چند سال بعد من دیگه به یک مامور واقعی تبدیل شدم الان 4 سال میگذر و من در 21 سالگی از عمرم هستم و در این زمان اموزش فقط در سال میتوانستیم دو بار دیدن خانواده بریم و کلی سختی را پشت سر گذاشتم راستش اموزش های طاقت فرسا با وجود بچه ها شیرین میشد تو این مدت با هم خواهر شده بودیم ولی من طبق عادت به بچه ها داداش میگفتم و عطیه خانم من را همش تنبیه میکرد مثل اقا محمد بود سخت گیر و بگذریم امروز قرار بود به سایت اصلی بریم و اونجا شروع به کار کنیم به سایت رفتیم زیبا و خفن بود😍🤩 داشتم روی میزم پرونده های جدید سلاح ها رابررسی میکردم که اقا رسول امد و گفت اقا محمد با شما کار داره منم به اتاق ایشون رفتم گفتن وارد بشین و برام درباره یک شرکتی نفوذی در ایران صحبت کرد و گفت دارند سلاح های شمیایی خطر ناک میسازند و بین مردم میخوان بخش کننده تا مردم مسموم بشن😰 شما باید به ماموریت بریم و کار های شرکت را بررسي کنید و جلوی خطر را بگیرن چون تنها شما در این زمینه هستین مجبور هستم شما را به این ماموریت خطرناک بفرستم🍀🕊 راستش شما برین خونه امروز که فردا قرار به ماموریت برین شاید چند ماه به خونه نتونید برید دلم از شوق که میتونم برای این مردم یک کار مفید انجام بدم اکلیلی شده بود ولی یکم نگران بودم نه نگران جونم نگران این که کارم را درست انجام بدم رفتم به پارکینگ و سوار ماشینم شدم رفتم دو تا انگشتر ست برای پدر و مادر گرفتم وبرای برادرم وسایل مذهبی گرفتم شاید این اخرین دیدار باشه خرید کردم و چند تا گل شیرنی هم گرفتم رفتم خونه دست مادر و پدرم را بوسه زدم و گفتم چشمانشان راببندند و انگشتر ها را دستشان کردم یا علی و یا فاطمه چه نوشه های دلبری داشته روی نگین ها😍 داداشم را در اغوش گرفتم و کادویش را دادم به او کادو متبرک به حرم امام حسین و امام رضا خیلی خوش حال شد به شوخی گفت چی شده میخوای شهید بشی🥲 که محبتت گل کرده بهش گفتم به تو خوبی نیامده ولی ته قلبم گفتم شاید داداشی مادرم گفت خجالت بکش گفتم مادر مگه شهادت هم خجالت دارد پدر امد موضوع را جمع کند و گفت شیرینی ها خراب شد ها نمیخواین برخورین کل شب را گفتیم و خندیدیم اخر شب موقع خواب بود جا نمازم را پهن کردم و شروع به راز و نیاز کردم با خدایم که برادر یک دفعه وارد شد گفتم محمد مگه بهت نگفتم بی اجازه وارد نشو ها😡 برادرم : زد زیر گریه گفت ابجی خواب دیدم تو را سوار هواپیما کردن و بردن و از هواپیما گل های قرمز میریزن ابجی نکنه شهید شی محمد جان ابجی دلش میخواد شهید بشه مگه شهید شدن بد هست تو اگر من شهید شدم باید به خودت افتخار کنی ولی بدون ابجی لیاقت شهادت را نداره پس نگران نباش صبح شد و از مادرم و پدرم خدا حافظی کردم و دستشان رابوسیدم پدرم گفت دخترم امروز بوی عجیبی میدهی بوی یاس عطر جدید گرفتی گفتم نه پدر جان پریدم در بغل بابا گفتم برنگشتم حلالم کن و مادرم را در اغوش گرفتم و رفتم 🕊❤️🔥 پدر : بعد این حرفش اش دلم ریخت و بوی شهادت دخترم به مشامم رسید با این حال به خانمم دل داری میدادم و میگفتم بابا این ها زن هستن ماموریت سخت نمیفرستنشون🥀🍂
پارت شهادت 🥀🕊
وقت خدا حافظی از بچه ها بود بچه های سایت صبح متوجه عملیات تازه شدن و فهمیدن من قرار برم رسول: دلم بد شور میزد نکنه شهید بشه اخه من عاشق شده بودم عاشق زینب خانم😁❤️🔥
از خواهری گلم خدا حافظی کردم و قول دادم سالم برگردم و اخرهم اغوش فرمانده رفتم و گفتم شما برام خواهری کردین و همیشه هوام را داشتین مرسی بابت زخماتتون و حلالم کنید به همه گفتم و رفتم💚🫀 چند ماهیی بود توانستم نفوذ پیدا کنم رو سایتشون از نقشه هاشون خبر دار شده بودم واخرین اطلاعات را برای اقامحمد ارسال کردم او ادم های کثیف میخواستم محرم را به خون بکشن و یک عالمه وسایل هیئت ها را الوده کرده بودن تا مردم ر ابکشن از پرچم و کتیبه ها گرفته تا مواد غذایی همه اغشته به میکروب های قوی و از بین برنده ریه بود اخرین پیام را برای اقا محمد ارسال کردم بودم کار من دیگه در این شرکت تمام شده بود با ارسال اخرین پیام ضربه ای به سرم احساس کردم 🕊 🧠 وقتی چشمانم را باز کردم دستم بسته بود و در انباری زندانی شده بودم بعد مدتی میلاد رجبی رئیس اون شرکت کثیف امد و گفت فکر میکنی کارم را خراب کردی زنده ات میزارم من یک عمر روی این پروژه کار کرده بودم زینب : پوز خندی زدم و گفتم روی این موضوع که مردم را به کشتن بدی محرم را به خون بکشی تو دیگه چه حیوانی هستی یهودی عوضی با اسم مستعار وارد ایران شدی🤬
متهم اول پرونده :خفه شو شروع کرد به زدنم انقدر کتک خورده بودم که دیگه نفسم بالا نمیامد چادرم به خاک و خون کشیده شده بود و همش یا زهرا میگفتم خودش از ترس مامور ها رفت ولی افرادی را بالا سرم گذاشت که از حیوان بد تر بودن شروع کردن به زدنم خون بالا اوردم از درد به خود میپیچیدم که متوجه شدم دارن ازشکنجه من برای سایت فیلم میفرستند 😨🥺 رسول : داشتم کارم را میکردم حس غریبی در من بود امروز تا دیدم که فیلم ارسال شد گفتم اقا محمد بیان از طرف زینب خانم هست همه جمع شدن تا فیلم را ببینند این دیگه چیه یا حضرت زهرا حدیث روی زمین افتاد دیگه نای بلند شدن نداشت محمد به رسول گفت پس داری چه کار میکنی رد فیلم را بزنم رد فیلم را با دستان لرزان زدم جا را پیدا کردم با بچه ها رفتی برای دستگیری رسیدیم ولی دیر شده بود مبینا خانم و حدیث خانم هر دو دویدن به سمت زینب مهدیه هم با اسما خانم خودشون را رسوندن همه خواهر خود را در اغوش گرفته بودن🥺😭 و زینب در اخر در بغل فرمانده خود جان داد به بانوی شهیده پیوست زینب مثل حضرت زهرا دنده هایش شکست بود و کبود بود تیر به پهلویش خورده بود دیگه نتوانستم تحمل کنم دیدم اشک تمام مردان سایت هم جاری شده است داد زدم و گفتم من عاشقت بودم زینب خانم چرا رفتین 😭🥀
فرشید آمد کنارم و من را گرفت در اغوش
همه با حرف های رسول شکه شده بودن 🫂🥺
او مردیکه بیشرف را هم گرفتیم عدام کردیمش🇮🇷🫀
حدیث :یک سال میگذر از اون حادثه تلخ کنار سنگ سرد زینب اشک میرختم و گل ها را پر پر میکردم ولی او روز دفنت را فراموش نمیکنم مادرت چقدر پیر شده پدرت شکسته شده داداشت مرد شده 🕊🥺
رفیق اقا رسول بعد از تو دیگه اون رسول سابق نشد و گفته دیگه نمیخوام با کسی ازدواج کنم من فقط یک عشق داشتم و رفت🥀🕊🍂
مجتبی رمضانیenc_17471604232068646556837.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
مناسب با حال و هوای پارت
https://harfeto.timefriend.net/17522595222573
این هم ناشناس خودشون
نظر بدید بهشون🥲
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
تنها به یک دلیل خودم را نمیکشم...
آخر همان دلیل خودش می کشد مرا...! :)
[حسینجانم]
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
راهم دهی اگر تو به بازار عاشقی . .
عشق ِ تو را به قیمت ِ جان میخرم حسین:)!🖤
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
دستمنمےࢪسد بہ حـَرَمِ ڪࢪبلا بابغضبہࢪوۍعڪسِحـࢪم دستمیڪشم تـا حاجت رَواشــوم 🥀
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
خسته ام کاش نگاهی سوی این قلب کنید:)🥀🖤
تنها دلیل گریه و لبخند ما حسین؛
گفتیم وقت شادی و وقت عزا حسین...