eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۱۳ رسول: به گفته آقا محمد مشغول بررسی
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول:توی ماشین نشسته بودیم و من‌ باز هم مشغول بودم.از آیینه ماشین دیدم که محمد اومد.سریع لپ تاب رو بستم و به همراه داوود از ماشین پیاده شدیم. سلام کردیم و پاسخ شنیدیم.همراه محمد راه افتادیم.محمد جلو حرکت می‌کرد. وارد کوچه شدیم.نگاهم به اطراف بود و در جست و جوی فرد مشکوکی بودم. دم در خونه ایستادیم.محمد زنگ رو زد. کسی جواب نداد. بازهم‌زد اما هیچی به هیچی. با اشاره محمد ،جلو رفتم و خودش رو عقب کشید تا من در رو باز کنم. فورا در رو باز کردم و اسلحه ام رو بیرون آوردم. محمد هم اسلحه اش رو جلو آورد و حرکت کرد. وارد خونه شدیم. جزء به جزء خونه رو بررسی کردیم‌اما هیچی به هیچی. داوود: از یکی از اتاقا صدای مشکوکی شبیه به ناله یا گریه میومد.در اتاق بسته بود .اروم باز کردم وارد شدم.نگاهی به اطراف انداختم اما چیز خاصی نبود.خواستم برگردم که صدای قدم های آروم کسی رو شنیدم. پشتم به در بود و اخمام توی هم گره خورد.توی به حرکت برگشتم و چوبی که میخواست بهم برخورد کنه رو گرفتم. در حالی که چوب رو گرفته بودم و اخمام توی هم بود و با دست دیگه ام اسلحه رو به طرف فرد گرفته بودم،نگاهم مات چشمای دختر بچه ای که داشت گریه میکرد و ترسیده بود شد. آهسته چوب رو از دستش کشیدم و از اونجایی که بچه بود و زوری نداشت از دستش بیرون اومد. زد زیر گریه و گوشه اتاق نشست . اسلحه رو پایین آوردم و فورا بیسیم زدم تا محمد و رسول بیان. ..... نگاهم خیره به دختر بچه بود که چطور مظلومانه اشک میریخت. با صدای دویدن فهمیدم که محمد و رسول دارن میان. به طرف در رفتم و از اتاق خارج شدم. محمد که بهم رسید فورا گفت محمد: چیشده داوود . خواستم حرفی بزنم که صدای گریه به گوشم خورد. متعجب و کمی اخم آلود ادامه دادم: صدای گریه چی میگه این وسط؟ داوود : رسول هم متعجب نگاهش رو روی هم چرخوند .آروم لب زدم:یه دختر بچه توی اتاقه.میخواست با چوب به من حمله کنه که نذاشتم.مشخصه خیلی ترسیده. محمد: بچه؟؟😳اینجا؟تنها؟؟ داوود:بله رسول: بهتره بریم داخل ببینیم په خبره. وارد اتاق شدیم. دختر بچه که مارو دید ترسیده به دیوار چسبید . محمد با اشاره به من گفت که برم پیش بچه و خودش و داوود رفتن توی اتاق رو بگردن. کنار دختر بچه زانو زدم که بیشتر توی خودش جمع شد. آهسته با چاشنی لبخند گفتم: عزیز عمو اسمت چیه؟ دختر بچه:ر‌و..روشنا. رسول:چه اسم قشنگی داری.چند سالته عزیزم؟ با دستاش عدد ۶ رو نشون داد.اهسته موهایی که روی صورتش ریخته بود رو عقب فرستادم و گفتم:چرا تنهایی روشنا خانم؟ روشنا:م‌مامانم😭 رسول:روشنا وقتی گفت مامانم زد زیر گریه‌.آروم بغلش کردم و دستی روی موهای خوش رنگ و قشنگش کشیدم.محمد و داوود جلو اومدن.محمد روی یک زانو نشست و همونطور که دستی به سر روشنا میکشید با مهربونی گفت:دختر قشنگم مامانت کجاست؟ روشنا:ن..نمیدونم🥺 محمد: هوففف .رسول باید با خودمون ببریمش.پاشید بریم. رسول: از جا بلند شدم و همونطور که روشنا بغلم‌بود با دست دیگه ام اسلحه ام رو از روی زمین برداشتم و گفتم:آقا محمد ممکنه بخوان بیان سراغ بچه؟؟ محمد: هرچیزی ممکنه رسول.احتمال داره اونا باخبر نباشن که اون خانم بچه داره. رو به روشنا گفتم:عموجان بابات کجا هست؟ روشنا:با‌بام..مرده داوود: ای بابا .کار سخت شد که.الان باید چیکار کنیم؟ محمد: پاشید بریم‌سایت.باید با آقای عبدی صحبت کنیم. رسول: چشمی گفتیم و حرکت کردیم. ....... در خونه رو بستم و همونطور که حرکت میکردم از گوشه چشم نگاهی به روشنا انداختم.سرش روی شونه ام بود و چشماش بسته شده بود. معلوم نیست چقدر گریه کرده و خسته شده که به چند ثانیه نکشیده به خواب رفته.اروم در ماشین رو باز کردم و بچه رو روی صندلی عقب گذاشتم. خودم هم سوار شدم.داوود هم بعد از چک کردن اطراف در رو باز کرد و نشست. محمد هم به طرف ماشین خودش رفت. از شیشه گوشه ماشین‌نگاهی انداختم. همه چیز عادی بود. ```` پ.ن.روشنا و ماجرای جدید❤️‍🔥 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
برایم دلنشینی، دلبری، آنقدر دل‌خواهی که من حتی در آغوش تو، دلتنگ توام گاهی...
نبودنت؟ جایی حوالی شقیقه ام ..‌ بساط کرده است ‌. درد می فروشد به تنم ‌.‌ از تو چه پنهان .. گاهی پناه میبرم به غم :)🖤🥀
-تصادفی‌باهاش‌آشنا‌شدم‌ولی؛ اگه‌باهاش‌تصادف‌میکردم‌دردش‌کمتربود:)
رنجيــدم ولــى خنديــدم تا كســى نفهمه چقــدر درد ديـدم💔🥀
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگم و صدا به صدا نمیرسه... زور چشام به این اشکام نمیرسه:) یعنی یه دل خوش به ما نمیرسه🥀 کجایی الان؟؟))🖤 https://eitaa.com/romanFms