1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا با منه!
اون مسیرو نشون میده،
میگه چی کار کنیم🤍
- سورهی شعراء، آیهی ۶۲
#رادیو_ره_بر
『@romanFms 』
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداقوت ای لشکر با غیرت😎🤌🏻
https://eitaa.com/romanFms
نوشته زمانی که این خط صاف بشه
ناگهان همه دوستت خواهند داشت..
جالبه، نه؟:))🥀
https://eitaa.com/romanFms
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو اربعین رد نکن💔...
#امین_قدیم | #امام_حسین
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۱۰ حامد:داوود بیا دنبال رسول و ببرش .ن
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۱۱
رسول:آهسته قدم برمیدارم.
قدم های کوتاهم از درد نیست،از ضعف نیست،از خستگی نیست، اینبار قدم هام از ترس هست.
میترسم.اره منمیترسم.
نمیخوام دوباره شاهد از دست دادن پدر دومم باشم.
آقاجون برام پدری کرد.مادری کرد.
شاید هم سنم نبود اما برام رفیق بود.
یادم نمیره روزهایی که شیطنت هام گل میکرد.
اون روزایی که با مهدی و آقاجون سربه سر حامد میزاشتیم.
صدای خنده های اون روزامون توی گوشم پیچ و تاب میخوره.
دروغه اگه بگم دلتنگ نیستم.
دروغه اگه بگم نفسم بالا نمیاد چون یادآوری خاطرات نفسم رو میبره.
حالا پشت شیشه ها ايستادم.
حامد با لباس مخصوص توی اتاق ایستاده و دکتر ها بالای سر آقاجون،مشغول معاینه ایستادن.
استرس توی وجودم پیچ و تاب میخوره.
دستم هنوز هم درد میکنه اما دردش از غم و ناراحتی هام بیشتر نیست.
داوود کنارم ایستاده اما انگار اون هم محو صحنه هایی که میبینه شده.
دستگاه ها؛
همون دستگاه هایی که بارها به من هم وصل شده بود.
اما اینقدر که برای آقاجون نگران هستم ،دفعات قبل برای خودم نگران نبودم.
من امیدم به آقاجون هست.
درسته اسمش توی شناسنامه ام نیست.
درسته اسمم توی شناسنامه اش نیست.
درسته که پدر خونی خودم نیست.
اما بی معرفتیه اگه بگم توی تمام روزای سخت آقاجون پیشم نبود.
دقایق زجر آور هرچند کوتاه بود اما برای من مثل ساعت های طولانی گذشت.
دکتر توی پرونده چیزی نوشت و دست پرستار داد.
به طرف حامد رفت و جملاتی رو گفت.
هرچند صداش به گوشم نمیخورد اما از برق نگاه حامد حس کردم خبر خوبی بوده.
با اینکه هنوز خودم خبر رو نشنیدم اما برق چشم های حامد و لبخند کمرنگ گوشه لبش آشوب درونم رو کم میکنه.
داوود هم انگار حسش کرده.
دکتر که از اتاق بیرون میاد ،به طرفش میرم .جملات رو نمیتونم سرهم کنم.
نمیدونم باید چی بگم.داوود زودتر دست به کار میشه و حال آقاجون رو میپرسه.
دکتر با گفتن اینکه فردا صبح میتونه مرخص بشه و چند دقیقه دیگه به بخش منتقل میشه از کنارمون عبور کرد.
و من بازهم شاهد معجزه خدا بودم.
نگاهم از روی صورت شاد داوود به چهره حامد میخوره.
دست آقاجون بین دستاش گره خورده.
کنارش خم شده و همونطور که با لبخند و بغض حرف میزنه نگاهش به ما میخوره.
حرفی به آقاجون میزنه.
و چشمای آقاجون به طرف من و داوود میچرخه.
چشمای سیاه و قشنگش حتی از پشت شیشه هم من رو محو خودش میکنه.
بغض توی گلوم بدون اراده جمع میشه و خودش رو از حصار پلک هام آزاد میکنه و روی صورتم میریزه.چشمای آقاجون خیره به من و چشمای حامد خیره به آقاجون هست.
نمیزارم کسی به جز اقاجون اشکم رو ببینه و فورا پاکش میکنم.
صورت آقاجون به طرف حامد میچرخه.
باهم حرف میزنن.
یهو دلم میگیره.
طبیعیه؟
اره.یعنی احتمالا.
دلم هوای پدرم رو میکنه.
دلم هوای شنیدن صداش رو کرده.
دلممیخواد فقط یک بار دیگه بیاد پیشم.
اونوقت پاش رو میزارم روی صورتم.
دست و پاش رو بوسه میزنم.
ازش میخوام فقط بشینه جلوم تا حسابی چهره اش رو ببینم.
خیلی سخته.
پشتم به پدرم گرم بود.
پشتت که خالی بشه ، انگار از یه پرتگاه سقوط میکنی.
همونقدر غمگین و دردناک.
همونقدر پیچیده .
یه لحظه یه حسی توی وجودم شکل گرفت.حس غم شدید.
حسرت.
نبودش بدجور توی چشم میزنه.
هم بازی بچگی هام.
اونی که پشتم بهش گرم بود.
اونی که اگر کسی بهم حرف میزد جلوش وایمیستادم چون پشتم به پدرم گرم بود.
حسرت گذشته رو میخورم.
اگه میتونستم یه بار دیگه ببینمشون...
صدای داوود منو از حس و حال و خاطرات و گذشته ام بیرون میکشه.
داوود آهسته لب هاش رو تکون میده و صداش رو از هنجره آزاد میکنه.
داوود: بیا بریم .حالا که خداروشکر آقاجون هم خوبه.
بریم لااقل لباست رو عوض کن یکم استراحت کن.
همون لحظه حامد هم از اتاق خارج میشه.
انگار فهمیده که داودد در مورد چی حرف میزنه که فورا میگه.
حامد: پاشو برو.اینقدر حرص نده رسول.
بابا من بچم میخواد چتد وقت دیگه به دنیا بیاد بزار لااقل ببینمش .کاری نکن که سکته کنم آرزوی دیدن صورت بچم روی دلم بمونه.
رسول: آهسته و با ناراحتی میگم: خدانکنه.اینجور نگو
حامد: خیلی خب.رسول برو.نورا و نامزدت رو هم برسونید لطفا.
رسول: خیلی خب.خیلی مراقب خودتون باش.
حامد: باشه.چشم.
به سلامت:)
رسول: به همراه داوود به طرف نمازخونه ها میریم.با نازگل تماس میگیرم تا سریع بیان بیرون.
با خروجشون از نمازخونه تکیه ام رو از دیوار میگیرم و سلام میکنم.
آهسته وسربه زیربه من وداوود سلام میکنن.
به طرف درورودی بیمارستان میریم.
سمت ماشین میریم و سوار میشیم.
خانم هاعقب ومن و داوود جلو.
داوود،نوراخانم ونازگل رومیرسونه خونه مادرنوراخانم.
میخواد من روهم به طرف خونه خودم ببره که با گفتن میام سایت فقط چند ثانیه خیره نگاهم میکنه.
``
پ.ن. خیلی سخته که پشتت خالی بشه:)
پ.ن.ولی درستش این بود که با مرور خاطرات ذوق مرگ شیم ،نه دق مرگ🥀
https://eitaa.com/romanFms
Alireza Ghorbani (Bir-Music.com)Alireza Ghorbani - Yazdah Maho Bisto Noh Rouzo Chand Hezar Saat.mp3
زمان:
حجم:
12.2M
نشان به آن نشان که رفتی:)💔🥀
پ.ن.همراه با پارت گوش بدید🌱
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا تو خواب گریه میکردی؟🥲💔
#استوری | #امام_حسین
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴سردار شهید حاجیزاده: لباس پاسداری را فقط با بهشت عوض میکنم
#شهیدحاجیزاده
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به دلت بگو میریم کربلا . .♥️
#امامحسین | #کربلا
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۱۱ رسول:آهسته قدم برمیدارم. قدم های کو
ولی درستش این بود که با مرور خاطرات ذوق مرگ شیم ،نه دق مرگ🥀
پارت جدیدمون رو خوندید؟؟))