🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۲۷ رسول: همه در حال جست و جو بودیم. جس
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۲۸
رسول: از جام بلند شدم که نگاه روشنا به طرفم کشیده شد.نگاهش رنگ ترس گرفت که سریع گفتم: عزیزم میرم وضو بگیرم میام سریع.میخوام نمازم رو بخونم.
آروم سری تکون داد و من هم سریع رفتم تا وضو بگیرم. بعد از اینکه وضو گرفتم وارد نمازخونه شدم و گوشه ایستادم و شروع به نماز خوندن کردم.
نماز خودم رو خونده بودم .اما دلم گرفته بود.ترجیح دادم دو رکعت نماز بخونم تا شاید حالم بهتر بشه و کارمون خوب پیش بره.
............
سلام نمازم رو دادم .سجده شکر به جا آوردم و تسبیحات حضرت زهرا رو هم خوندم.به طرف روشنا رفتم و کنارش نشستم. هنوز داشت نقاشی میکشید .نگاهی به نقاشی کردم.
این چی بود دیگه.
با لبخند لب زدم: روشنا خانم چی داری میکشی؟؟
روشنا: این آقاهه عمو سیناعه.عموی خودم نیستا.ولی عمومه.
رسول: از طرز صحبت کردنش خنده ام گرفته بود.با لبخند گفتم: خب بقیش.
روشنا: این منم.اینم مامانمه.اینام همون سه تا آقایی هستن که اومدن سراغ ما تا مارو با خودشون به زور ببرن ولی عمو سینا زدشون.
رسول: لبخند روی لبم ماسید.چی داشتم میشنیدم. این بچه داشت چی میگفت .
قبلا رفته بودن سراغشون؟؟
یعنی چی؟
بزاق دهنم رو قورت دادم و لب زدم: روشنا،عمو جان اینا که داری میکشی واقعیه یا همینجوری کشیدی؟؟
روشنا: نه عمو واقعیه. اون روز که اومدن مارو با خودشون ببرن مامانم جیغ میزد و کمک میخواست.ولی اونا منو ندیدن.مامانم قبل اینکه اونا بیان تو خونمون منو توی کمد قایم کرد.من داشتم از لای در میدیدم . اومدن مامانی رو ببرن همون موقع عمو سینا اومد تو خونه و اون آدم بدا رو زد و مارو نجات بده.عمو سینا یه قهرمانه:)
رسول: بعد از اینکه گفت عمو سینا یه قهرمانه لبخندی زد و با ذوق نگاهم کرد.اما من نمیفهمیدم چه خبره.فقط حواسم به یه جا بود.
قبلا رفتن سراغشون.خبر ندارن که روشنایی وجود داره.
مادر روشنا میدونسته اونا دنبالش هستن.
اصلا .... اصلاسینا کیه؟
آهسته موهای روشنا رو از توی صورتش کنار زدم و گفتم: عمو جون میدونی اون آدم بدا کی بودن؟ چرا اومده بودن دنبال مامانت؟
روشنا: مامانی اون روز که من گریه میکردم میگفت نترسم و اونا اومده بودن وسیله های مامانمو ببرن.ولی من میدونم مامانی راست نگفت.اونا داشتن مامانمو میبردن که عمو سینا نجاتش داد.
رسول: عمو چند دقیقه بشین من الان میام.
سریع کاغذی که روشنا توش نقاشی کشیده بود رو کندم و بلند شدم.
از نمازخونه خارج شدم.
باید میرفتم پیش محمد.اینقدر هول بودم که نمیدونم داشتم چیکار میکردم و چجور از پله ها بالارفتم.
در اتاق محمد رو زدم اما کسی نبود.
به طرف اتاق آقای عبدی رفتم.
محمد وسط اتاق ایستاده بود و صحبت میکرد و آقای عبدی و آقای شهیدی هم با دقت داشتن به حرف هاش گوش میدادن.
نمیتونستم صبر کنم تا حرفش تموم بشه.باید زودتر بهشون بگم .در زدم و بعد از اجازه گرفتن داخل شدم.
به طرف میز رفتم و نقاشی رو روی میز گذاشتم.
آقای عبدی نقاشی رو برداشت و نگاهش کرد.بعد نگاهی به من انداخت و گفت.
آقای عبدی: خب رسول.این چیه؟
رسول: این نقاشی روشنا هست.
این نقاشی رو بر اساس اتفاقاتی که افتاده کشیده...(تمام صحبت های روشنا رو گفت)
محمد: این یعنی... یعنی از قبل دنبالشون بودن.
آقای شهیدی:بااین اوصاف یعنی اونا روشنا رو دیدن و از وجودش اطلاع دارن.
رسول: نه اقا.من از روشنا پرسیدم.گفت مادرش توی کمد مخفیش کرده بوده.
احتمالا از وجودش بی اطلاع هستن.
آقای عبدی: اما ممکنم هست با خبر باشن.اونا اطلاعات اون خانم رو داشتن. پس عملا خبر دارن که بچه هم داشته.
محمد: بله درست میگید.
اما آقا این خانم با توجه به اطلاعات ما شغلشون چیزی نبوده که بخوان به خاطر شغلش ببرنش.
نه تنها این خانم بلکه اون يکی زن و مردی که بردن.
شغلشون توی سایت ها ثبت شده.رسول شغلشون چی بود؟؟
رسول: آ..آقا من با اجازه میرم یه مسئله ای رو بررسی کنم.
.........
سریع به طرف میزنم میرم.شغلشون.شغلشون رو دوباره باید ببینم.دکمه نهایی رو میزنم و منتظر میمونم.شغلشون....
هر سه....
هر سه چیزی شبیه دانشمند بودن.
اون مرد فارغ التحصیل رشته الکترونیک با نمرات عالی بوده.
اون خانم فارغ التحصیل رشته هوافضا بوده .
و مادر روشنا...
مادر روشنا هم رشته مهندسی هسته ای.
همینه.همینه که دنبالشون بودن.
اونا...اونا میخوان چیکار کنن که دنبال این افراد بودن؟)
سریع مدارک رو پرینت گرفتم و برای آقای عبدی بردم.محمد هنوز اونجا بود. اطلاعات رو توضیح دادم .حالا میدونستیم دقیق داره چه اتفاقاتی میوفته.
آقای عبدی:آفرین رسول.کارت خیلی خوب بود.
رسول: کاری نکردم اقا:)
آقای عبدی: محمد باید برید سراغ همون خانمی که رسول نجاتش داد.باید بفهمیم آیا از قبل تهدیداتی براشون صورت گرفته یا نه و به یکباره میان سراغشون.
محمد: بله آقا چشم
``````````
پ.ن.روشنا و نقاشی به موقعی که کشید
پ.ن. مدارک جدید...
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
إِنَّمَا الْآيَاتُ عِنْدَ اللَّهِ(انعام۱۰۹)
كه همهی معجزات نزدِ خداست.
وقتی میخوایم دعا کنیم و یه چیزی از
خدا درخواست کنیم انقدر گرفتاری و گره
کور داریم که اصلا یادمون میره چی میخواستیم.تنها چیزی که میتونیم بگیم
اینه که خدایا کلااااا به مارسیدگی شود!
ᥐ🩵☕️ᥐ🩵☕️ᥐ🩵☕️ᥐ🩵☕️ᥐ🩵☕️
#اد_ایسان
به زمان اعتماد کنید.
یک روز پرواز خواهی کرد،
آسمان بلند است.
#اد_آیسان
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
➳ ⃟ٖٜٖٜٖٜ💜ᥫ᭡
یاد بگیریم تو کار خدا دخالت نکنیم،
خدا خودش همه چیو درست میکنه👍❤️
#اد_آیسان
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سریالی که دوست دارم...
و حالا پشت صحنه سریالی که دوست دارم:))
[بچهمهندس]
https://eitaa.com/romanFms