدای دویدن چند نفر که به گوشم خورد و دیدم اون دونفر فرار کردن ،بیحال روی زمین سقوط کردم. چشمام سیاهی میرفت و این احتمالا به خاطر کم خونی بود و حالا هم که خون از دستم چکه میکرد احتمالا بدتر هم شدم. دست کسی که روی دست سالمم قرار گرفت وادارم کرد که چشمام رو باز کنم. با باز شدن چشمام ،نگاهم به نگاه نگران و گریون نازگل خورد. خیلی زود نورا خانم هم کنارمون اومد و بعد هم مردی که احتمالا راننده تاکسی بود کمکم کرد تا زود به بیمارستان برم. با کمک اون مرد تا دم خیابون رفتم و بعد از اون ازش خواستم اون زن رو به خونه اش برسونه .با رفتن راننده تاکسی همونطور که با دست راستم جای تیر رو گرفته بودم به نازگل گفتم:تواینجا چیکار میکنی؟ نازگل: داشتیم میومدیم بیمارستان یهو صدای جیغ شنیدیم.راننده تاکسی نگه داشت ببینه کی هست و کمک کنه که یهو صدای تیر اومد.ماهم سریع دویدیم و وقتی دیدم تو توی کوچه افتادی تا مرز سکته رفتم:)) رسول: ببخش که نگرانت کردم. داخل بیمارستان که رفتیم چهره آشفته و نگران حامد جلوم قرار گرفت.ترسیده نگاهم میکرد و من متعجب بودم که چطور اون به این سرعت فهمید چه اتفاقی افتاده. حامد: خوبی رسول؟؟ رسول: چیشده؟ حامد: داوود زنگ زد و گفت که داشته با تو حرف میزده ولی یهو انگار دعوا شده و بعد هم صدای تیر شنیده. چیشده رسول؟ رسول: چیزی نیست.دونفر میخواستن یه زن رو بدزدن که باهاشون درگیر شدم. `````````` پ.ن.چقدخوبه‌بتونی‌با‌نوع‌رفتنت؛ کلی‌آدمو‌به‌خودشون‌بیاری (: مثلابا‌شهادتت ((:! https://eitaa.com/romanFms
شخصیت پدر و مادر مهدی و رسول
ناشناس جهت ارسال نظرات https://abzarek.ir/service-p/msg/2188275 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
زمانی که آنچه برایش دعا کردی را بدست آوردی خدا را فراموش نکن...
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
یه جا خوندم نوشته بود: دعا کن، ولی اصرار نکن، خدا اگه واست بخواد هیچکس جلودارش نیست!
اسب‌ها با نعل های تازه آمدند…😭 غلط نکنم شاه بر زمین افتاد!
609.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید امام حسین علیه السلام باهاتون چیکار داره💔