3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کارکردن با آقامحمد خیلی سخته؟؟!
خیلیییی....!!
فقط خدانکنه گاف بدی🤓
#فصل_دوم
#گاندو
https://eitaa.com/romanFms
بعضی وقت ها...
انقدر دلتنگ خنده ها و صدایت میشوم
که از شدت دلتنگی،
رگ به رگ قلبم درد میگیرد:) 🥀
معلم گفت: 'ﻓﻌﻞ ﺭﻓــــــــــــــــــــﺖ' ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ڪُﻦ...
ﮔﻔﺘﻢ: ﺭﻓﺖ کہ ﺭﻓﺖ!!!!
سڪوتـے ڪلاﺱ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ....
ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﺭﺍ ﻓﺸﺮﺩ........
سڪوﺕ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺩلـے ﺭﺍ شڪست ﻭ ﺭﻓﺖ..............
ﻏﺮﻭﺭے ﺭﺍ لہ ڪرﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ..............
عشقـے ﺭﺍ بــےﺭﺣﻤﺎنہ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ..........
احساسات را گرفت و رفت............
لبخندامو گرفت و رفت..............
زندگيمو گرفت و رفت.............
دنيامو گرفت و رفت.............
شادےهامو گرفت و رفت...
'رفـت
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
هروقت رفتم خاستگاریش رنگ چشماشم میبینم:))❤️🩹 [ستایش] https://eitaa.com/romanFms
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کجا باید برم
یه دنیا خاطرت
تورویادم نیاره
کجا باید برم
که یک شب فکر تو
منو راحت بزاره
چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره...🥀🖤
[پدر]
https://eitaa.com/romanFms
از کسی که سندروم 'نکنه مزاحم باشم' داره انتظار نداشته باشید اول پیام بده...🥀
#سلام_امام_زمانم💚
ای ڪه روشن شود
از نـور تو هر صبح جهان
روشنـــای دل من
حضرتـــ خورشـید سلام
#ألـلَّـھُـمَــ ؏َـجِّـلْ لِوَلـیِـڪْ ألْـفَـرَج
https://eitaa.com/zeinbin
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
من شوق رسیدن به قدم های تو هستم
یک شهر دلش رفت که من دل به تو بستم
- احمد امیرخلیلی
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
در سرم نیست به جز حال و هوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هوایم تو شدی :)
- علیرضا آذر
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۱۲ چشماش پر از حرفه اما زبونش رو باز ن
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۱۳
رسول: به گفته آقا محمد مشغول بررسی دوربین ها شدم.
اول از همه دوربینی که توی خیابون بوده.
محمد گفت دوربین های اینجا چکشده اما چیزی پیدا نکردن.
عقب تر از اینکه اون زن وارد کوچه بشه رو پیدا کردم.همونطور که محمد توی توضیحات گفت حدودا پنج دقیقه قبل از ورود اون زن دونفر وارد کوچه شدن.
دونفری که هر دو لباس مشکی به تن داشتن.درست پنج دقیقه بعد اون خانم وارد کوچه میشه .
تلفن رو برداشتم و شماره اتاق محمد رو زدم.با پیچیدن صداش توی گوشم لب زدم:محمد یه دسترسی به سایت های شهرداری میخوام.
محمد: الان میگیرم برات.
رسول:ممنونم .
تلفن رو قطع کردم و منتظر موندم تا محمد حکم بررسی رو برام بگیره.
حدودا سه دقیقه گذشت که محمد تماس گرفت و گفت که دسترسی رو برای سیستم من گرفته.
فورا وارد سایت شدم.
کد رو زدم و داخل بخش منطقه ای که خونه اون زن بود شدم.
خونه رو چک کردم .
چیزی نزده بود.
اینجور نمیشه. از روی صندلی بلند شدم و کاپشنم رو برداشتم.
رو به داوود گفتم : داوود پاشو سریع باید بریم جایی.
قبل از اینکه جوابی از جانب داوود به گوشم بخوره به طرف اتاق محمد رفتم و در زدم.بعد از کسب اجازه وارد شدم و لب زدم: آقا من و داوود میخوایم بریم دم خونه اون زن.
توی سایت شهرداری چیزی ثبت نشده .باید خودم برم موقعیت رو چک کنم.
محمد: از پشت میز بلند شدم و به طرف رسول رفتم.رو به چشمای مصممش گفتم:خیلی خب.ردیاب هارو اول به لباس و کفشتون وصل کنید.
بعدشم خیلی مراقب باشید .
ممکنه اونا هنوز اون دور و اطراف باشن.اگر احساس خطر کردید فورا برگردید.رسول تاکید میکنم احساس خطر کردی برگرد.
رسول: دستم رو روی چشمم گذاشتم با لبخند گفتم:چشم فرمانده خیالت راحت.
محمد: مراقب خودتون باشید.
رسول: بازم چشم.با اجازه
محمد : رسول
رسول: برگشتم سمت محمد و گفتم: جانم اقا
محمد: دوربین وصل کن به لباست.موقعیت اون مکان رو با دوربین میخوام.
رسول: چشم حتما
از اتاق خارج شدم. از پله ها یکی دوتا اومدم پایین و به سمت داوودی که منتظر ایستاده بود رفتم.
با ایستادنم کنارش سرش رو بالا آورد و گفت.
داوود :کجا میخوایم بریم
رسول: باید بریم موقعیت خونه رو در بیاریم.اول بریم ردیاب هارو برداریم بعد بریم.
داوود : خیلی خب حله.
رسول: خواستم حرکت کنم که با کلمه ای داوود گفت سرجام ثابت موندم.
با حالت جدی ای لب باز کردم:اگه الان محمد اینجا بود کلی بهت میگفت حله کلمه خطرناکیه.البته کو گوش شنوا.
داوود: برووو رسول .ببخشید بابا😐
رسول: لبخندی زدم و بیخیال حرکت کردیم.بعد از دریافت ردیاب و دوربین و وصل کردنشون به لباس هامون حرکت کردیم.
داوود پشت ماشین نشست و حرکت کرد.من هم لپ تاب رو روی پام گذاشتم و مشغول پیدا کردن ردی از اون آدما شدم.
نمیدونم چقدر مشغول پیدا کردن اثری از سوژه ها بودم و چیزی به دست نمیاوردم اما با ایستادن ماشین سرم رو بلند کردم.
دم خیابون بودیم .لپ تاب رو بستم و پشت صندلی گذاشتم تا مشخص هم نباشه. پیاده شدیم.دوربین رو فعال کردم و به لباسم چسبوندم.
آروم آروم قدم برداشتیم.
به سر کوچه که رسیدم نگاهی به داوود انداختم.اونم حس عجیبی داشت انگار.
آروم وارد کوچه شدیم.با وجود روشنایی هوا اما کوچه کمی تاریک بود .
ته کوچه مشخص بود.همونطور که گفته بودن دوتا خونه بیشتر نبود.
با رسیدن به آخر کوچه نگاهی سراسری انداختم.هیچی نبود.چیزی برای شناسایی نبود.
داوود در حال بررسی گوشه کناره ها بود تا شاید چیزی پیدا بشه اما هیچی نبود.
تلفن رو در آوردم و شماره محمد رو گرفتم.با پیچیدن صداش توی گوشم گفتم:اقا محمد میشه یه حکم بازرسی از خونه بگیری؟
باید بفهمیم این خونه در دیگه ای هم داره یا نه.و باید بفهمم چه خبری بوده توی خونه که اونا از کوچه بیرون نیومدن و حالا هم نیستن.
محمد: خیلی خب.فعلا برید توی ماشین.حکم رو میگیرم و خودمم میام.
رسول: چشم آقا
تلفن رو قطع کردم و رو به داوود گفتم:محمد گفت بریم توی ماشین تا بیاد.
داوود:خیلی خب بریم.
`````
پ.ن.درجستجویسوژه😎🔪
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm