17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
#استوری~
راستش رو بخوای امام زمانم ؛
دلم که نه جانم برات تنگ میشه..💔
تو هم دلتنگش میشی ؟
•
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرومُقـرارقلبِزارمـن،حُـسین؛
همہڪسوكارمنحُــسين: )🥲💔
28.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از رقابت تا عشق...❤️🩹🕊
[بچهمهندس]
https://eitaa.com/romanFms
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام نظامی و احترام به پرچم مقدس ایران امیرحسین زارع پس از کسب مدال طلای قهرمان جهان
https://eitaa.com/romanFms
خب خب چون که ممکنه فردا نتونم بیام الان پارت رو میدم بهتون🙃
بریم سراغ پارت
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۲۲ رسول: با رسیدن به قبر کنارش زانو زد
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۲۳
رسول: حرکات انگشتم هر لحظه بیشتر میشد و روی کیبورد فرود میومد .
تمام اعضای بدنم چشم شده بودن و خیره به سیستم نگاه میکردن.
دوربین های اطراف رو چککردم.
اطراف بیمارستان...چیزی نبود...
اطراف اون سوپری....بازهم چیزی نبود..
دم کوچه.... دم بن بست ...درست روبروی بن بستی که منتهی میشد به بخشی که اون اتفاقات افتاد یه طلا فروشی بود...البته اون ساعت مغازه بسته بود اما دوربین ها که خاموش نبودن...
دستی به عینکم زدم و روی چشم هام تنظیمش کردم.
چیزی جز دوربین طلا فروشی تو دستم نیست.
باید تا وقتی که بیشتر از این دیر نشده یه کاری کنم.
رو به محمد کردم و خیره شدم به چهره ی متعجب و کنشگرانه اش :
اگه اشتباه نکنم ماجرایی که جلوی چشم من اتفاق افتاد یه دزدی ساده نبود.
اونا میخواستن اون زن رو بدزدن.یعنی دنبال خودش بودن نه دنبال وسایلش.
محمد: نزاشتم رسول ادامه بده و گفتم:یعنی اون گروه دقیقا از کنار تو رد شدن و با تو مواجه شدن.یعنی سوژه بعدی اونا ،همون زنی بود که تو نجاتش دادی.
رسول: درسته .
محمد: رسول سریع برو طلا فروشی.باید بفهمیم اونا کی بودن.
رسول: چشم .
از جام بلند شدم و خواستم حرکت کنم که محمد صدام زد.به طرفش چرخیدم که لب زد.
محمد: توبیخ توکه بر خلاف دستور مافوقت عمل کردی سرجاشه.اما یه تشویقی هم داری.
رسول : لبخندی زدم و گفتم: آقا ما آخر نفهمیدیم توبیخ میشیم یا تشویق
محمد: دستم رو به طرف راهش گرفتم و همزمان گفتم: هردو.حالاهم سریع برو استاد. برو تا دیر نشده.
رسول: چشم با اجازه.
به طرف آسانسور حرکت کردم و به پارکینگ رفتم.سوار ماشین شدم و به مقصد طلافروشی حرکت کردم.
با رسیدن به طلافروشی سریع پیاده شدم .
ماشین رو قفل کردم و نگاهی به اطراف انداختم. یه دوربین مداربسته بیرون وصل بود.داخل شدم.مشتری داخل بود.چشمم دورتادور مغازه چرخید و زوم دوربین ها شد. دو تا دوربین در زاویه های مختلف داخل مغازه بود.
منتظر موندم تا مشتری خریدش رو انجام بده .
بعد از خروج مشتری جلو رفتم و سلام کردم.حکمی که توی جیبم بود رو بیرون آوردم و همونطور که بازش میکردم و جلوی صورت مغازه دار میگرفتم لب زدم:جناب طبق این حکم بنده باید دوربین های مغازه شمارو چک کنم.
روز گذشته توی کوچه روبرویی مغازه شما اتفاقاتی پیش اومده که برای بررسی اون اتفاق من باید دوربین بیرون مغازه رو چک کنم .
فروشنده مقاومتی نکرد و گفت.
فروشنده:بله حتما.بفرمایید.
رسول: تشکر. به طرفش رفتم و به گوشه مغازه که کامپیوتر و لوازمش بود حرکت کردم.
پشت سیستم نشستم.
وارد شدم و شروع به کار کردم.
باید برسم بهشون.
باید بفهمم اون آدما کیا بودن.
باید بفهمم برای چی دنبال اون زن بودن .
دلیل این کار ها چیه.
باید چیزای زیادی بفهمم و برای فهمیدنش باید از توی دوربین ها چیزای به درد بخور پیدا کنم.
`````````
پ.ن.دوربین مداربسته ی طلافروشی🤌🏻
پ.ن.باید برسم بهشون...
https://eitaa.com/romanFms